X
تبلیغات
نماشا

یک انشا درباره ی زیبایی بهار + گردگیری از یک عمر خاطره ...

جمعه 26 اسفند 1390 ساعت 00:24

" من انشایم را بان نام خدا آغاز می کنم و با یاد خدا پایان می کنم ، ما هر فصلی را به خصوصیت خود می شناسیم مثلا پاییز فصل رنگارنگ و برگ ریزان زمستان فصل سرما و سفیدی زمین و تابستان فصل باربرشدن درختان اما در این میان فصلی زیباتر از همه اینها وجود دارد که گلها و درختان از خواب بیدار می شوند ، نوروز فرا می رسد شب می رود و مشعل خدایی می دمد این فصل ، فصل زیبای بهار است که در آن گلها غنچه می دهند و درختان شکوفه می دهند و هر جا پر از زیبایی و قشنگی طبیعت است زمین جان تازه می گیرد و حیوانات و انسانها در بین خود جشن می گیرند . پرنده های مهاجر که در زمستان کوچ کرده بودند دسته دسته پدیدار می شوند و هر وقت ما آنها را در آسمان مشاهده می کنیم زیبایی را بیشتر درک می نماییم و هر جا می رویم قشنگی گلهای بهاری را مشاهده می کنیم و در این میان ما باید از شهیدان راه اسلام تشکر کنیم و برای آنها دعاکنیم چون آنها بودند که از سرزمین ما دفاع کردند و حال این شادیها را برای ما خریدند ... "


پی نوشت 1 : تمام چند خط بالا که به نظر مبارکتان رسید انشایی بود که این حقیر در سال سوم دبستان در وصف زیبایی های بهار از خود در کرده بودم . ضمن اینکه جمله اول را تقریبا در انتهای تمام انشاهایم در این دفتر نوشته ام ، حتما با نوشتن این جمله خیلی هم احساس فضل می کردم آن روزها :)))


پی نوشت 2 : خانه تکانی و گردگیری اواخر اسفند ماه اگر 99 قسمش نحوست و خستگی و درد سر باشد یک قسم شیرین هم دارد ، آن هم اینست که گاهی در میان آن همه گرد و خاک و خنزر پنزر ،  خاطرات و خاطره انگیزهایی را می یابی که حتی در عمیق ترین و دست نیافتنی ترین لایه های مغزت هم نشانه ای از آنها نمانده بود ، بعد می نشینی و با گوشه ی پیراهنت خاکی که رویشان نشسته پاک می کنی و با چشمانی که خیس شدنشان هر لحظه محتمل است غرق می شوی در خاطراتی که بوی خاک می دهند .


عکس در ادامه مطلب ...



انشای منقول در ابتدای پست ، همین انشاست ( دفتر انشای سال سوم ابتدایی ) 



جعبه ی مداد شمعی به سرقت رفته از آبجی خانم عزیز ، برای دیوار نویسی و خرابکاری استفاده می شد ، البته به دور از چشم ایشان :)))



دوربین عکاسی کداک ، اهدایی پدر بزرگ گرام ( احتمالا عتیقه شده ، دوربین رو عرض می کنم ) 



آلبوم عکس آدامس آیدین ، با یه دنیا خاطره ...



آلبوم عکس آدامس Zagor ، هیچوقت فرصت نشد کاملش کنم !


نظرات (81)
جمعه 26 اسفند 1390 ساعت 00:41
سلام آقای بلاگر
ولی خودمونیم چه انشایی نوشتی تو اون سن
اولین سال نوشن انشا
امتیاز: 41 23
پاسخ:


من اگه جای " آقای پدر " بودم و این انشای پسرم رو می خوندم خیلی صمیمانه از تحصیل منعش می کردم و می فرستادمش سیگار فروشی مطمئنا نتیجه ی بهتری حاصل می شد
جمعه 26 اسفند 1390 ساعت 01:33
سلام
1-چه انشای جالبی در 9سالگی اون زمان نوشتین/وصف هر 4فصل در 1 انشای مختص فصل بهار!! 19 سال پیش هم خیلی خوب مینوشتیناااااااااااا
2-تجربه مشابه پی نوشت 2 دارم
عیدتون مبارک و لحظاتتون سرشار از معجزه
امتیاز: 24 18
پاسخ:
سلام

۱-

۲- همه از این دست تجربه ها دارن

۳- سال نو شما هم مبارک باشه پیشاپیش ، ان شاءالله بهترین سال زندگیتون تا به امروز رو در پیش داشته باشید
جمعه 26 اسفند 1390 ساعت 03:42
از همون ابتدا مشخص بود که استعداد وبلاگ نویس شدن توی خون شماست، انشای جالبی بود، اون هم در او سن و سال
آلبوم عکس آدامس زاگور برای ما دخترها،کمی متفاوت بود و آدامس عروسکی جمع میکردیم، که یادمه به خاطر اینکه یه دونش مونده بود، خیلی ناراحت بودم و هنوزم اون یه جای خالی هست، هروقت که به چمدون های قدیمی نگاه میکنم
یادمه اون موقع ها بزرگتررها که میخواستن کاری کنن که بی خیال جمع کردن عکسها بشیم میگفتن، که یه نفر اینها رو فرستاده و درجوابش شرکت تولید کننده ی آدامس گفته:
گول خوردینو گول خوردین
سی چهل تا زاگور خوردین
یادش بخیر
امتیاز: 14 23
پاسخ:
وبلاگ نویسی مگه استعدادم می خواد ؟ من که بعید می دونم به غیر از سرخوشی چیز دیگه ای بخواد
جمعه 26 اسفند 1390 ساعت 12:55
آخی...عزیزم!
اول که داشتم می خوندم با خودم گفتم این نوشته یه جوریه بعد فهمیدم که مال سوم دبستان بوده!!!!
وای عکسات منو یاد کارای داداشم انداخت...اون یه عالمه تیله هم داشت!!!
باحال بود مرسی!
امتیاز: 15 22
پاسخ:
منم تیله داشتم و دارم البته ...
مادر خانمی نگه داشته به عنوان میراث بنده برسونه به دست فرزند این حقیر
جمعه 26 اسفند 1390 ساعت 13:49
سلام
مارو سیاه نکن داداش، ما خودمون زغال فروشیم بچه ی 9ساله رو چه به این حرفا.
بچه ی 9ساله رو چه به باروری، بچه ی 9ساله رو چه به مشعله الهی دمیدن، من الانش تو صرف فعل دمیدن میمونم اونوخت شما چه جوری این فعلو بلت بودی؟

ولی حالا شما ترشی نخور ی یه چیزی میشی در زمینه ی نویسندگی.

خب حالا برم ادامه ی مطلب
امتیاز: 21 16
پاسخ:
خوبه سندش رو هم گذاشتم ، اصش من بدون سند هیچ حرفی رو نمی زنم

در ضمن نکته اینه که اون جا نوشته نشده " باروری " ، نوشته شده " باربری "
جمعه 26 اسفند 1390 ساعت 13:51
آخی چه همه خاطره
امتیاز: 14 18
پاسخ:
جمعه 26 اسفند 1390 ساعت 17:22
واقعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن؟
گفتم بچه ی 9ساله رو چه به باروریاصلن به من چه
امتیاز: 16 14
پاسخ:
جمعه 26 اسفند 1390 ساعت 20:38
نوشتن این انشا برای بچه 9 ساله خیلی خوب بوده. اما من موندم اون دو جمله ی آخر چطور به ذهن مبارکتون رسید؟؟؟ اونم در انشایی با موضوع بهار.

نمیدونم اون روزها چرا اونقدر از انشا نوشتن بدم میومد. گاهی واسه امتحان انشا موضوعی رو که حدس میزدم برای امتحان بیاد از لابه لای دفتر انشاهای دختر خاله ام پیدا میکردم(که اکثرا پر از لغات +16 بود گاهی حتی بالاتر). و به ذهن میسپردمش. آخ که چه ذوقی میکردم وقتی میدیدم تیرم خورده به هدف و قرار نیست سر جلسه ی امتحان به مغزم زیادی فشار بیارم. خوبی انشاهاش این بود که از بس بالاتر از سنش مینوشت نمره انشاهای تمام دوران تحصیل من رو بیمه کرده بود. یادش بخیر.

این پست و بخصوص عکس آخر کلی خاطره خوب رو برام زنده کرد. خیلی خوب بود. مرســــــــی .
امتیاز: 13 13
پاسخ:
می دونی کارت یه جوری سرقت ادبی بوده ؟!
جمعه 26 اسفند 1390 ساعت 20:49
راستی چه بچه خوبی بودید ها... چقدر کلمات رو نزدیک به هم نوشتید ... من گاهی بخاطر اینکه به 10 خط برسه تا حد ممکن بزرگ مینوشتم. نمیدونم کیو گول میزدم؟؟؟
منم دفتر مشق و املای اول دبستانم رو دارم. یادمه وقتی مامان املا ازم میگرفت و غلط داشتم . کلی باهاش بحث میکردم و چونه میزدم که بزاره غلط هام رو درست کنم که بهم 20 بده. وااااااااای چقدر خاطره یادم اومده. عالی بود این پست... عالــــــــــی
امتیاز: 10 11
پاسخ:
ممنون ...
شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 00:13
همین دیگه همش دنبال بهانه یین!! از زیر بار بقیه خونه تکونی در برین. یه چی پیدا میکنین سرتونو بهش گرم میکنین. من که می شناسم این عناصر ذکور رو.
امتیاز: 9 16
پاسخ:
همینه که هست
شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 00:26
معلومه خیلی ساله اتاقت رو نتکونده بودی ها!!!
اما حس جالبیه وقتی خاطرات گذشته رو پیدا می کنی. در واقع خودت رو پیدا می کنی.
یه حس شیرین همراه با تلخی گس پر حسرت باقی می مونه بعد از دیدن خاطرات.
همیشه شاد باشی.
امتیاز: 9 11
پاسخ:
ممنون و همچنین ...
شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 08:02
وااای خدای من! اینقدر از این "دسته دسته پدیدار می شوند" خوشم اومد که دلم میخواد لپ اون کودک 9 ساله رو بکشم. فکرشو بکنین یه پسربچه لاغر کوچولو ایستاده جلو کلاس و داره میگه: باربر، پدیدار می شوند، مشعل خدایی، و حال، در این میان...
راستی من هم در این میان از شهیدان راه اسلام تشکر می کنم بخاطر طراوت این وبلاگ.
امتیاز: 7 11
پاسخ:
خوب خدا رو شکر که شما معلم ما نبودی ، گر چه اگه بودی هم چیزی از لپ ما عایدت نمی شد ، چون این حقیر از روز ازل 4 تیکه استخون بودم و یه روکش ، " لپ " کلهم جزء آپشن های بنده نبوده
شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 08:40
من از کل این پست فقط یه نتیجه گرفتم و اون اینکه جناب شما خیلی بچه ی مرتب و منظمی بودین و احتمالا نه حتما همچنان هستین
و هموجووور بنده حسرت خوردم که یک عدد دفتر هم ندارم از دوران خوش گذشته که حداقل ببینم خطم چطوری بوده
شما هم هی دل ما رو بسوزونید

_________________________
I added cool smileys to this message... if you don't see them go to: http://s.exps.me
امتیاز: 8 6
پاسخ:
دل دشمنات بسوزه الهی آبجی خانوم
شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 12:00
امتیاز: 8 8
پاسخ:
شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 13:23
سلام .
پیشاپیش عیدتون مبارک. دعا میکنم سال جدید رو با خاطرات خوب وزیبا شروع کنید .
مو هم اول انشا مینوشتم: بنام الله پاسدار خون شهیدان.
یعنی از همدیگه هم خجالت نمی کشیدیم که ۳۰ -۴۰ نفر انشامون با ای جمله شروع بشه. والله بخدا.
امتیاز: 11 2
پاسخ:
آره ، یهو می دیدی ۶۰ نفر اول انشا نوشتن

" قلم بر دست می گیرم و انشای خود را با نام خدا آغاز می کنم "

شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 14:09
صاحبش که راضی بود... به من چه ربطی داره که معلم ادبیاتمون تمام انشاهایی رو که نوشته می شده نمی شنیده و نمیخونده... مطالعه اش کم بوده...
امتیاز: 7 2
پاسخ:
واقعا که ...
شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 20:18
سلام دوست عزیز
شما به یک بازی وبلاگی دعوت شدید. :)
امتیاز: 6 6
پاسخ:
به روی چشم
یکشنبه 28 اسفند 1390 ساعت 14:41
سلام
بی نهایت سپاسگزارم بابت فایل پی دی اف. خیلی زحمت کشیدید. ممنون

آرزو میکنم نوروزی که پیش رو داری
آغاز روزهایی باشد که آرزو داری
امتیاز: 8 4
پاسخ:
خواهش می کنم و ممنون ...
یکشنبه 28 اسفند 1390 ساعت 15:22
نازی ! چقدر شیرنه مرور این خاطرات .
"شهیدان برای ما شادی خریدند" الهی ...
امتیاز: 5 4
پاسخ:


رسیدن به خیر بانو ...
یکشنبه 28 اسفند 1390 ساعت 20:37

دوست دارم ی همچین چیزهای قدیمی رو
همش خاطرست ،اما من کلا آدم بی ذوقی هستم وختی داریم خونه تکونی میکنیم وسایل همون سالو ک دیگه حوصلشو ندارم میندازم بیرون! واسه دوران دبستان ک دیگه ... ،گمونم عیدِ سالِ بعدش دخلشونو آوردم!
آدامس خوری بودین واسه خودتونا!
امتیاز: 6 4
پاسخ:
این حرفا رو بی خیال سپیده

اصل حالت چطوره ، خوبی ؟ همه چی خوبه ؟ سازی ؟
یکشنبه 28 اسفند 1390 ساعت 21:18
سلام
امتیاز: 4 6
پاسخ:
فقط یه جزیره می تونه نصفه شب در حالی که عینک دودی زده بیاد بهت سلام کنه

خوبی جزیره ؟
یکشنبه 28 اسفند 1390 ساعت 22:59
قربون بانوت برم من! ک تو ب من لطف داری
سازم ممدقلی میخوای بندری بزنم باهم برقصیم؟
خوبم برادر، شما و دوستان ک خوبید، همه خوبیم
امتیاز: 5 2
پاسخ:
بنده قبلا قول رقص بندری رو به یکی دیگه دادم ...
الانه که انگار موشو آتیش زدن سر و کله اش پیدا میشه
یکشنبه 28 اسفند 1390 ساعت 23:52
کسی منو صدا کرد؟ یکی گفت آآآآ. خودم شنیدم.
امتیاز: 3 3
پاسخ:
من که عمرا هییییییچ کاری با تو ندارم تا وقتی عیدی منو نفرستادی ...
دوشنبه 29 اسفند 1390 ساعت 10:58
تا بوده بزرگتر به کوچیکتر عیدی میداده. خوب شد یادم انداختی، زود باش عیدی منو بده. اگه عیدی واس ما نررررفسی همچین بی عابرویی در میارم که نگو.

روم به تیفال یه کلیپ از رقص بندریتم باشه بد نیستا
امتیاز: 3 1
پاسخ:
:)))))))) تو محشری مریم ، محشرررررررررررر
دوشنبه 29 اسفند 1390 ساعت 11:27
سلام
وقتی وبلاگ یک رب مانده شروع شد و با اینجا آشنا شدم پست ۱۰۰۲۰۰۳۰۰حرکت بود.
از همون روز تا حالا همیشه اومدم و خیلی هم لذت بردم.
مرسی
امتیاز: 1 4
پاسخ:
سلام

شما به بنده لطف دارید ، خیلی زیاد

ممنون که می خوانیدم و خوشحالم از آشناییتان

در ضمن ، نوروز هم بر شما مبارک باشد ان شاءالله
دوشنبه 29 اسفند 1390 ساعت 15:03
سلامت
سعادت
سیادت
سُرور
سَروری
سبزی
و سَرزندگی
هفت سین سفره ی زندگیتان باد

عیدتون مبارک[گل]
امتیاز: 6 4
پاسخ:
عزیزمی ، به خداااااااااا

روناکم نظرش همینه

عید شما هم مبارک آبجی خانم مربا
دوشنبه 29 اسفند 1390 ساعت 15:10

بین خودمون چند نفر بمونه...سوتیم رو می گم

آقا پیشاپیش هپی نوروز
امتیاز: 2 7
پاسخ:
هپی نوروز به خودت ، ایشالا 120 سال با اون سپیده خانم گل دور هم عید رو به هم تبریک بگیم و دور هم خوش باشیم

لال و مریض از دنیا نری بگو آمییییییییییییین
دوشنبه 29 اسفند 1390 ساعت 18:45
سلام محمد حسین جان
چقدر دوست دارم این آلبوم هات رو ببینم
یادش به خیر
یه پست در مورد عکس بازی گذاشته بودم
الان همش برام زنده شد
من ادامه مطلبت رو ندیده بودم چرا ؟
عیدت مبارک
امتیاز: 2 3
پاسخ:
داداش گلم مطمئن باش به هر کلکی شده می کشونمت اینجا و آلبوم رو بهت نشون می دم ، خیالت جمممممممع

عید شما هم مبارک قربان
دوشنبه 29 اسفند 1390 ساعت 22:35
واااووو


بسیار جالب... آفرین...
یاد یکی از انشاهای خودم افتادم که چون سندش موجود نیست نمی ذارمش....

امتیاز: 0 4
دوشنبه 29 اسفند 1390 ساعت 23:22
امید که کهنه به نکویی رفته باشد و نو به شادمانی آید...

نوروزتان پیروز...[گل]
امتیاز: 2 3
سه‌شنبه 1 فروردین 1391 ساعت 00:26
سیب شود رویتان
سرخ و سپید و قشنگ

سبز شود جانتان
سبز و بلند و کمند

سیر شود کامتان
از کرم کردگار

سکه شود کارتان
روزی تان بر قرار

ماهی عمرت بود
پر حرکت پر تلاش

غم بشود سنجدی
رخت ببندد یواش

پر زحلاوت شود
چون سمنو زندگی

غرق سعادت شود
شیوه این بندگی

فرارسیدن بهار زیبا و سبز مبارک!!!!

خاطرات زیبایتان جاویدان
سال خوب رو در کنار روناک بانو داشته باشید
امتیاز: 3 7
چهارشنبه 2 فروردین 1391 ساعت 00:37
سلام
با عیدی کوچولو منتظرتون هستم....
خوشحال میشم با روناک بانو قدم رنجه بفرمایید!
امتیاز: 0 5
چهارشنبه 2 فروردین 1391 ساعت 11:54
سلام سال نو مبارک!
سال خوبی پر از شادی و لبخند برات ارزومندم! پر از امید هایی که با همین بهار جوانه بزنند!
امتیاز: 4 2
پاسخ:
سلام

ممنون

بنده هم برای شما نیکی و نور را آرزو می کنم در راه و مسیر زندگیتان

باز هم ممنون
چهارشنبه 2 فروردین 1391 ساعت 12:54
سلام جناب جعفری نژاد
سال نو مبارک
بهترینها رو برای شما و روناک بانوی گرامی آرزو دارم

عکس های عالی بود..خاطره بازی بی نظیری..فقط یه چیزی..خیلی برای من اون مداد شمعی و اون عکس ها اشنا بودند..شبیه نوستالژی های بچه های دهه ۶۰..شبیه کودکی های پسر عمه های هم سن و سالم....نکند شما هم دهه ۶۰ ای هستید؟!
مدیونید اگر فکر کنید ۶۰ را به این دلیل با اعداد نوشتم که نمیدانم با س نوشته میشود یا ص!!!
امتیاز: 2 4
پاسخ:
سلام بر تیراژه بانوی عزیز
سال نوی شما هم مبارک باشد ان شاءالله ، پیروزی و بهروزی را برایتان آرزو می کنم ، البت در کنار عزیزانتان

بنده ی کمترین هم دهه ی 60 ای ( منم مثل شما مطمئن نیستم با کدومش می نویسن ) هستم ، دقیقتر بگویم 1362

باز هم ممنون
چهارشنبه 2 فروردین 1391 ساعت 13:50
حضور فاضل ارجمند و شفیق گرامی
جناب محمد حسین خان جعفری نژادِ عزیز
صمیمانه ترین تبریکاتم را به بهانه ی شروع فصل بهار تقدیمتان مینمایم و از خدای دگرگون کننده ی قلبها و دیدگان بهترین حال را برای شما و بانو آرزومندم
زیاده عرضی نیست جز آرزوی سلامتی - ارادتمند آمیرزاببو
امتیاز: 3 4
پاسخ:
ای من قربان شما بشوم رفیق ِ جان

کم پیدا بودید آمیرزا ، دلمان تنگیده بود بسی
بنده هم سال نو و بهار را به انضمام کلیه متعلقات و پیوست های خوب و دوست داشتنی اش خدمت شما و خانواده ی محترم و آقازاده ی عزیزت که هدیه ی سال 90 بود تبریک عرض می کنم و بهترین بهترین ها را برایتان آرزو می کنم

بیشتر به ما سر بزنید قربان ، خوشحالمون می کنید ، به خداااااااا
چهارشنبه 2 فروردین 1391 ساعت 20:20
سلام رفیق
عیدت مبارک

لبخند و مهر
امتیاز: 6 3
پاسخ:
عید شما هم مبارک بانو

چهارشنبه 2 فروردین 1391 ساعت 20:29
انشاتون خوب بوداااا جناب جعفری نژاد.
عکس آخر خیلی خیلی برام نوستالژیک بود چون من هم عکس آدامس جمع می کردم و zagor هم جزءشون بود.هنوز هم بعضیهاشون رو دارم.

سال نو رو بهتون تبریک میگم جناب جعفری نژاد.خوشحالم که در سال گذشته با دوست عزیزی چون شما آشنا شدم.برای خودتون و خانواده ی محترمتون آرزوی شادی و سلامتی و آرامش و موفقیت دارم و امیدوارم دلتون بهاری باشه و تا ابد بمونه.
امتیاز: 3 3
پاسخ:
خیلی خیلی خیلی ممنون بابت این همه انرژی مثبت و آرزوی خوب

برای شما هم همینطور رفیق جان
چهارشنبه 2 فروردین 1391 ساعت 21:37
آفرین ب مامانتون ک وسایلتون رو نگه داشته و به عنوان جهاز فرستاده خونه ی خودتون:)))))))
خدایی انشای فوق العاده ای نوشتین برا اون سن!!!
انشا رو دوس داشتم! نمی دونم چرا!!!!!
چ عکسایی... کلی نوستالژی بود برامون
راستی عیدتون مبارک ک ک ک . امیدوارم سال فوق العاده ای براتون باشه!

امتیاز: 5 3
چهارشنبه 2 فروردین 1391 ساعت 21:46
ایشالا هر روزتون مثل نوروز باشه
حالتون و فالتون شاد و پیروز باشه
مثل بهارون باشین گل افشون
همیشه خرم ، همیشه خندون

عیدتون مبارک باشه
امتیاز: 3 5
پاسخ:
ممنون خانووووم

سال نوی شما هم مبارک باشه
ان شاءالله مراحل موفقیت رو دو تا پله یکی بالا بری خانوووووم
چهارشنبه 2 فروردین 1391 ساعت 23:57
من از اینجا:
http://javgiriattt.blogsky.com/category/cat-14/page/2/
رسیدم به اینجا! واقعا قشنگ بود انشاتون در گذشته و ایضا نوشته های اکنون وبلاگتون.
راستی بهار زیبا و سال نو رو هم بهتون تبریک میگم.
امتیاز: 7 3
پاسخ:
سال نو شما هم مبارک دوست عزیز

خوشوقتم
پنج‌شنبه 3 فروردین 1391 ساعت 21:47
وااای، چقدر لذت بخشه این خاطره بازیا...
یاد کودکی ها بخیر.
گفتم کودکی، یادم افتاد یکی به من طلب داری! یادت که نرفته؟
امتیاز: 5 3
پاسخ:
سلام

من باید اعتراف کنم که یادم رفته ، میشه بگین چی دقیقا
جمعه 4 فروردین 1391 ساعت 04:38
سوم دبستان!!!
چه شاعرانه تشریف داشتید!!:))
والا سوم دبستان که به ما نمی گفتن انشا بنویسید، ولی اگه می گفتند ۳ خط دری وری هم نمی تونستم بنویسم! یادمه اون موقع ها همون «جمله سازی» هم برام پر از عذاب بود!:|
این انشا واقعا شاهکاره...
امتیاز: 2 3
پاسخ:
شاهکار ؟؟!!!!
جمعه 4 فروردین 1391 ساعت 04:48
خونه تکونی و خاطرات...
خاطره ی محو خوردن یه بسته آجیل... شاید سه سال پیش... و بعد گذاشتن کرم خورده هاش توی کشوی پایین تخت.
فقط حدس بزنید
چه حسی داشتم
وقتی که توی خونه تکونی، فهمیدم که اون کشو «احتمالا سه ساله» که خونه ی یه عده کرم و حشره ی آجیل خور شده!!!!:|

راستی! پاستلتون خیلی باکلاسه. مال خیلی وقت پیش نباید باشه. من فکر کنم بچگی من و شما ازینا نبود. فقط یه سری مداد شمعی زشت و سفت بود که اصن خوب رنگ نمی کردو بی رنگ ِ بی رنگ، مثه تف مورچه میموند که ماسیده روی کاغذ!!:((
امتیاز: 3 4
پاسخ:
سلام شک نکنید که اون مداد شمعی واسه حدود ۱۷ سال پیشه
دقیقا وقتی خواهر خانومی تشریف می بردن کلاسهای نقاشی تابستانه ی ایران ایر
جمعه 4 فروردین 1391 ساعت 19:46
نچ نچ نچ توی یک رب مانده، اون متن کوتاه راجع ب کودکی.... بازم یادت نیومد؟! فکرشو از سرت بیرون کن ک از طلبم چشم پوشی کنم!!
امتیاز: 2 2
پاسخ:
به چشم ، یادم اومد ، فکرشم بیرون کردم خیالتون راحت
شنبه 5 فروردین 1391 ساعت 21:42
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآامین!
امتیاز: 1 2
پاسخ:
خدا حاجت همه ی حاجتمند ها رو بده
یکشنبه 6 فروردین 1391 ساعت 01:04
واه واه واه، چه بوی کهنگی گرفته این خونه
الان ما توسال 91 ایم،سال 91 داره تموم میشه دیگه اونوخت تاریخ اینجا رو 90 ه. واه واه واه


ارادت داریم برادر
امتیاز: 3 4
پاسخ:
والا من که بوی خاصی احساس نمی کنم ، خدا وکیلی نکنه از اتاقته ، دقت کن جزیره جان

ارادت از ماست خانم
دوشنبه 7 فروردین 1391 ساعت 13:02
سلام...
سال نو مبارک قربان...به روناک بانو هم تبریک مارو ابلاغ بفرمایید..

چقدر انشاتون قشنگ بود...جدی میگم...شما از اول انگار معلوم بوده میخواین بلاک نویس بشینا..:))

اون عکسای آدامسا...یادش به خیر...یه سری نوستالژیای مشترک داریم ما دهه 50 و 60 تیا ! با هم...
امتیاز: 3 1
پاسخ:
سال نوی شما هم مبارک خانم ، والا روناک هم اکنون در دسترس نمی باشد اما چشم و ممنون از لطفتون
دوشنبه 7 فروردین 1391 ساعت 15:03
برین بیرون میخام اینجارو بشورم ( در راستیا فراموش شدن این جا و خاک گرفتنش)

امتیاز: 2 2
پاسخ:
فقط با وایتکس نشوری که حاااااااااااااالمو به هم می زنه بوش ... راستی کارت اینجا تموم شد خبر بده یه چند تا وبلاگ دیگه سراغ داره واسه شستشو
دوشنبه 7 فروردین 1391 ساعت 21:55
داداش شما نمی خوای آپ کنی...به خدا زیر خاکی شدی
امتیاز: 3 2
پاسخ:
سلام

زیر خاکی که خوبه که گلی جان
ان شاءالله بعد از تعطیلات آپ هم می کنم ( البته ما که تعطیلی نداریم ، تعطیلات مرسوم بین خلق الله رو عرض می کنم )
سه‌شنبه 8 فروردین 1391 ساعت 18:00
سلام برادر
سال نو مبارک
هر کسی رو فکر میکردم آپ نکرده باشه جز شما
خوب یه چیزی بگو، خوبی؟ خوشی ؟
سال خوبی رو در کنار همسرجان براتون آرزو میکنم
شاد باشین
امتیاز: 3 5
پاسخ:
سلام خانم

سال نوی شما هم مبارک

مگه من چمه خو ؟ والا وقت درست خوابیدن هم ندارم چه برسه به آپیدن

شما هم در کنار آقای همسر خوش باشید
( تعداد کل: 81 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد