X
تبلیغات
رایتل

"قربانی"

پنج‌شنبه 23 خرداد 1392 ساعت 23:59
با آن هیکل نخراشیده ی 100 کیلویی و آن سر و صورت ور نمالیده به اندازه ی کافی وحشتناک بود، با این تفاسیر نمی دانم -بدتر از خانم هاویشام- چه اصراری داشت به طی طریق در معیت آن جماعت گربه های چندش آور و مرموز که جملگی از لحاظ جثه و قواره چیزی از خودش کم نداشتند.

اسمش "اسماعیل" بود و بین بچه های محل "اسمال خیکّی" صدایش می کردیم. علاوه بر آن شکم بزرگ که به گمانم از بدو تولد، کل مکانیسم گوارشی یک گاو بالغ، اعم از شکمبه و هزارلا و شیردان و سیرابی را در خود جای داده بود، دست سنگینی هم داشت. این را به گواه تمام آن چند ده تا پس گردنی که با بهانه و بی بهانه از دستان شکسته اش نوش جان کردم عرض می کنم .


الغرض؛

هر چه به مغزم فشار می آورم خاطرم نیست مناسبت نذری شله زرد آن سال خانوم جان چه بود که مصادف شده بود با عید قربان و نذر قربانی آقا بزرگ. من هم به حکم خانم جان منتصب شده بودم به عنوان مامور خرید بادام و سایر خرده ریزهای شله زرد...


خاطرم هست آن روز آمیرزا یحیی، بقال محل، تمام خرده ریزهای لیست خرید خانم جان را نداشت. ناگزیر شدم دو سه قلم باقیمانده را از بقالی چند کوچه آن طرف تر تهیه کنم. در راه برگشت کیسه ی بادام شیرین را که در حجره ی آمیرزا امانت گذاشته بودم گرفتم و خوش خوشان سرازیر شدم داخل کوچه ی خودمان. دزدکی مشغول چریدن بادام های داخل کیسه بودم که ناغافل احساس کردم روی ابرها قدم بر می دارم. میان زمین و هوا، چونان توله موشی که به چنگ گربه گرفتار باشد، تقلایی کردم و سری چرخاندم و دیدم اسمال خیکی پس یقه ام را چسبیده و ریز ریز می خندد.

گفتم : " ولم کن گنده بک، خونه منتظرن، میرم به آقام می گم بیاد خشتکتو ... "

هنوز جمله ی تهدید آمیزم منعقد نشده بود که پسِ گردنم داغ شد. بعد هم در کسری از ثانیه کیسه ی بادام ها را از دستم قاپید و گفت: "اینا ماله منه، چخخخه "

گفتم : " اینا بادوم های نذری خانوم جانه، اگه نرسه به شله زرد ظهر نشده میاد در خونه به آقات میگه ها"

خانوم جان را خوب می شناخت و می دانست که از کسی خورده و برده ندارد، اما باز هم کم نیاورد، کیسه را انداخت گوشه ی کوچه و گفت : " به یه شرط می ذارم برش داری " گفتم : " چی ؟ "

به گوسفند قربانی که آقا بزرگ دم در خونه، به درخت گوشه ی پیاده رو بسته بود اشاره کرد و گفت: " دنبلانش مال من، آشغال گوشتاشم مال گربه هام"

گزینه ی بهتری نداشتم، ترجیح می دادم از دنبلان حیوان زبان بسته مایه بذارم تا از دم و دستگاه خودم. با ترس و لرز کیسه را برداشتم و زیر لب فحش ریزی دادم و راهی شدم...


به خانه که رسیدم بادام ها را تحویل خانم جان دادم و رسیدم خدمت آقا بزرگ. مشغول آماده کردن مقدمات ذبح بود. می دانستم که اگر قرار باشد چیزی از این زبان بسته به اسماعیل برسد و این معاهده ی ننگین ختم به خیر شود باید از همین حالا آقا جان را بپزم. از وقتی که یادم هست آقا جان هیچ اصراری در حفظ کردن اسامی و نسبت ها نداشته و هنوز هم ندارند. اصولا این مقوله را ریاضت بی مورد می دانند، ضمن اینکه وقتی مخاطب قرار می گیرند به جد می توان گفت بیش از نیمی از صحبت هایت را به کلی نمی شنوند یا نشنیده می گیرند.

شروع کردم به پچ پچ زیر گوش آقا جان ضمن اینکه به جهت نرم کردنش مجبور به راست و دروغ هم بودم.


"آقا جان! آقا جاااان، پسر ملوس خانم، همسایه ی سر کوچه التماس دعا داره. خواهش کرده اگه اشکالی نداره دنبلان این زبان بسته رو با یه کم آشغال گوشت بدیم بهش برای گربه و بچه گربه هاش "

این را گفتم و بعد از آن هم به بهانه های مختلف هر جا سر آقا جان خلوت می شد این جمله را تکرار می کردم و روی جاهای تشدید دارش تاکید می کردم و امیدوار بودم که ...


***

عید قربان را به جهت عید بودنش و ایضا تعطیل بودنش دوست دارم. اما از همان روزها، همیشه قصه ی عید قربان به اینجا که می رسید دلم خون می شد. دیدن سر حیوان داخل تشت و دل روده اش کف خیابان هیچ جذابیتی برایم نداشت. تکیه می دادم به درخت توتی که لاشه را از آن آویزان کرده بودند و صحنه ی دست و پا زدن های لحظات آخر حیوان جلوی چشمانم پرده می شد.

مبهوت و غم زده شاهد سرنوشت محتوم حیوان زبان بسته بودم که ناگهان چشمم به خیک گنده ی اسماعیل افتاد که پهن شده بود کف زمین و مثل لاشخور انتظار عایدی اش از قربانی امسال را می کشید. اضطراب تمام وجودم را گرفت. توی دلم دعا دعا می کردم که آقا بزرگ تحفه ی این لندهور را فراموش نکند. آرام آرام ضربان قلبم داشت به آستانه ی خطر می رسید که آقا بزرگ دستش را برد طرف لاشه و دنبلان را برید و از همان بالا پرت کرد وسط تشت آشغال گوشت ها و با لحنی مطمئن و رسا گفت: "مملی، بابا، بیا این تشت آشغال گوشتا رو ببر بده ملوس خانوم و بچه هاش بخورن "


صدای خنده ی جماعت ریز و درشتی که جمع شده بودند برای تماشای قربانی از یک طرف و چشمان وحشتناک اسماعیل که با کش آمدن صدای خنده ها هر لحظه بیشتر از حدقه بیرون می زد از سوی دیگر گواهی می داد که این بار من بودم که قربانی استعداد زائدالوصف آقا برزگ در به حافظه سپردن اسم ها و نسبت ها شده ام...



+ بعد از تحمل چند روز بدقلقی های این حقیر، امیدوارم لبخند کوچکی بر لبانتان بنشاند این چند خط

برچسب‌ها: قربانی، داستان کوتاه
نظرات (39)
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:06
اوووووولللللللللللل
امتیاز: 0 0
پاسخ:
البته دوممممم
نظر اول واسه مریم بود که به خاطر اشتباه بنده، سهوا، از دست رفت

اما امتیازش نزد من محفوظه :-)
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:07
اول شدن الان چنان برام لذت بخشه که نگو

چون برای پست قبل از لحظه انتشارش تا ۱ ساعت بعد حدود ۱۱ بار بی اغراق کامنت گذاشتم ولی بلاگ اسکای روی دنده لج بود و ثبت نمی کرد

ولی حالا تلافی کرد...می بخشمش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آوریییین
همیشه بخشش از بزرگانه :-)
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:08
حالا نمیشه نزنی تو برجک من این وقت شب؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ما شرمنده ی خودتون و برجکتون هم هستیم
ولی خب عدالت باس رعایت بشه

می دونی که امروز روز دموکراسی و عدالت و مشارکت و این جور توهمات مرسومه :-)
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:12
منو میگه ها
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره تو رو می گم که 24 ساعت تو کوچه پس کوچه های بلاگستان دور دور می کنی
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:13
چی کارت کرد اسماعیل؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
گفتن نداره، اما خب جاش درد می کنه هنوز :-)
دفعه ی قبلی هم همینو پرسیده بودیا، یادت هست؟!
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:14
من پارتیم قویه نرگس بیست جان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پارتی بازی موقوف
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:15
جالبیِ داستان همخوانی اسم اسماعیل با عید قربانه

و اسم مادرش با گربه ها که معمولاً با این صفت شناخته میشن:ملوس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون که به ساختار شناسی داستان می پردازین نصفه شبی استااااد :-)
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:17
داداش؟ من 24 ساعت دور دور میکنم؟
من که از دیروز تا حالا نیومدم نت؟
گناه دارم بخدا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از دیروز تا حالا هم حکمن سرت جای دیگه گرم بوده که بی خیال نت شده بودی، ای محتاااااد، ای وبگرد، ای همیشه در صحنه حاضر :-))
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:18
پستو خوندم...تصویرسازیش عالی بود

و پایان طنزش که به حافظه ی آقاجان مربوط میشد شیرینش کرد

+مریم جان،خوش به حالت تبریکات منم بپذیر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اصن همتون با هم اولید، اصن این دفعه به نفر اول سکه ی بهار آزادی نمی دیم به جاش تور یک روزه می ذاریم که به همتون برسه :-)))
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:18
قهر تا قیامت
آیکون نشون دادن انگشت کوچیک
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ینی انگشت شست؟! ای بی ادب، ای محتااااد
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:19
نه نرگس جان
همۀ لذت اول شدن موند ته گلوم
هعی روزگااااااااااار هی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یه لیوان آب لطفن، تا بچه ی مردم ریق رحمت رو سر نکشیده کف کامنت دونی ما
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:19
محمد بگم تو محشری فک میکنی دارم اغراق میکنم؟؟

نه به خدا...
یه چیزی تو ذهنمه فردا بهت میگم الان دیروقته...

حیفی تو به خدا...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فردا سرم شلوغه کلی رای می ریزن جلوم باید یکی یکی انگشتمو تفی کنم بشمرمشون
همین الان بووگو :-))
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:22
آفرین به آقا جان که با حافظه خوبشون تو رو از دست اون سماعیل خان نجات دادن...
یعنی اون روز هم غذای طبخ شده با اون گوشت قربانی نوش جان کردید و هم شله زرد به عنوان دسر؟ چه عید پر هیجانی بوده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دلی جان واقعن داستان رو تا آخرش خوندی؟!
شایدم می خوای منو دلگرم کنی به هوش خودم :-)
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:22
اشکال نداره مریم جان

منم که با این عدالت محوریشون نه چیزی از برجکم مونده
،نه از حس ناب اول شدن

میرویم که کپه مان را بگذاریم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فک کنم این بهترین گزینه ی روی میز باشد :-))

خواب های خوب ببینی آبجی خانم
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:25
داداشم همشهری شماس و از عید ندیدیمش
حالا برگشته ولایتمون
و برادرزاده عزیزم
خلاصه سرم گرم اونا بود

راستی گفتم برادرزاده
یاد این افتادم که شما و روناکی چه وقت قراره مث بابک دل بلاگستان رو با بابا و مامان شدنتون شاد کنین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
+18

سوال بعدی لطفن...
دفعه ی آخرت باشه شب جمعه از این سوالا می پرسیاااا :-))
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:29
نوچ...فردا میگم...وعده ی ما دم همون صندوقا...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بیشین تا بیام، میام، میام
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:29
حواسم نبود اسم گربه ها این وسط به میون اومده
من میگم برم یه استراحتی کنم بعدا خدمت برسم!!! والا چه کاریه این موقع کامنت گذاشتن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره دیگه خواهر من
درستشم همینه :-)
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:31
یادم نبود امشب شب جمعه اس داداش
و اینجا ایرانه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سکوت می کنم...
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:39
خیلی قشنگ بود جناب
جعفری نژاد..ممنون
یاحق...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحالم...
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:50
:))
می ترسم یه چیزی بگم بعد این وقت عزیز شما با ما برخورد کنی لاجرم سکوت می کنیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه خوبه دارم یواش یواش احساس قدرت می کنم
اصن شاید خودم واسه خودم اینجا تو همین کامنتدونی یه امپراطوری تاسیس کردم اما اول باید یه فکری در مورد اسمش بکنم
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:54
شما همین حالا هم امپراتوری
اصن میخوای فردا تو برگه بنویسیم
"مملی فراگیان"؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نوچ...
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 00:57
برو بخواب بچه... چه معنی میده کوچولوها این وقت شب بیدار باشن؟(آیکون دست پیش گرفتن)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آفرین، اساسن مریض خوب کسیه که خودش واسه خودش نخسه بپیچه

آورین، آورین
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 01:05
بسم الله الرحمن الرحیم

و مَن یَتَّق الله ... خدایا به امید تو این کامنت رو میذارم!

خیلی عُذ خیلی عُذ میخوام، فقط خواستم بگم که:

من بچه که بودم، صحنه ی قربونی زیاد دیده بودم، تا سالها، هر شب کارم این بود که وقتی همه خوابیدن، توی سکوت، از خدا تشکر کنم که من رو گوسفند یا مرغ خلق نکرده. که یه روزی پدرم سرم رو اونجوری با چاقو از تنم جدا کنه و وقتی سرم کنده شد افتاد یه گوشه، خون از توی گردنم فواره بزنه بیرون، بعد تنم همینطور که خون داره می جهه بیرون، هی بپره از این ور، به اون ور... انقدر خودش رو به زمین بزنه، تا وقتی که تمام خون ها تخلیه شد و تمام.

کابوس هر شب من این صحنه ها بود. و هنوز هم گاهی هست.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم خدای بزرگ و مهربون رو سپاس می گویم که شما مرغ یا زبونم لال گوسفند نشدین. والاااا، وگرنه کی می خواست به بچه های مردم کامپیوتر یاد بده اونوقت

در ضمن نترس مریم خانم، خطر رفع شد. البته فعلن :-)
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 01:05
عفو بفرمایید قربان
مطمئنا ما حریف زبان شما نیستیم
فلذا میرویم لالا تا فردا در حماسه حضور فعال داشته باشیم شوما هم بیای ها هررررررررررررررررررررررررر
شبتون بخیر عاقا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
برات آرزو می کنم خواب صندوق و استمپ و تعرفه ببینی تا صبح
نگفتم خواب انگشت زدن که یه وقت واسه بیگانگان و منحرفین سوء تفاهم و سوء تفاوت نشه خدای نا کرده
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 01:12
آقا اجازه (یاد باغبان خانوم افتادم)
خیلی خوبه که خوبین :))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره، خودم هم فکر می کنم خیلی خوبه
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 01:15
سلامم محمد جان اینا
اجازه ما عجالتا فقط دو خط اول پست رو خوندیم...چشمامون دیگه سو نداره بقیه اش فردا...آخه جاتون خالی سفره ابولفضل دعوت بودیم ...تازه رسیدیم
چشامون باز نمیشهولی خیره تر از این حرفاییم با چشمان نیمه باز یه نیمچه دوری گفتیم بزنیم و بریم تا بعد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما با این سند و سالت اصن شب بیداری برات خوب نیستاااا
رعایت کن خواهر جان
آدم بعد از یه سنی به روغن سوزی می افته خب :-)
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 07:04
سلام...
واقعا داستان خوبی بود. وسط هاش یکبار برگشتم و تیتر رو نگاه کردم چون خیلی برام واقعی بود. ولی خب... تیتر ناامیدم کرد و تا خط آخر پاراگراف یکی مونده به آخر توی شک و تردید موندم.
دست شما درد نکنه. ممنون بابت این داستان.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از شما که خواندید و نظر دادید
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 15:03
گروه زبان ارشد پس ار بررسی آزمون های ارشد سالهای گذشته بانکی از لغات پرکاربرد زبان ارشد را گردآورده است. پس از بررسی این لغات و تعداد تکرار آنها می توان گفت نزدیک به 50 درصد از لغات زبان عمومی ارشد هر ساله به طور مستمر تکرار می شوند و داوطلبان آزمون های ارشد تنها با مطالعه این مجموعه لغات که تعداد آنها از 1000 لغت بیشتر نیست قادر به پاسخگویی به درصد بسیار قابل قبولی از سوالات زبان عمومی ارشد خواهند بود. این لغات در قالب جزواتی پیشرفته به همراه مشاوره نحوه استفاده از جزوات و آمادگی برای آزمون به داوطلبان از سوی گروه زبان ارشد ارائه خواهد شد. برای کسب اطلاعات بیشتر و مشاهده نمونه جزوات و فعالیت های گروه زبان ارشد به سایت این گروه www.ENarshad.ir مراجعه فرمایید و یا با شماره 09393926423 تماس حاصل فرمایید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
می شه بپرسم اگه به این شماره زنگ بزنم کی جوابمو می ده آیااا؟!
خب آدم کنجکاو می شه خب :-)
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 16:08
آآآآآآآآآآخ کیف کردم حال اسمال خیکی گرفته شد....
ینی دست آقا بزرگ درد نکنه
ولی میدونید حواس آقا بزرگ ها همیشه جمه
همونقد که همه آدمای پایین درخت خندیدن ینی ...
حتی اگه اینطوری هم نباشه با زهم دستش درد نکنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آقا بزرگ ما هم حواسش جمعه ولی خب اساسن ظرفیت ذهنش رو حروم نمی کنه به عنوان دفترچه یادداشت اسامی و نسبت ها
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 17:13
ممنونم جناب جعفری نژاد
تلخ یا شیرین هر چه باشد از قلم دوست گوارا و رواست
اما سپاس برای لبخندی که بر لبانمان نشست. پستهای طنزت طعم همان هندوانه ی شیرین و خنک کنار حوض خانه ی آقاجان ها را دارند..
پستهای جدی خاطره بازی ات هم طعم چای عصرانه روی ایوان را..
هر کدام به طعمی و به یادی، همان است که باید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون تیراژه جان
کلی کیف کردم بعد از خوندن این کامنت، به خداااا
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 17:45
:گل
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خودتی... :-)
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 17:52
الان یعنی منتظرید یکی یکی انگشتتونو تفی کنید و رای بشمرید؟ :)))

سرتون خلوت شد بگید من مشقای کلاسمو بفرستم براتون :)
دوستش داشتم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحالم که خوشت اومد دوستم

اگه منتظری سرم خلوت شه باید یه سی سالی دندون رو جیگر بذاریاااا، ما به صورت ژنتیک موهای سمجی رو سرمون سبز می شه و به این راحتیا سرمون خلوت نمی شه
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 18:13
سلام برادر لاغر خودم (طعنه زدم که یادت باشه من تپلم)

در حال تف تفی کردن انگشتتی الان که نمیای کامنتاتو جواب بدی؟

یا رفتی حماسه بیافرینی؟

یا با اسمال خیکی داری سر دنبلان چونه میزنی ؟

راستشو بگو، من میخواهم الان بدونم کجایی؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من که لاغر نیستم. ریقو ام، این دو تا با هم فرق داره داداش تپلم

الان، یعنی دقیقن وقتی شما این کامنت رو مرقوم فرمودین، بنده به همراه همسر گرام و جمعی از رفقای شفیق در کوه های سوهانک مشغول آزار و اذیت ملخ ها و مارمولک ها بودیم

بلی ااااا
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 20:29
خووووب بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوبی از خودتونه

ممنون خاانم
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 20:47
من دوبار رفتم اون بالا مطمئن بشم داستانه یانه؟
با فکر اینکه نیست با چشمان از حدقه بیرون زده تمامش کردم دیدم این پایین نوشته داستان کوتاه....
قیافه ی من رو تصور کنید حالا...
در ضمن دیگه نبینم خنده از رو لباتون پاک بشه ها؟ فهمیدین؟ (خورشیدی که با اسماعیل دم در وایساده اگه اخم کنین دوتایی لت و پارتون می کنن.)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به روی چشم خورشید خانم گل
جمعه 24 خرداد 1392 ساعت 23:03
سلام
آیکن مریم محتاد 24 ساعته توی نت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اولین گام بهبودی شناخت بیماریه
احتیاد یک بیماریست
شنبه 25 خرداد 1392 ساعت 09:47
آقا اجازه؟
ما تحمل نکردیم که!
ما فقط توی سکوت منتظر موندیم حالتون خوبتر شه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از شما...
شنبه 25 خرداد 1392 ساعت 11:45
سلام جناب جعفری نژاد
خوشحالم که دوباره فعال شدین
داستان خوبی بود. مثل یه نسیم خنگ تو گرمای تابستون چسبید! :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نسیم خنگ؟!! :-)))
یکشنبه 26 خرداد 1392 ساعت 09:28
* نسیم خنک! :دی
خنگ هم می تونه باشه!! :))))))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-))
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد