X
تبلیغات
رایتل

سن که رسید به پنجاه...

شنبه 1 تیر 1392 ساعت 22:57
قدیم ترها را نمی دانم اما در دوره ای که من و شما زندگی می کنیم لزومی ندارد حتما -مثل من- چند سال را از خانواده و جمع های خانوادگی دور بوده باشید و گوشه ی تقویم ذهن تان کلی پنج شنبه و جمعه و تعطیلی دیگر را، ساکت و خلوت و تنها، دایره ی قرمز کشیده باشید تا باورتان شود دور همی های خانوادگی با تمام معایب قابل پیش بینی و گاها غیر قابل پیش بینی شان، نعمتی هستند در این وانفسای "با هم بودن"...
از تازه شدن دیدارها و انبساط خاطر من باب حضور در جمعی که خیال آدم از دوست داشتن خیلی از آن ها -اقل به دلیل رابطه ی خونی و وابستگی های ناگزیر- راحت است، این قبیل دور همی ها مزایای دیگری هم دارد که این حقیر، فی الحال، دلیل خاصی برای بر شمردنشان نمی بینم چرا که به شدددت اعتقاد دارم کشف استعداد های بالقوه ی این قبیل محافل و بالفعل کردن آن ها رابطه ی مستقیم با هوش اجتماعی افراد دارد فلذا در این مقوله به حال خود می گذارمتان و خلاص.

الغرض؛

یکی از عمو زاده های عزیزم که از قضا پزشک هم هستند توی یکی از این دوره های فامیلی نُقل مجلس شده بود و دُرافشانی می کرد و از خاطرات دوره ی طرحش که خیلی سال قبل در یکی از شهرستان های دور افتاده و محروم گذرانده، تعریف می کرد. میان تمام حرف های آن شب پسر عمو جان، از کم و کاستی های آن شهرستان دور افتاده گرفته تا عدم آشنایی مردم با ساده ترین و ابتدایی ترین اصول بهداشتی و درمانی و کلی افسوس و حسرت از احوالی که بر شهر و مردمش می گذشت، خاطره ای هم تعریف کرد که مدت هاست به جا و بی جا به خاطر می آورم و با یادآوری اش اختیار دل و روده را از دست می دهم و موجبات دل ریسه ام را فراهم می آورد به این مضمون که : (از اینجای قصه را به روایت خود ایشان بخوانید)

"توی اتاق استراحت پزشکان ِ کشیک روی تخت خوابیده بودم و چُرت مرغوب می زدم که صدای داد و بیدادِ مردانه ای خواب رو از سرم پروند. سریع آماده شدم و از اتاق زدم بیرون. اولین چیزی که دستگیرم شد نگاه های متعجب پرسنل خانه ی بهداشت بود که تقریبا همگی متوجه پسر جوانی بود که پیرمرد بدحالی رو روی شانه هایش حمل می کرد. پیژامه ی پیرمرد آغشته به خون زیادی بود و از شدت درد کم مانده بود شانه های پسر جوان رو دندان بگیره. پیرمرد رو به کمک پسر همراه و یک نفر از پرستارها، به شکم، روی تخت خواباندیم و منتقلش کردیم به اتاق. طی بازجویی! های اولیه مشخص شد که پیر مرد بیچاره چند روز قبل عمل هموروئید -شما بخوانید بواسیر*- داشته و چند ساعت پیش، بعد از چند روزی که در حسرت موال رفتن گذرانده، سر مست و سرشار از امید به نیت قضای حاجت قصد مستراح می کنه، اما به محض انجام مقدمات و چمباتمه زدن بر روی سنگ مستراح متوجه نخی که از پشتش آویزان بوده می شه، به دلیل ضعف در بینایی و به این خیال ِ خام که نخ مذکور متعلق به پیراهن یا لباس زیرشه، وسواس به خرج می ده و نخ رو با دو انگشت می گیره و با تمام توان می کشه"

حدس زدن باقی داستان هم هوش سرشاری نمی خواهد...


این ها را نگفتم که آخر شبی دلتان را ریش کنم فقط خواستم بگویم:


1- اگر روزی سعادت داشتید و سن تان از 50 سال گذشت، علاوه بر چشمان و گوش هایتان، ترجیحا به هیچ بادی هم اعتماد نکنید. آگاهان می گویند بعد از 50 سالگی هر سه این موارد ممکن است هر لحظه شما را غافل گیر کنند. 


2- هنگام معاشرت با یک پزشک، اگر در معیت سر و همسر هستید و اگر پزشک منقول در حال تعریف از خاطراتش است هیچگاه از وی نخواهید که خاطره اش را تام و تمام و بدون سانسور تعریف کند. پزشکان، گاهی، بی حیا تر از چیزی هستند که به نظر می رسند. (با احترام به تمامی اقشار زحمت کش پزشکان، پرستاران، آمپول زن ها و سایر کادر درمانی و تمامی عوامل محترم سریال Grey's Anatomy)


3- این روزها به دنبال واقعی بودن یا نبودن خاطرات پسر عمویتان نباشید. خنده و آثار ماندگارش در زندگی، مهمترین واقعیت این روزهاست.



* اگه حتی نمی دونید بواسیر هم چیه از یه آدم اهل فن که ترجیحا 70 رو رد کرده باشه بخواین که براتون قضیه رو بشکافه. یه ضرب المثل سرخپوستی هست که می گه : "آدمی که بواسیر رو نمی شناسه ، حداقل باید نخ بخیه رو بشناسه"

نظرات (53)
شنبه 1 تیر 1392 ساعت 23:36
احسنت احسنت احسنت

جوک ِ‌بواسیر رو شنیدین ؟ { فرض رو بر این میزاریم که نشنیدین }

یه روز یه بنده ی خدایی میره پیش دکتر میگه آقا من بواسیر دارم . دکتر میگه برو روی تخت تا بیام معاینه کنم . آقا ،‌دکتر ِمیاد معاینه کنه ،‌ اول با انگشت ،‌می پرسه ، اینجا درد میکنه ؟ طرف میگه نه . دکتر یه کم میره جلوتر ...میگه اینجاست ؟ طرف میگه نه ! دکتر تا مچ میره جلو میگه اینجاست ؟ طرف میگه نه ! دکتر تا آرنج میره جلو میگه اینجاست ،‌طرف کبود میشه ، میگه نه جلوتر ِ‌! دکتر تا جایی که دستش می رسه میره جلو میگه اینجاست؟؟‌طرف همینطور که عرق می ریخته و کبود شده بوده میگه نه آقای دکتر جلوتر ِ‌!!‌ ... میره و میره و میره ...آخر سر دکتر ِ‌عصبانی میشه میگه ،‌پاشو مرد ِ‌ناحسابی ،‌تو اصن بواسیر نداری ، لوزه ت ورم کرده !!!!‌ :)))))

{ جمعا ِ‌پوزش می طلبم - ما از پزشکی بی حیایی اش را داریم نقدا ً }
+ اگر نیازی به سانسور دانستید ،‌حتماً سانسور کنید دوست ِ‌عزیز . امضا :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
لُری جان. راستش رو بگو این جک بود یا خاطره ؟!! :-))))
شنبه 1 تیر 1392 ساعت 23:54
بــــــــــــــــــــــه سلامعلیکم

دوم تا برم بخونم بیام

کاش جزی بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدا نیاره اون روزی که پای تو و جزیره با هم به این کامنتدونی باز بشه :-)
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 00:04
ای بابا ! بیچاره پیرمرده ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 01:11
یادمونم باشه آخر شب با گوشی پست تورو نخونیم. ضعف کردم بابا...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ملت همیشه در صحنه که میگن منظورشون امثال توئه
با کامپیوتر، با موبایل، با هر چی بشه...

:-))
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 01:14
فک کن من اولین بار جلوی پدر شوهرم پرسیدم که پروستات کجاست! یعنی فک کنم همون لحظه دلش واسه پسرش کباب شد...
عزیزم..خدا رحمتش کنه. اون شب فهمید چقد عروسش خنگه...
مدیونید با بابک مزقره ام کنیدا...

میگم حالا بواسیر دقیقا کجا میشه؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تو لازم نیست در مورد بواسیر اطلاعات کسب کنی ترجیحن برو یه مشت مویز بخور با اون ضریب هوشیت :-))
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 01:56
آقا اجازه
دلم ریش ریش شد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ما شرمنده
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 08:41
پس از خواندن پست بواسیر ناک جنابعالی لطیفه آقای لرمانتف نیز خاطرمان را مبسوط نمود . خواستم من نیز در خصوص بواسیر لطیفه ای بگویم که کل ان به بییییب ختم میشد لذا عطایش را به لقایش بخشودم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بخیلی دیگه، خب لااقل خصوصی می نوشتی جکه رو
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 10:16

الهیییییییییییییییییی طفل معصوووم :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

بواسیر رو میشه تو سنین پایین هم تجربه کرد فقط مربوط به سنین بالا نیس که
تا حدودیم میتونه ارثی باشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از اطلاعات پزشکیتون
شکر خدا که دیگه بچه نیستم
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 10:45
ینی کلن تجربه نشان داده این بچه های شاخه پزشکی ریلکس ترین نوع موجودات بشر هستن در صحبت در مورد اینگونه موارد..
وقتی هم که می افتن رو دور تعریف ..
نه میشه خندید.. چون می گن چه بی حیاست و این حرفا
نه میشه نخندید.. خب کلن خنده داره
کلن خیعلی وضعیت بدی میشه ... می تونی مجلس رو ترک کنی یا روت رو بکنی به دیفار
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-))
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 11:11
ووووااااایییی محمد ! دلم ریش شد وقتی پیرمرد نخ و ....
از دست تو با این خاطره تعریف کردنت !
درضمن نیازی به شکافتن قضیه نیست یه جستجو در گوگل ،موضوع را روشن میکنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-))

ما شرمنده سمیرا جان
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 11:13
اه اه اه ... چه خاطره ی چندش آوری ... خدایی این دکترا چیا رو میبینند و چه کارا که نمیکنند ....
اون وقت تو دقیقا از چی این همه ریسه میری ؟!!!!
یه حالی ام فعلا نگفتنی ....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فقط مواظب باش بالا نیاری آفو جان :-))
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 11:57
سلام علیکم
برادر من خو چرا خاطره تکراری نقل می کنی؟؟؟
به هر حال خواندیم
خوبید ان شالله؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همینه که هس :-))
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 11:58
دیگه خودت میدونی بالایی منم پس نمیگم بالایی منم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره با اون IP زاقارتت
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 12:43
اصن حالا که اینجوریه امشب من و جزی خدمتون میرسیم برا عرض ارادت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
محبت و لطف شما به ما اثبات شده
لازم نیست خودتون رو به زحمت بندازین
به خدااااا
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 12:53
اقا من ترجیح میدم اگه در محفلی دکتری بود محفل رو به سرعت ترک کنم. اقا ما که حوصله سرخ و سفید شدن و نداریم.تازه شم حس ور رفتن با موبایل برای اثبات نشنیدن رو هم نداریم
تازه در بعضی محافل دیده شده وکلا هم حرفای بودار میزنن. اقا یَک چیزا میدونن ادم میمونه اینا وکیلن یا چی؟
راستی حالا بواسیر چی هست؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جدی؟!!
وکلا هم؟!
واجب شد بگردم دنبال دو سه تا رفیق وکیل
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 13:11
یادمه اون موقعه ها هم نویسندگیت خوب بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عرض ارادت جناب مصفّا
شما همین که ما رو یادتونه یعنی کلی کارتون درسته

خوب باشی قربان
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 13:30
پستتون حرف نداشت. منتها صحنه، زیاد داشت!

من که شخصاً از خداوند عالَم می خوام، سعادتِ رسیدن به سن 50 و بالاتر رو نصیبم نکنه با این وضعیتی که خوندم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
صحنه جزء ملزومات زندگیه خانم انصاری :-)

مگه نشنیدین شاعر میگه:
زندگی "صحنه" ی یکتای هنرمندی ماست

حتمن یه چیزی می دونسته که اینطوری و با این صراحت نظرش رو ابراز کرده دیگه :-))

من دعا می کنم شما بعد از 50 سالگی زیاد اذیت نشین. به عبارتی براتون کهنسالی ِ آرام و مسالمت آمیزی رو آرزو می کنم :-)))
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 14:46
بنده خدا پیرمرده..
.
صد دفعه گفتن هر نخ ِ آویزونی رو نکش
درز لباس باز میشه
بند کفش باز میشه
...بوق میشه مثه این بنده خدا
..
اونوقت یه سوال: شما به کجای این خاطره خندیدید و همین طور ریسه میرید برادر جان؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من؟ ریسه؟ شیب؟ بام؟ :-))
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 14:59
چقدر دلم برای پیرمرده سوخت
حالا چرا نخ بخیه آویزون بوده؟
تقصیر پزشک بوده که نخ رو جمع و جور نکرده
و یا بیمار رو در جریان آویزان شدن احتمالی نخ قرار نداده

بسکه حالم یه جوری شد دارم دنبال مقصر میگردم بلکه ذهنم از اصل ماجرای دل ریش کن منحرف شه!

ضمنا خصوصی دارید قربان.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
والا نمی دونم نخه چرا بیرون مونده
من که دکتر نیستم، ولی دیدم بعضیا موقع خیاطی قسمت اضافیه نخ رو با دندون از سوزن جدا می کنن احتمالن چون نقطه ی مورد اشاره ی متن یه مقدار بد جا بوده دکتر نتونسته نخ رو جدا کنه و الخ :-)))
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 15:12
لا اله الا الله
خدا بگم چکارتان کند با این جواب دادنتان!؟!
صد رحمت به همان پست دل ریش کن تان والا!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 15:17
ای وای برای جوابی که به کامنت تیراژه دادین..
ای وای از دست شما برادر
امتیاز: 0 0
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 15:29
خب اگه من به سن پنجاه و این صحبتا برسم و هموروئیدی بشم، انقدر دستش نمی زنم تا خودش خشک بشه بیفته!

تا زندگیم صحنه ی اینجور هنرمندی های خودم و پزشک ها نشه!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سکوت می کنم...
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 15:44
سکوت می کنین!!!

آقای جعفری نژاد!

ما محلاتی ها، یه اصطلاح معروفی داریم:

«خودش خشک میشه می افته».

کنایه از بی خیالی ِ مفرط هست.



برای توضیح اینو واجب دیدم بگم که احیاناً حمل بر بی تربیتی نشه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش میشه...
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 16:47
IPمن زاقارته؟ بذار برم بچه های محله رو صدا کنم بیان....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بگو بیان ببینم چند مرده حلاجن آیا؟!!
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 17:35
سلام

دو بخش از پست خیلی جالب بود... یکی این جمله: "خیال آدم راحت است از دوست داشتن خیلی از آنها"... که این قسم از راحتی خیال، الحق نعمت بزرگیه... و بعد هم "تمامی عوامل محترم سریال Grey's Anatomy" که جمله ی بامزه ای بود... خاطره هم که تلخ اما نوشته شده به قلمی طناز بود و در نوع خودش بسیار جالب...
خب محیط بیمارستان همینه... در خیلی از موارد، اتفاقاتی میفته که در اون لحظه اصلا خنده دار نیست اما بعدش به یه سوژه ی خنده مبدل میشه... حتی برای خود بیمار... مثل مواردی که از برانکارد پوشش دار استفاده میشه... معمولا این برانکاردها، مژده ی سوژه ی آینده رو میدن...

ایشالا شما، خانواده و دوستان این خونه ی مجازی، همیشه سلامت باشید و هیچ وقت گذارتون به بیمارستان نیفته...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره یه چیزایی از اون برانکارد مخصوص هم شنیدم :-)

ممنون سارا جان. شما هم سلامت و برقرار باشید ان شاء الله
یکشنبه 2 تیر 1392 ساعت 19:18
سلام دوستم
خوبید؟
اون بخش اول پستتون رو قبول دارم :)
با این خاطره بیشتر دلم ریش شد...تا اینکه خنده ام بگیره...
اما پاسخی که به تیراژه دادید حقیقتا به ریسه رفتن ما انجامید!
در مورد وکلا هم باید بگم شباهت رشته حقوق در گروه انسانی به رشته پزشکی هم از لحاظ سختی...هم هفت خوان آزمون ها و اشتغال....و هم از لحاظ همین بی حیایی ها و این چیزاست...بلکه هم بدتر!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوست من
خوبی؟
همه چیر بر وفق مراد هست ان شاء الله

شاد باشی خانوم
دوشنبه 3 تیر 1392 ساعت 03:00
حالا 50 به بعد شد کهنسالی؟؟ خوبه دیگه. خیلی هم خوبه



اما دلم خیلی سوخت برای بندهء خدا پیرمرده. کنجکاوی و تجسس بیجا که میگند نداشته باشید برای همین مواقع است دیگر. طفل معصوم

یک خاطرهء پزشکی دست اول دارم از "پیرسینگ" و بیمارستان و اینها. مال یکی از مریضهای خودمان. اما رعایت کهنسالی خودم و بچه سالی شما را میکنم و تعریف نمیکنم!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دل باس جوون باشه پروین خانم جان که دل شما هم جوان است و هم با صفا

:-))
دوشنبه 3 تیر 1392 ساعت 15:09
درود بر شما.
من یه آزمایشگاهی ام الان پستتون خوندم برای ما که تو آزمایشگاه هستیم موراد زیادی از این قضایا پیش میاد که وقتی بخایم نمونه ش رو تعریف کنیم همه دستمال میزارن جلو دهانشون ولو اینکه تازه از حمام در اومده باشی..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-))
دوشنبه 3 تیر 1392 ساعت 15:50
آقا اجازه؟
ما بچه محل نداریم
ینی داریم ولی دخدرن...
ینی پسرم هستن ها! ولی خو صلاح نمیدونم باهاشون درگیر بشی چون... (حیف که خونواده رد میشه وگرنه توصیفشون میکردم)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بنده هم اساسن درگیری رو صلاح نمی دونم :-)
دوشنبه 3 تیر 1392 ساعت 21:02
دورهمی هایتان برقرار

بیچاره پیرمرده...ولی خیلی هم بی احتیاط و کنجکاو!!! بوده

+حاضرجوابی های بامزه ات تو پاسخ به کامنتها قابل تقدیره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کنجکاو و وسواسی، احتمالن :-))
دوشنبه 3 تیر 1392 ساعت 21:42
جوابتون به تیراژه از پست هم خواندنی تر بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-))
سه‌شنبه 4 تیر 1392 ساعت 01:10
بر وفق مراد که نه....
شکیبایی را در گرمای کربلا
مشق میکنیم...
توکل را....
و خوب گاهی (شما بخوانید بیشتر!) در جا میزنیم :(
درود ویژه به روناک بانو (گل)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوب باشی دوستم
سه‌شنبه 4 تیر 1392 ساعت 17:24
به حق چیزای نشنیده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-|
سه‌شنبه 4 تیر 1392 ساعت 18:33
به خدا اگر بدانم نخی از کالبدم آویزان گشته و کشیدنش موجبات ِ‌شادی ِ‌اطرافیانم را فراهم می کند ...نخ را می کشم ! اصن جوری می کشم که شکافته شوم تمام قد !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پس بکش یه کمی بخندیم، تماااام قد
سه‌شنبه 4 تیر 1392 ساعت 21:40
میگم خوبه که بواسیر بوده و نخ بخیه به جاهای دیگه در همون حوالی وصل نبوده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-))
چهارشنبه 5 تیر 1392 ساعت 16:34
وااااااااااااااااااای مردم از خنده))))))))))
جک لرمانتف رو هم واسه خونواده خوندممم:)))))
خیلی با حال بود.
جالبه منم در مقابل دیگر اقشار دانشجو یعنی غیر تجربی ها احساس می کنم خیلی بی ادب و بی حیام:))))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-))
چهارشنبه 5 تیر 1392 ساعت 21:55
اومدم چیزی به عنوان یک کامنت ناقابل بنویسم، دیدم چی بگم در مقابل این لحن طنازانه ات... که دل ریش ترین وقایع رو هم انقدر با نمک تعریف میکنی... هرچند که خاطره نویسیت چیز دیگریست کلا ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
لطف داری دلارام عزیر ...
پنج‌شنبه 6 تیر 1392 ساعت 10:26
سلام
خوبید آقای مهندس؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
خوبم دوست من
پنج‌شنبه 6 تیر 1392 ساعت 14:29
سلام .
کم پیداید آقا ؟
خوبید ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون خانوم

خوبم شکر خدااا
پنج‌شنبه 6 تیر 1392 ساعت 20:01
:(((((
فضای این پسته چقدر اذیت کنه!کاش زودتر آپ می کردید!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به روی چشم...
پنج‌شنبه 6 تیر 1392 ساعت 20:21
HAV V V V V V V V V V V

امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-))
جمعه 7 تیر 1392 ساعت 12:31
با عرض سلام و احترام خدمت شما فرهیخته گرامی

بدین وسیله به اطلاع شما می رساند وبلاگ شما در نظر سنجی بهترین وبلاگ ثبت شده است اما حائز رتبه نگردیده اید .

برای اطلاع از لیست صد نفر وبلاگنویس برتر به لینک زیر مراجعه نمایید .

http://vote.persianweblog.com/

از برندگان این نظرسنجی در روز جشن تولد پرشین بلاگ تقدیر به عمل خواهد آمد .

برای شرکت در جشن تولد پرشین بلاگ و روز بزرگداشت وبلاگ فارسی به لینک زیر مراجعه کرده و ثبت نام نمایید .

http://reg.persianweblog.com/


به امید دیدار شما در روز جشن بزرگداشت وبلاگ فارسی

با تشکر

نگار نیک نفس

مدیر باشگاه هواداران پرشین بلاگ
امتیاز: 0 0
جمعه 7 تیر 1392 ساعت 12:32
با عرض سلام و احترام خدمت شما فرهیخته گرامی

بدین وسیله به اطلاع شما می رساند وبلاگ شما در نظر سنجی بهترین وبلاگ ثبت شده است اما حائز رتبه نگردیده اید .

برای اطلاع از لیست صد نفر وبلاگنویس برتر به لینک زیر مراجعه نمایید .

http://vote.persianweblog.com/

از برندگان این نظرسنجی در روز جشن تولد پرشین بلاگ تقدیر به عمل خواهد آمد .

برای شرکت در جشن تولد پرشین بلاگ و روز بزرگداشت وبلاگ فارسی به لینک زیر مراجعه کرده و ثبت نام نمایید .

http://reg.persianweblog.com/


به امید دیدار شما در روز جشن بزرگداشت وبلاگ فارسی

با تشکر

نگار نیک نفس

مدیر باشگاه هواداران پرشین بلاگ
امتیاز: 0 0
شنبه 8 تیر 1392 ساعت 15:32
بنده خدا ... دلم سوخت ..
خب پزشکیا و کلا کسایی که پزشکی خوندن تو کلاساشون تو دوران تحصیل استادا خیلی راحت خیلی چیزها را بیان میکنن که برای سایر رشته ها ایجوری نیست ... به همین یکم در بیان بعضی از مسائل راحت تر برخورد میکنن ..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پس تقصیر ما بچه های فنی چیه که باهاس همیشه ماخوذ به حیا و مودب و موقر باشیم :-))
شنبه 8 تیر 1392 ساعت 16:44
چطوری؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مگه تو دکتری؟!! :-)))))

خوبم آبجی خانوم مرباااا
یکشنبه 9 تیر 1392 ساعت 00:34
بیا...ماروباش دلمون واسه کی تنگ میشه...
والا...با اون نوناتون....
امتیاز: 0 0
یکشنبه 9 تیر 1392 ساعت 09:44
هییییییییییییییییی

مملی زودتر آپ کنه صلوات دوم رو بلندتر برفست
امتیاز: 0 0
یکشنبه 9 تیر 1392 ساعت 10:02
چرا موندی تو 50 ؟!!!! بس نیست آیا ؟!!!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 9 تیر 1392 ساعت 11:11
سلام دوست عزیز

انجمنِ هنریِ وبلاگِ گروهیِ کارِخوب عضو میپذیرد ...

از همکاریِ شما قطعن خوشحال خواهیم شد

برای اطلاعاتِ بیشتر و اعلام همکاری به آدرسی که گذاشته شده مراجعه فرمایید
امتیاز: 0 0
یکشنبه 9 تیر 1392 ساعت 11:46
الهم صل علی محمد و ال محمد
امتیاز: 0 0
( تعداد کل: 53 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد