X
تبلیغات
رایتل

اندر مقامات استحمام (2)

جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 00:11
شاید اگر می خواستم غذاخوری های قدیم را برایتان تصویر کنم یا مثلا اگر می خواستم از نانوایی های قدیمی برایتان بگویم شک می کردم که شاید نانوایی و غذاخوری ِ محل ما با چیزی که شما در محله ی خودتان داشته اید توفیر می کرده اما در مورد گرمابه ها تقریبا خیالم راحت است. لااقل تمام گرمابه های قدیمی که من تا به امروز دیده ام -از تفاوت های جزئی ِ ظاهری که بگذریم- در ساختار و معماری یکی بوده اند. از درب که وارد می شدی یک سالن بزرگ بود شبیه سالن انتظار  درمانگاه های امروزی، با صندلی های تاشوی زپرتی که دور تا دور سالن برای مشتریانی که در انتظار خالی شدن نمره ها می نشستند چیده شده بودند. صاحب حمام هم یک گوشه پشت میز فلزی اش سوگل شده بود و از قفسه ی شیشه ای ِ کنار دستش به مشتریان لیف و لنگ و سفیدآب می داد. از سالن که می گذشتی یک راهروی دراز و باریک با سقفی بلند و درب هایی در دو طرف راهرو بود که هر کدامشان به یکی از اتاقک های "نمره" باز می شد. نوری که از نورگیرهای روی سقف به داخل راهرو می تابید بی شباهت به نوری که از سفینه ی ET -در شاهکار اسپیلبرگ- به بیرون می تابید نبود.
درب نمره را که باز می کردی اول رختکن بود. یک محوطه ی کوچک با یک سکوی سیمانی به عنوان جایی برای نشستن و تعویض لباس و یک رخت آویز فلزی بر روی دیوار، بعد از آن هم قسمت داخلی ِ حمام بود که دوش و پاشویه در آنجا نصب شده بود. این دو قسمت معمولا توسط یک درب آهنی و یا یک پرده ی لاستیکی ِ کلفت از هم جدا می شدند.

تعریف شما را از "لذت" نمی دانم. اما برای کودکی های من، وقتی که هیکل استخوانی ِ دم کرده ام را از زیر دوش و اتاقک پر از بخار اندرونی بیرون می کشیدم و روی سکوی سیمانی ِ خنک رختکن چهار زانو می نشستم و از شیشه ی کانادای نارنجی که -بی گمان رویداد ویژه ی روزهای حمام بود- کام می گرفتم "لذت" به معنای واقعی اش تعبیر می شد...
و اما ادامه ی ماجرا؛

***
آن روز هم مثل تمامی دفعات قبل، آقای پدر بعد از اینکه امیدش از سفید کردن شکلاتی ِ پشت گردنم نا امید شد، رضایت داد و کاسه ی حسن ختام را از آب ِ تمیز داخل تشت پر کرد و بر سر و بدنم ریخت و اذن خروج داد.
هوله را از روی رخت آویز برداشتم و دور خودم پیچیدم و روی سکوی سیمانی چمباتمه زدم و در خیال نارنجی ِ دوست داشتنی که انتظارم را می کشید غرق شدم. در همین عوالم بودم که با صدای آقای پدر به خود آمدم. مهماتش تمام شده بود. سفید آب می خواست. به هر جان کندنی بود کش آوردم و زنگی که روی دیوار برای احضار شاگرد حمومی تعبیه شده بود را فشردم. از اقبال بد زنگ خراب بود. چاره ای نداشتم جز اینکه خودم دست به کار شوم. عقل ناقصم را به کار انداختم و با خودم گفتم پیرهنم را تن می کنم و به رسم بزرگتر ها حوله را دور کمرم می پیچم و می روم از مرد حمومی سفیدآب آقای پدر و شیشه ی نوشابه ی خودم را می گیرم و بر می گردم. اینطور با یک تیر دو نشان زده ام. هم حرف آقای پدر را زمین نگذاشته ام و هم خودم زودتر به وصال دلبر رسیده ام.
پیراهنم را تنم کردم و هوله را دور کمرم پیچیدم و پاهایم را داخل دمپایی های قرمز ِ رو بسته ام که پایین سکو جفت شده بودند کردم. هنوز دو قدم بر نداشته بودم که تمام هیکلم به یکباره سوخت. درد به سرعت نور در تمام بدنم منتشر شد. آن قدر که نفهمیدم کی درب رختکن را باز کردم و بیرون زدم. طول راهرو را می دویدم و هوار می کشیدم و بالا و پائین می پریدم، غافل از این که گره ِ هوله ی دور کمرم تاب و توان این مقدار جست و خیز را ندارد...
از آن روز کذایی به غیر از این هایی که عرض کردم خدمتتان، انگشت شستم را به یاد دارم که نیش زنبور ملتهبش کرده بود، چشمان متعجب آقای پدر را که از لای درب نمره داشت هاج و واج بالا و پائین پریدن پسر بچه ی سبک مغزش را نگاه می کرد و لبخند های زیر زیرکی ِ صاحب حمام  که احتمالا بعد از آن روز، کولی بازی های یک پسر بچه ی برهنه در راهروی حمام برایش خاطره شده است.

+ آن روز آخرین باری بود که به گرمابه ی انتهای کوچه ی مهر رفتم.

پی نوشت: گاهی برای نوشتن باید "درد" داشت، گاهی هم نباید...
عذر تقصیر بابت تاخیر و خلف وعده ای که هر چه زور زدم گریزی از آن نبود.

پی نوشت : این پست نازنین در بیست و یک

نظرات (28)
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 00:13
اولــــــــــــــ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آورین...
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 01:11
آخی!
پیرمرد ِ کوچک در حالی که داره این ور و اون ور میپره و هوار میکشه!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:


پیرمرد درونم اون موقع غیر فعال بود
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 01:22
دقیق نفهمیدم دردت از چی بود؟
زنبور نیشت زده بود؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آورین آورین
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 02:03
باز خوبه اون زمان بود، اگه الان بود همه ی حمام یه صدا میخوندن: مملی حرصش گرفته، زنبور گازش گرفته
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اگه الان بود که آبرو برامون نمی موند توی در و همسایه
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 02:21
السلام وعلیکم و رحمت الله و برکااااااااااااااته
خوش اومدین :)
از این ورا

برم بخونم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خانوم

بفرمائید
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 09:09
۳۲۰۶۵۱۰۵۰۲گاهی شانس فقط یک بار به آدم رو میاره پس باید قدرش رو دونست بهترین فرصت زندگی شما برای ثروتمند شدن مجموعه ای بی نظیر برای اولین بار در ایران برای کسانی که می خواهند بهتر زندگی کنند و از کمترین وقت و هزینه بیشترین سود را ببرند.برای آگاهی از جزییات بیشتر به لینک زیر مراجعه کنید.
http://fars.vcx.ir
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خف بابا...
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 11:22


خیلی بامزه بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 12:00


خب!خیلی تلخ بوود بنظرم!

اصلادووست ندارم خودمو جای شما بزارم:دی

خیلی قشنگ نوشتید(مثل همیشه)

:گل

امتیاز: 0 0
پاسخ:
خودمم دوست ندارم جای خود اون روزم باشم
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 13:49
آخی! درد نیش زنبور خیلی بده . من در کودکی چند بار نیش زنبور رو چشیدم البته نه نوک انگشت بلکه پای چشم!!!

آقای جعفری نژاد خلف وعده های این چنینی گاهی شیرینه بخصوص که مشتاقی و انتظار برای چیزی که دوست داری هیچ وقت بد نبوده! این وسط خوب بودن حال شما بیشتر از همه مهمه که گاهی دیر کردنتون در نوشتن پست دلشوره به دل آدم میندازه!فقط همین...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پای چشم باید بیشتر درد داشته باشه. نکنه می خواستی توی کندوشون رو نیگا کنی

ما شرمنده اگه نگران شدین
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 14:14
من در عمر شریفم فقط یه بر حموم نمره رفتم، اوم دقیقا همین بود که توصیف کرده بودین. اما حموم عمومی خیلی رفتم.خدایی صفاش بیشتره... حموم عمومی که ما میرفتیم سقف بلند گنبدی داشت با چهارتا ایون. تو یکی اش سکوهای سیمانی بود که روش رو با کاشی های قهوه ای زشت پوشونده بودند وسطش هم یه آب راه کوچیک بود که به جوب های کوچیکی که دورتا دور حموم میچرخید می ریخت. این قسمت مخصوص صابون و لیف بود و به غایت بخار داشت. یه ایون دیگه مخصوص دوش گرفتن بود و فک کنم 10تا دوش توش بود که قسمت جذابی برای بازی کردن بچه ها بود. دوتا ایون دیگه هم مخصوص کیسه و مشت و مال...
قبل از داخل شدن به حموم هم دوتا حوضچه کوچیک بود که یکی آب سرد داشت ویکی آب گرم. حکمتش رو نمیدونم اما وقتی بعد دو ساعت از حموم در می اومدیدم و پاهامون حسابی خیس خورده و پوستش چروک شده بود یه دقیقه موندن تو آب سرد حوضچه حسابی بهمون کیف میداد...
تو مشهدم یه حموم عمومی بود فک کنم حموم "اسلام" بود مال دهه 70، خاطرات خوش مشهدم نصفش تو این حمومه بود
دیگه فک کنم خودم با زبون خوش باید برم
هررررررررر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دقیقن همینه که می گی نمره ها
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 14:22
سلام

آخی تجربه ی بدی بوده.فکر کنم لذت همه ی اون نوشابه نارنجی های بعد حمام با ابن تلخی نیش زنبور از بین رفته

بعد ۱ سوال:بعد از اون روز دیگه حمام عمومی نرفتین؟
به حساب کنجکاوی بذارینا نه ....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام نرگس خانوم

نه خیرم، لذت نوشابه نارنجیه بعد از حموم با این چیزا از بین نمی رفت

دیگه حمام نمره ی سر کوچه مون نرفتم بعد از اون روز، از فرط خجالت
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 15:31
نمره نرگس جان نمره... نه عمومی... منم همین اشتباهو کردم... اینا دو تا با هم فرق می کنند...

با اجازه صاحب خونه البته...
من قصد اغتشاش ندارم، فقط گفتم تجربه مو در اختیار نرگس قرار بدم... الانم هر دو مون با زبون خوش میریم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از شفاف سازیتون
حیف که "روابط عمومی" متصدی داره وگرنه با این حس مسئولیت پذیری که در شما می بینم به قطع و یقین مفتخر می شدم به همکاریتون به عنوان رئیس روابط عمومی
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 15:37
عجب داستانی... در ضمن منم یه خاطره در مورد کولی بازی براثر نیش زنبور زدگی دارم، که البته هیچ ربطی به حموم نداره...

راستی سلام...

من دوباره برمیگردم و یه تور حموم گردی، براتون میذارم... دیگه واقعا رفتم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
علیک سلام
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 17:26
سارا جونم
حمام نمره هم نوعی حمام عمومی حساب میشه ..در واقع زیر مجموعه ی اونه

مگه نه جناب؟

سارا جان بیا بریم خونه خودمون ببحثیم...
امتیاز: 0 0
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 17:30
حموم بیرون (نمره یا عمومیش فرقی نمی کنه)، یه چیزیش خیلی بد بود:

اینکه اون "صاحب حمام که یک گوشه پشت میز فلزی اش سوگل میشد"، حساب اینکه طرف، چند روز یه بار میاد حموم، دستش بود.

وقتی هم که آدم از حموم می اومد بیرون، همه ی عالَم و آدم، توی خیابون، متوجه می شدن که طرف از حموم اومده بیرون... از بس دست و پنجه ی آدم چروک می شد و لای انگشتاش سفید می شد و چشماش قرمز می شد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دقققققققققیقن

من نمی دونم الان چرا می ریم حموم چروک مروک نمی شیم. ینی می گی حمومای قدیم چیشون خراب بود؟!
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 17:32
سلام آقا...
احوال شما...؟
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟


میگم سر عجب پستی رسیدم خدمتتون،بعد از هزاران سال...
جیگرم کباااب شد براتون آقا...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خانوووم

ممنون، خوبم، سلامت باشین

خوش اومدین
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 18:44
قبل از خواندن ادامه مطلب می خواستم بگم که وقتی جواب کامنتمو توی پست قبل دیدم خیلی واسه خودم متاسف شدم که چرا نمی دونم «نمره» چیه؟ اما الان تونستم تصور کنم که «نمره» چیه. من همیشه فکر می کردم تمام حمامهای خارج از خونه یه جور هستن. مثل همه ی حمامهای قدیمی و تاریخی. مثل حمام خان یزد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من تا کی نون نخورم چیز یاد شوماها بدم هان؟! هاااااان؟!
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 19:11
شما که پیرهن رو پوشیدین خب نمیشد حالا شلوار رو هم می پوشیدین که درد ۲تا نشه؟
امتیاز: 0 0
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 22:25
سلام

برای اینکه "فلش بک" تون بیشتر "بک" بشه، این عکس ها رو هم می تونید ببینید:

اینجا حموم نمره ست:
http://s2.picofile.com/file/7722651498/hamoom_nomreh.jpg

و اینجا نیز هم:
http://s3.picofile.com/file/7722670535/nomreh.bmp

در اینجا سوگلی در حال صیانت از مهماتش، از فرط خستگی، به خواب ناز فرو رفته (خداییش اون شامپو زرد کوچولوها رو یادتونه؟ من عاشقشون بودم، هنوزم هروقت این عکس رو میبینم، دلم غش میره):
http://s3.picofile.com/file/7722650000/hamoom_va_khab.jpg

در این مرحله از کار می توانید آبگوشت بخورید!:
http://s1.picofile.com/file/7722648923/hamoom_va_abgoosht.jpg

آخرش که حمامتون تموم شد، اینطوری شیک، تیپ میزنید و می آیید پول حمومتون رو میدید:
http://s2.picofile.com/file/7722650321/hamoom_va_pool.jpg

اما حواستان باشد... ممکن است یک روز که رفتید حمام، یکی بیاید و رویتان بایستد!:
http://s3.picofile.com/file/7722668709/moshto_mal.bmp

بعد هم که شما را چلاند و از آب لمبو شدنتان مطمئن شد، برود و به قیلوله اش برسد:
http://s3.picofile.com/file/7722667204/moshto_mal_va_khab.bmp

حالا نگویید، همه اش از حمام مردانه گفتم... تقصیر من نیست، زن ها هیچ وقت حمام نمی کرده اند... فقط گاهی با چارقد و چاقچور، می رفتند و روی سکوی حمام می نشستند و همه اش، لبخند می زندند... از همین روست که عکسی در باب حمام نامبردگان موجود نمی باشد، میگویید نه؟ این ماکت که مدتی پیش در نمایشگاهی احتملا دولتی، از آن رونمایی شد، شاهد مدعایم!!!:
http://s1.picofile.com/file/7722672896/405.jpg

و اینم حمام زیبای وکیل:
http://s1.picofile.com/file/7722650963/hamoome_vakil.jpg

خب دیگه، امیدوارم حموم گردی امروز بهتون خوش گذشته باشه...
تا حمامی دیگر بدرود!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عااااااالی بود سارا جان

حظ کردم موقع دیدن عکسا، اون عکس حموم زنونه هم محشررررررر بود
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 22:46
سلام آقا اجازه
نمیدونم چرا حسی متفاوت از اونچه انتظار میرفت از همچین پستی داشته باشم دارم الان
...
توی بلاماسکه خوندم

"دلِ گرفته

خندشم دلگیره.."
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دلت نگیره خواهر جان... هیچوقت
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 22:48
تمام خاطره هام زنده شد محمد...به روح اعتقاد داری؟؟؟


عزیزم...چه درد بدی کشیدی...دقت کردی اون وقتا تو هر سوراخی یه زنبور بود؟؟نه جدی...منم زیاد نیش زنبور یادمه..

شایدم ما دستو پامون همه اش تو یه سوراخی بوده..!!!
امتیاز: 0 0
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 23:28
سارا جان به خاطر عکسها ممنون
یه عکسه بود یه آقاهه با پا رفته بود پشت یه آقاهه دیگه من حالا متوجه شدم بابا چرا بچه بودیم می گفت بیا با
پا برو کمرم
امتیاز: 0 0
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 14:42
وای خیلی قشنگ بود
جناب جعفری نژاد
ممنون ممنون که
ماروهم مهمون
لحظات نابتون
میکنین.....
خدا به پدر
عزیـــزتون
سلامتی
بده......
یاحق...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون آوا جان... خیلی زیاد
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 00:00
از عجایب خلقته که یه فراگ رو زنبور زده! شاید هم مصداق این ضرب المثله که می گه: گهی زین به پشت و گهی پشت به زین!
به هر حال لذت بردیم از لذت بردنتون!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
الکی جو رو متشنج نکن، ما فراگ ها از روز ازل هیییییییییش مشکلی با زنبورها نداشتیم
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 19:35
یعنی ببین کامنت این ژولی پولی فوق العاده بودا. یعنی نکته شو که گرغتم ترکیدم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حرفای این دختر شیرازیه مگه نکته مکته هم داره
دقیق نشو تو حرفای این دختره، وقتت رو بذار برای کارای مهم تر
هر چند بعید می دونم کار مهم تری داشته باشی
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 17:23
شرمنده اما من تصورت کردم =))‌روم به دیفال حیف که خعلی خجالتیم و نمیتونم تصوراتم به زبون بیارم :)))‌
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خب اینم یه جور ورزش ذهنه دیگه
برات لازمه
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 18:09
این بالایی من بودم :/
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فهمیدنش کار سختی نبود
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 22:01
مُردم الهی برات (یعنی برای بچگیهات)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دور از جان پروین بانوی عزیز
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد