X
تبلیغات
رایتل

بهارت گذشته رفیق!!

دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 15:21

" یارو، مردک، آقاهه، اون، این، طرف..."

این ها عباراتی هستند که با شنیدنشان حس خوبی پیدا نمی کنم به خصوص اگر مخاطبشان خودم باشم. اما خب در اکثر قریب به اتفاق مواقع، شنیدنشان را زیر سبیلی رد می کنم.

اما عباراتی هم وجود دارند که علاوه بر حس بدی که با شنیدنشان به من دست می دهد با زیر سوال بردن سبیل هایم فرصت زیر سبیلی رد دادن را رسما از من می گیرند، مثل: "نامرد" 


از شوخی و تکه کلام های ناگزیر برخی دوستان که بگذریم، زیاد پیش نیامده که مجبور شوم به صورت جدی "نامرد" نبودنم را به کسی ثابت کنم. شکر خدا تا به امروز هم مجبور به ارائه ی سند و مدرک و یا انجام آزمایشات پزشکی در راستای اثبات "مردانگی" ام نشده ام...


اما باور بفرمائید وقتی یک دوست قدیمی، طی یک کامنت خصوصی، خیلی بی مقدمه و صریح و البته یک طرفه- به قول خودش- "از خجالتتان در می آید" و نامرد خطابتان می کند و آخر الامر هم تمام انگیزه های رفاقتتان را در یک خط این گونه نشانه می رود که: "تو رو نمی دونم ولی من میگم نامردی یعنی روی پیشونی آدما مهر باطل شد بزنی و رفاقت رو مشمول مرور زمان بدونی" مجبور به عکس العمل نشان دادن می شوید.

این جور وقت ها، نه برای اثبات مردانگی، نه برای تلافی کردن عنایات دیگران و تبرئه کردن خود، برای این که فردا روز مشمول ذمه ی خودت نباشی و جای خالی یک "جواب" آزارت ندهد ملزم می شوی به شفاف سازی... 


***

رفیق شفیق دیروز و ناصح بلیغ امروز؛


شما خاطرت نیست! شاید هم خاطرت هست و به هر دلیلی- که نمی دانم چیست- خاطره اش به مذاقت خوش نمی آید...


ظهر بود، گرم بود، تابستان بود. حیاط پشتی دانشگاه، نگران نمره های آمار مهندسی، نشسته بودیم و به عادت آن روزها بهمن سوئیسی را - سرخپوستی- چس دود می کردیم.

حرف مان از تفاوت نسل ها بود، از دشواری فهماندن حرف های امروز به آدم های دیروز، از مصیبت سنجیدن آدمیزاد امروزی با معیارهای پوسیده و نخ نمای سه دهه قبل، از طعم تلخ فروبردن هنجارهایی که خاک گرفته اند و طعم پنیر کپک زده می دهند.

گفتی: "آدم های دو نسل که هیچ، یواش یواش دنیا به سمتی می رود که آدم های 5 سال پیش هم امروزی ها را نمی فهمند. اصلا آرام آرام به جایی می رسی که حتی خود ِ 5 سال قبل خودت را هم نمی فهمی چه رسد به ..."


حدس شما درست بود. توی واگن مترو دیدمت! و یقین داشتم که تو هم مرا دیده ای. اما جلو نیامدم، حتی از دور هم سلام نکردم، حتی سر هم تکان ندادم، حتی دوست هم نداشتم سر تکان بدهم و حالا هم ذره ای از آن چه کردم و نکردم پشیمان نیستم.

جلو نیامدم و سلام نکردم و سر تکان ندادم و پشیمان نیستم چون: "5 سال قبل خودم را نمی فهمم" چون تو را نمی فهمم، دیروزت را نمی فهمم و یقین دارم از امروزت هم چیزی سر در نمی آورم و این یعنی مختاری که محکومم کنی به قضاوت کردنت...


اما به هر حال "نامرد" نیستم، هر چند سنجیدن صحت و سقم این ادعایم را به تو یکی اصلا پیشنهاد نمی کنم. عزت زیاد



+ آدرس و راه تماسی نداشتم وگرنه رفاقت سابق آنقدر حرمت داشت که جواب نوشته ی خصوصی ات را، عمومی ندهم...


++ عذر تقصیر و عرض شرمندگی بابت نوشتن این پست، از آنهایی که اینجا را به "دوستی" و "مهربانی" شان می خوانند.



 

نظرات (33)
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 15:56
ببخشید اما من هنوز دنبال زنبیل گل گلی ام می گردم ...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 16:05
هوم... چی بگم؟ بهتره سکوت کنم
خواندیم تان رفیق همیشه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 16:06


:گل

روزهایتان اردیبهشتی:گل

امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 16:07
جای شما بودم بند آخر رو پاک می کردم ...
اینجا برای شما است ... دلتون خواسته نوشتید ... به قول خودتون شفاف سازی کردید ... خواستید بعدا مشمول ذمه نباشید ... پس نیازس به آخرین خط نیست
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 16:07
مشمول ذمه (عجب لغت سختی بود خداییش)
.
.
راستی فکر کنم یه ردی از زنبیلم پیدا کردم ... خدا رو کرور کرور شکر ...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 16:10
خوب نوشتی
لحنت تند نبود..بغض و کینه هم نداشت..آرام حرفت را گفته ای..
و مرسی که نوشتی..این که "میشود حتی اگر حرفهای نه چندان شیرین را هم نرم و منطقی گفت" را مرسی که نوشتی..
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 17:00
واسم زیاد پیش اومده دوستای قدیمی و توی اتوبوس و خیابون دیدن ..چشم تو چشم شدن و سلام نکردن...تنها لبخندی به یادگار روزهایی که شاید حس میکردیم همدیگر را میفهمیم...
همچنان قلمتون رو خیلی دوست دارم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 18:12
گاهی شاید دور ایستادن ها ارجح تر باشد

روزهاتون لبریز از دلخوشی ها و سعادتمندی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 18:58
خب این پست بامن کاری نداشت،هیچ سنخیتی هم بام نداشت پس سوت میزنم

راستی من هم بت بگم نامرد برام پست مینویسی؟ جون من یه پست بنویس بهم تقدیمش کن


خب حالا چرا بات شوخی کردم اون هم سر پست به این حساسی ،یه بار یه پست نوشته بودم در اوج داغونی، بعد اولین پیامی که دریافت کردم یک کامنت خصوصی با لحن طنز بود،با اینکه حوصله خندیدن نداشتم ولی یه لبخند نشوند رو لبم و حالمو خوب کرد بعد تو هم کامنت گذاشته بودی که اولش یه کامنت شوخی نوشتی ولی فک کردی شاید مناسب نباشه و پاکش کردی،ولی من از اونجاییکه همون موقع تو دلم گفتم کاشکی پاکش نمیکرد پس الان هم طبق همون تجربه ی خودم بات شوخی کردم. حالا دیگه اگه تو مثه من نیستی و با شوخی حال نمیکنی دیگه مشکل خودته
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 19:20
اینجا را به دوستی میشناسم و نویسنده اش را به مهربانی، اما دلیل نمیشود از گرفتگی اش گرفته نشوم، دلیل نمیشود خودخواهانه بخواهم غمش را، دلخوری اش را و ناراحتی اش را در خودش بریزد... نه رفیق، نه مرد بزرگ... راحت باید حرفت را بزنی. به گوش جان میشنویم و امیدواریم این چنین دیگر دوستی و مردانگیت را نشانه نگیرند...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 19:33
بلـــــــــــــــــــــــــــــه !!

در مورد این پست فقط می خواهم شنونده باشم محمد جان

چون هیچی نمیدونم جز خوندن این نوشته

پس بزار بی قضاوت فقط خواننده باشم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 19:44
به من که ربطی نداشت!
ولی اگه قراره سوپو بفرستی چند تا از اون فیلمای خاک وچوک هم بفرست برام!
تهدید نوشت: اگه نفرستی بهت می گم:...!
بگم؟ بگم؟؟
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 20:05
از اونجایی که معمولاً برای پُست های جنابعالی کامنت میذارم، و از طرفی این پُستتون یک مخاطب خاص داره و جواب به صحبت یا حرکت یک شخص خاص هست... پس ترجیح میدم فقط بنویسم:

چو کاری بی فضول من برآید

مرا در وی سخن گفتن نشاید


امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 20:44
سکوت...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 21:26
همیشه که میخواندمتان فهمیده بودم نمونه بارز یک مرد تمام عیار هستید...

تازه اینو از عکس وبلاگنونم معلومه...

نوشته هاتون همیشه خوندنیه ،هر چند که به ما ربطی نداشت...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 21:42
انقدر خوبی محمد جان و انقدر متین و موقر، که وقتی اینگونه از دوستی گله میکنی مطمئنم ؛این؛ راه درست ابراز گلایه ات بوده. ما دوستانت هم شنوندگان دلگویه ات هستیم و همیشه همراهت.
آدم غم دلش را به دوستش نگوید به که بگوید؟
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ساعت 22:04
سلامم محمد جان
نمی دونم چی بگم چون به نوعی مخاطب خاص داره...
ولی می خوام بگم دلگیر بودن از یه رفیق چه حسی داره حتی اگه قدیمی باشه..امیدوارم نوشتنش کمکی کرده باشه..
منم موافقم خوبه که آدم بتونه کاری کنه که بعدا "جای خالی یک "جواب" آزارت نده
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 00:16
یه جورایی برای منم پیش اومده که دوستای (؟) قدیمو نشناسم .
شاید گذشت زمان فراموشی میاره
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 12:27
سلام همشـــــــــــــــــــــــــــهری !

نه آغا جانم ، کار ِ‌من نیست اون طرح ها

پس اینطور ، نتونستی جواب ندی!! ، جا داره که از همین جا برای کظم غیضت دست تکون بدم


پیش میاد پیش میاد ، جفتتون به یک اندازه مقصرید . از همدیگه رنجیده خاطر نباشید

انشاالله که خیر ِ ...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 15:18
سلام
میدونم باید سکوت کنم
اما دلم خواست بگم که به قول تیراژه چقدر آرام و نرم و منطقی برخورد کردی محمد
یه جوری که آدم میدونه دلخوری دلتنگی یا شاید حتا ناراحت و عصبانی هم هستی
اما لحنت اصلا برای کسی خشم آلود و غضبناک نبود
حالا اعتراف می کنم که از تو بهترین برادر بلاگستانی ام یاد گرفتم بعضی حرفهای هرچند تلخ را هم میشود به نرمی گفت و نگذاشت آب در دل کسی تکان بخورد
دستت مرسی
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 19:34
آقا اجازه
همش من میام اینجا
همش اینا رو می خونم
همش ولی حرفم نمیاد
یاد اوندفعه می افتم که از یه کامنت خصوصی دلخور شده بودین و یه مدت دیگه نوشتنتون نمی اومد و بعدش کلهم تعطیل کردین اینجا رو و باقی ماجرا...
به هرحال ولی خوشحالم که نوشتین...
حرف را باید زد درد را باید گفت ...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 00:27
نمی خوام قضاوت کنم راجع به دوستت یا حتا خودت، لیکن یک چیز رو مطمئنم: هر که در مردانگی شما شک کناد، کافر است و نمُرده به فتوای حقیر بر او چار تکبیر بزنید!
خوبی محمدحسین؟ سلام!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوست من
لطف داری دانیال جان
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 02:28
هــــــوم
خب به منم که ارتباطی نداشت این پست

ولی اون تکه ی حتی خود 5 سال پیشمون رو هم نمیفهمیم.... حقیقت محض بود...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 13:16
سلام

سایه ی خانم جانتان مستدام...

تا برکت به نانت بماند و خوشی به دلت...


(برای نامربوط بودنش به پست، عذر می خوام)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

ممنون سارای عزیز
پنج‌شنبه 12 اردیبهشت 1392 ساعت 09:22
آیکن گل ل ل
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
شنبه 14 اردیبهشت 1392 ساعت 09:25
یکی از دوستان قدیم چیزی گفت که به دلت اومد دو روز بعد به یاد رفاقت چندین ساله دلت برای او تنگ میشود و این پست را پاک میکنی من مطمئنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بعید می دونم...
شنبه 14 اردیبهشت 1392 ساعت 09:45
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 14 اردیبهشت 1392 ساعت 12:51
تشکر.
فکر کردم باز قراره مثل اون پستم دعوا بشم :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش میشه

دعوا چرا؟!
شنبه 14 اردیبهشت 1392 ساعت 20:35
فک نکن حواسمون نیست مملی خان
نخیرم. ما هر روز چندبار سر میزنیم قبول نداری ای پی م رو چک کن ببین روزی چن دفه میام ؟نه دیگه ببین!!!

باید به روناک بانو جان بگیم از نظر غذایی تحریمتون کنن شاید افاقه کرد. و دوباره به آغوش(( بلاگ اسکای ٍستان )) برگشتین. هرررررررررررررررر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون که سر می زنی خاموش جان
یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 ساعت 14:16

هیچی دیگه! همینجوری داشتیم سوت زنان از اینورا رد میشدیم گفتیم یه سلامی هم خدمتتون عرض کنیم
سلام
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوست من
یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 ساعت 20:21
سلام
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام پروین بانوی عزیز
ارادتمندم
دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 ساعت 00:02
سلام آقا..
کم پیدا شده اید .
انشاالله که خوبی و سلامتی و خوشی باشد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

خوبم فرشته جان

ممنون
سه‌شنبه 7 خرداد 1392 ساعت 00:37
نمیدانم چه حکایتی ست.....
این رفاقتهای نادیده مجازی
چه حرمتی دارد نان و نمک نخورده....
شاید هم
حرمت نمک زخمهایمان است....
که باهم تقسیم کردیم
و
نمک گیرمان کرد...
برای ما که رفیق بودی...و رفاقت و مردانگی قابل تفکیک نیست....
غم نبینی رفیق
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

خوشحالم که خوبی دوست من
ممنون که وفاداری به این خانه و محبت داری به این جانب
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد