X
تبلیغات
رایتل

عن در احوالات بی گودری

شنبه 15 تیر 1392 ساعت 14:15

تکنولوژی شمشیر دو دم است. یعنی از یک طرف گردن برخی محدودیت ها را می زند و شرایط را برای ترکتازی انسان به عنوان اشرف مخلوقات! فراهم می کند اما ناغافل، دو وجب آن طرف تر، محدودیتی نوین با سبک و سیاق مخصوص خودش پدید می آورد.

مثال بزنم؟! چشم می زنم...


از دیروز که اُتُل ِ چهارچرخ به عنوان ابزاری جهت فراهم نمودن آسایش و آرامش بشر راهی خیابان های کوتاه و بلند شهر شد تا همین امروز که نرخ رشد جمعیت اتومبیل ها از آدم هایی که قرار بود برایشان آسایش و راحتی به ارمغان بیاورند پیشی گرفته و هیچ راهکاری هم برای اخته کردن شهوت روز افزون سرمایه داران به ازدیاد نسل ماشین ها و پر کردن جیب هایشان وجود ندارد، خیلی وقت است که توی کوچه های شهر هیچ کودکی با خیال آسوده دنبال توپش ندویده، هیچ مرد عاشقی پنجره ی اتاقش را به روی سکوت باز نکرده، هیچ پرنده ای نُت بی غلط نخوانده و حتی رجبعلی هم سال هاست لذت خر سواری را فراموش کرده است و لزگوووز! می راند...

***

درست مثل این که بگویند از فردا زنگ تک تک واحدهای این مجتمع 30 واحدی را قطع می کنیم و هر کس با هر کدام از ساکنین که کار داشت تنها علاجش کوفتن همان تک کلون روی درب است. اگر اذن دخول گرفت که فبها المراد و گرنه همین است که هست.
یا مثلا بیایند و پلاک سر در تمام خانه ها را بکنند و بگویند مِن بعد هر کس پی جوی هر کس دیگری شد باید یک به یک، خانه به خانه بگردد تا یا شخص مورد نظرش را بیابد، یا جان از حلقومش بالا بیاید.

خلاصه این که اولین واکنشم بعد از شنیدن خبر قطع گودر "استیصال" بود. با خودم گفتم به ماه نکشیده همین چهار نفری که دنباله ی لینک های محسن خان باقرلو و بابک جان اسحاقی را می گرفتند و گذارشان به این جا می افتاد، راه را گم می کنند و فاتحه...
گفتم شاید بد نباشد مثل میوه فروش ها و سمسارها بلندگو دست بگیرم و جار بزنم که:خونه دار و بچه دار، زنبیل و بردار و بیار" که چی؟ که مثلا وبلاگ آپ کرده ایم و نطق مان شکوفه زده...
گفتم شاید بد نباشد به روز کردن وبلاگ را زمان بندی کنم و این زمان بندی را به اطلاع عُموم برسانم که مثلا "ایها الناس ما روزهای فرد ساعت 8 الی 16 و روزهای زوج ساعت 18 الی 20 اینجا را آپ می کنیم، به غیر از اعیاد و تعطیلات رسمی..."
گفتم شاید بد نباشد چند صباحی تامل کنم و اگر دیدم رکود این خانه به قدرت انگیزه ام برای نوشتن می چربد کلهم بی خیال نوشتن شوم و کرکره ی اینجا را هم...

اما راستش را بخواهید هیچکدام این ها راضی ام نکرد. آخر سر با خودم گفتم میهمان اگر طالب باشد، می آید. از در نشد، از دیفال. زنگ نبود، سنگ می زند به شیشه، یا حالا هر چی...

+ هرروز دلایل جدیدتری برای دوست داشتن "بابک اسحاقی" پیدا می کنم. جدیدترین دلیلش را خودش این جا توضیح داده.
فقط ترسم از این است که این میزان علاقه مندی، یک روز یک جایی کار دستمان بدهد. هررررر

برچسب‌ها: مجموعه خزعبلات
نظرات (27)
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 14:25
اوووووووووووووووووووووووووووووووول
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اول...

آورین کیانا
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 14:37
با تشکر

منم خیلی با خودم درگیر بودم و وقتی حتا بابک نوشت ک هرکی اپ میکنه بیاد بگه اینجا تا ی فکری بکنیم به نظرم خیلی چیپ میومد ک برم و بگم و خب مسلما علاقه به خونده شدن هم جز لاینفک ی بلاگره البته استثنا همیشه وجود داره
خولاصه اینکه فعلا دستش دردنگیره با کاری که کرده خدا خیرش بده وگرنه من به خاظر ژنهای اون ژولی چولی شیرازی عمرن میرفتن در تک تک خونه ها رو میزدم ک ببینم ایا صاب خونه هست یا نه
ولی خدا نبخشتشون ک این گودرو از ما گرفتن عزادارمون کردن رفت

بعد برای + هم من برم روناک بانو جان رو صدا کنم بیاد ، کاری نداری؟؟؟؟

جایزه اول شدن منو هم بدین لدفن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جایزه ات اینه که یه بار دیگه می تونی شانست رو برای اول شدن تو کامنتدونی امتحان کنی :-))
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 14:39
بعد ی چیز دیگه این هدرتون حس خوبی به ادم میده
من یاد زمستون دوست داشتنیم میوفتم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ینی یخه دیگه؟!!

:-))
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 14:41
خاک بسرررررررررررررم :)))))))))))))))

چ غلطایی

ژولی چولی نه ژولی پولی منظورم بود

و اونم به خاطر نه بخاظر
و اونم میرفتم نه میرفتن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دلشون خوشه بی سوادی رو ریشه کن کردن

والا با این لیسانسه هاشون

هرررررر
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 14:55
ببین بچه اگه به سرت بزنه حرف کرکره و اینا رو بزنی با خودم طرفی(آیکون شاخ و شونه کشیدن حتی)
مخاطبین با کلاس شما مثل بچه های خوب روزی 5-6بار سر میزنن تا هر وخت طبع مبارک شما گل کرد و دست به قلم بردین بی بهره نمونن آفا! همچین مخاطبین با فرهنگی هستیم ما
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از تو که بعید می دونم کاری ساخته باشه
برو بگوو همون بچه محلاتون بیان

:-))
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 15:07
عاقا ما هر روز اینجا سر می زنیم. مهمانی هستیم که از در بیرونش کنید از پنجره می آییم
برقرار باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلامت باشید و موتوشکرم
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 15:07
سلام
می دونی؟ توی خیلی از اتفاقات، هرچقدر هم که بد باشن، یه چیز خوب میشه پیدا کرد...
مثلا همین موضوع گودر... منم مثل خیلی دیگه از دوستان، اطلاع چندانی ندارم از این که چه وبلاگ هایی لینکم کردند... حالا یا به شیوه ی گودری یا در قالب لیست دوستان بلاگفا... اما خب با توجه به اینکه اساسا اهل تفرج در تاکستان بلاگستان نیستم، میتونم حدس بزنم که تعداد این لینک ها نباید خیلی هم زیاد باشه... و با این وضعیت، حالا دیگه کمتر هم خواهند بود... البته هستند افرادی که میان و میگن ما اینجا فقط برای دلمون می نویسیم، هرکی اومد خوند، اومد، هرکی ام که نیومد، نیومد... که راستش من نمی تونم این صحبتشون رو هضم کنم... به نظر من هیشکی نیست که عمومی بنویسه ولی دوست نداشته باشه که خونده بشه...
اما بخش خوشایندش... و اون اینکه حالا دیگه می تونم مطمئن باشم که تنها افرادی میان من رو میخونن، که آدرس خونه ام رو به یاد داشتن... حالا یا به لطف فیدلی و امثالهم و یا به لطف حافظه ی قوی... و به یاد موندن، حس شیرینیه...
میدونی فرق این دو تا گروه چطوریه؟... خواننده ای که از گودر سایر وبلاگ ها میاد، مثل اون مهمونی هست که میاد و میگه "داشتم از این دور و بر رد میشدم که یهویی یاد تو افتادم"... ولی مورد دوم، مثل مهمونی هستش که میاد و میگه "من امروز فقط به نیت تو بلند شدم و پاشنه ی کفشم رو ور کشیدم و از خونه زدم بیرون"... هر دو عزیز اند و قدمشون سرچشم... اما دومی، یه جور دیگه عزیزه...
پیدا کردن این "مهمونای یه جور دیگه عزیز"، از برکات شمشیر دو دم تکنولوژی بود...

راستی کسی نمیدونه که من چرا این همه صحبت کردم؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قبول دارم حرفاتو

در ضمن بدینوسیله مراتب علاقه مندیم رو جهت مطالعه ی کامنت های طولانیه شما ابراز می کنم
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 15:17
می دانید از وقتی گودر دیگه نیس به روز کردن ها افزایش یافته است
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جدی؟!
توجه نکرده بودم مهندس :-)
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 15:21
سلام جناب

من از طریق هیچ گودری اینجا نمیومدم
همیشه خود آدرستو مینویسم و میام
چون به قول سارا مثل اون مهمونه که فقط برای خاطر خودت میاد،میام
بخاطر همین از این بی گودری حالم خیلی گرفته نشد

فکر کردی میتونی بی گودری را بهانه ی ننوشتن کنی؟؟؟

فکر کردی!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما چون آبجیه مایی و صاحبخونه در نتیجه خودت کلید داری
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 17:06
آقا اجازه ! عنوانش معرکه بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش میشه

معرکه شمایید و لطف تان به این خونه
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 18:40
سلام
اولا که عنوان با حال بود بسی خندیدیم
دوما که شمام هی دنبال بهونه ای ننویسیاااا
سوما واقعا بده که گودر دیگه نیس!

+ موید باشید :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما هم موید باشی قاصدک جان...
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 19:04
ای آقا
اومدن به اینجا که از واجباته
ماشالا مُشک شما اونقدر خوشبو هست که اصلا و ابدا نیازی به تبلیغات عطار نیس.
اصلا شما در همان زمره ی اساتید مذکوری فراگیان جان.:)
خب اینجوری فکر کنم خواننده ها خالص ترن.
ینی اونایی میان سر می زنن که واسه کنار تو بودن آویزون ریدر! و گودر نیستن اونایی که عمرا تو رو از یادشون بره!
کم اما با ارزش
امضا: ژولیت آنتی تکنولوژی!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ماشالا شما اینقدر شیرین از قلم آدم تعریف می کنی که آدم اساسن غلط می کنه فکر ننوشتن به سرش خطور کنه حتــــــــــــــی
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 19:46
آقا اجازه
با وبلاگ جوگیریات و محسن باقرلو از اینجا آشنا شدم
درست از همین وبلاگ شما
اینجا رو هم به لطف خواهر زنبیلیم بهار باهاش آشنا شدم و ازش یه دنیا ممنونم برا این معرفی
خونه امید ماست لطفا هیچ وقت تخته اش نکنین حتی اگه توش ننویسین
با احترامات فائقه
باغبان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اصن هر وقت بخوام برم کلیدشو می دم دست تو و نرگس...
هر بلایی خواستین سرش بیارین
خوبه؟!
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 21:06
محمد عزیز بخدا فکر اینکه یه روز کرکره ی اینجا رو خدایی ناکرده بکشی پایین اصلا نباید تو مخیله ات راه بدی و گرنه حلالت نمیکنم ....گفده ه باشمممم

بعدشم من با اون هرررررررررآخر..........خعیلیییی موافقم و البته کمی هم نگران
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون سهیلا خانم عزیز

شما به من لطف دارین

زیاد نگران من و بابک نباشین، یه جوری با هم کنار میایم...
هررررر
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 21:07
بهار=سهیلا
امتیاز: 0 0
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 22:08
من که اصلا عنوان رو ندیدم
اون "یک جایی کار دستمان بدهد" رو هم نفهمیدم
آماااااااااا میدونم که بنده باید هر شب بیایم اینجا و یک دل سیر به عرائض(فرمایشات) آقای بلاگر گوش دهم و بروم
مجبوری تحمل کنی، فکر کردی چی، فکر کردی بی گودر شدیم دوستانمون رو یادمون میره، نه آقاااااااا این حرفها نیست
خلاصه که همینه که هست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما عزیزی و رفیق، دلی جان
اساسن کل عشق حضور در این دنیای بلاگستان به وجود آدمهای مثل شما و ژولی و جزیره و باغبان و بابک و کلی آدم دیگر است. به خداااا
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 22:41
منم همون که بقیه گفتن و خودتون گفتین وکلا اینکه آدم اگه بخواد یه متنی رو بخونی از زیر سنگم شده پیداش می کنه و خودشو میرسونه بهش و می خوندش :)

اما در راستای پست قبلی بگم که صبح که از خواب بیدار شدم یادم اومد که قراره چندروز به جای همکارم برم سرکلاس پسربچه ها!
یعنی یکدفعه چنان استرس غیرقابل وصفی به خاطر پست قبلی اومد سراغم که خواستم تماس بگیرم و بگم نمیرم :)
اما نمیشد دیگه!
هیچی دیگه اول رفتم کلا همه ی لباسامو عوض کردم و یه تیپ کاملا تیره زدم،بعدشم دوساعت تموم وایساده بودم جلوی آینه و مدل شالم رو روی سر و بدنم تنظیم می کردم:)))
آخرشم با کلی ترس و لرز رفتم سرکلاس شون.
ولی خیلی کلاس خوبی بود :)کلا بهم خوش گذشتت.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نیلو جان

اساسن معلم یک سری پسر بچه ی تخس و زبان نا فهم بودن کار سختیه. اصن بهت پیشنهادش نمی کنم
می تونی عواقبش رو از آبجی نرگسم بپرسی :-))
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 23:41
اتفاقاً اینطوری خیلی بهتره به نظر من.

اینطوری، لذّت خوندن ِ کامنت ها، صد چندان میشه، باز هم به نظر من.

چون یقین پیدا می کنی کسی که اومده، پست رو خونده و کامنت گذاشته، منتظر Bold شدن یا بالا اومدن اسم وبلاگتون در لیست وبلاگ ها نمونده تا از این طریق یادتون بیفته.

حس شوق ِ دیدن وبلاگتون (حتی اگر پست جدیدی در کار نباشه، فقط «یادِ» آقای جعفری نژاد) هست که اون خواننده رو کشیده به سمت وبلاگتون، «بی بهانه».

به قول سعدی:

«شوق»، همی بَرد کشان

امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون مریم خانوم انصاری
من هم فکر می کنم اینطوری خوندن کامنت ها یه لذت دیگه ای داره
یکشنبه 16 تیر 1392 ساعت 01:17
ای آقا! نکنید از این فکرها. فکر کردن به تخته کردن در این وبلاگ، جفاست.

از اول از گودر دوستان رسیدم به اینجا. ولی الان منتظر هیچ گودری نمی شم. هر روز خودم آدرس رو تایپ می کنم، سرزده یا سرنزده، خاموش یا روشن، میام و میرم. برای گل روی خودتان و رویت نوشته هایتان.

لطفتان مستدام و قلمتان پر رونق!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون دوست من

لطف شما زیادت می کند بر سر قلم و صاحبش
یکشنبه 16 تیر 1392 ساعت 01:44
سلام
آقا من که نوشته هاتون رو دوس دارم و بااجازه لینکتون کردم و هرجوری هست به وبتون سر میزنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از این که سر می زنید
یکشنبه 16 تیر 1392 ساعت 07:20
من شاید چون خودم وبلاگنویس نیستم این اکراه شماها را راجع به "به روزم" حس نمیکنم. گدایی نیست که. پزدادن هم نیست. حالا میشود خلاق باشید و مثلا ژست تواضع و اینها بگیرید و بگویید "به اطلاع دوستانی که مایل به فیلان فیلان ... " خیلی هم خوب است و هیچ اشکالی هم ندارد.

این گودر گور به گور شده هم اگر یک هفته زودتر قطع شده بود زندگی من خیلی راحت تر بود. توی خانه مشکلی ندارم. اما حدودا ده دوازده روز پیش دکتر (رئیسم) آمد که از توی کامپیوتر من برود توی یک سایتی و من چون توی لیست فیووریت‌هایم آدرسش را داشتم، رفتم توی قسمت بوک مارک و چشمتان روز بد نبیند، هززززززار تا اسم سایت ایرانی آمد از کرگدن گرفته تا کافه کافکا و میچکا گلی و ... و ..... دکتره یک پشت چشمی نازک کرد و یه نگاه سفیهانه بهم انداخت (فکر نکردید که نگاهش عاقل اندر سفیه بود یه وقتی؟ اگر کردید، اشتباه کردید!) و وقتی داشت بلند میشد با یک لحن ننری گفت لطفا این لیستت را هم یک ریوایزی بکن و فقط سایت های مرتبط را نگه دار. مسخره. من هم همه را پاک کردم و گفتم یواش یواش از روی گودر اضافه میکنم. حالا نهصد و خورده ای از آدرسها را اصلا بلد نیستم :( لعنت بر گودر .... درود بر بابک!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پروین جان
اتفاقن بعد از خوندن این کامنت (و البته خیلی از کامنت های دیگه تون) با خودم فکر می کنم چه حیفه که پروین خانم وبلاگ نداره

لااقل می تونید از تجربیات زندگی در خارجه برامون بنویسید، یه چی تو مایه های همون تجربه ی اون دوست بوسنیاییتون :-))
یکشنبه 16 تیر 1392 ساعت 15:35
آدم بعضی از وبلاگ هارو حتی اگه در گودر هم بالا نیامده باشند!باز هم باز می کند و سر می زند!!!

مثل وبلاگ شما که فقط کافی ست .اوونجایی که آدرس اینترنتی رو وارد می کنن:دی!یه جی بزنم و خودش بخواند اِند کلام را و ما وارد این وبلاگ شویم!

والاه!

:گل ل ل ل
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 18 تیر 1392 ساعت 09:50
سلام .
پیدا کردن و خواندن شما دوستان برای ما که بی گودر و ...هستیم کار سختی نیست .
در قسمت آدرس ما چند تا حروف هستند که همیشه و هر روز فعالند .
J : که می زنیم جوگیریات . جعفری نژاد و جزیزه جان
O: آقای باقرلوی عزیز
T : تیرازه بانو
D : دل آرام جان
M : ژولیت شیرازی خودمون
S : سارا خانم پرتقالی
K : دلکده ی الهه جان
و ...
به همین راحتی ...
ولی اگر گاهی اوقات چیزی نمی گوییم و سکوت می کنیم حرفی برای گفتن نداریم ..
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 20 تیر 1392 ساعت 15:21
من کم کم داشتم یه وبلاگ خوب این گوشه ی وبلاگ شما پیدا می کردم اما نه اسمش یادمه نه آدرسش. حالا من چکار کنم؟ ای لعنت به این گودر گور به گور شده
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 مرداد 1392 ساعت 11:02
آه ازین عنوان

آه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)
پنج‌شنبه 3 مرداد 1392 ساعت 08:38
ما که از گودر و این قسم تکنولوژی ها بی بهره بودیم...
اما حکایت وبلاگ شما،حکایت خانه هایی است که همیشه درش باز و سفره اش پهن...خودمان به دعوت و اطلاعیه می آییم! ا
از همان در و دیفال و سنگ وکلوخ وسنگ!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحالم که اینجا رو برای خودتون می دونین :-)
یکشنبه 26 آبان 1392 ساعت 13:54
vali man in roza daram be in fekr mikonam age harfi bashe mostame miyabad ... albat dar mored khodam bastesh nemidam...
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد