X
تبلیغات
رایتل

خرده عرائضی در قالب یکی دو خواهش

یکشنبه 6 مرداد 1392 ساعت 22:04
یکم:

سال قبل، همین روزها بود که کامنتی از مموی عزیز داشتم که پیشنهاد کرده بود توی این سایت عضو شوم و بچه داستان هایم را در معرض خوانش و قضاوت و نقد آدم های بیشتری قرار دهم. پشت گوش انداختن یک پیشنهاد خوب از طرف یک دوست خوب کمی تنبلی می خواست و ذره ای حماقت که -اقل کم آن روزها- نداشتم. رفتم و عضو شدم و مدتی هم چند تایی از داستان های اینجا و چند تا از آنهایی که هنوز فرصت وبلاگی کردنشان! را پیدا نکرده ام آنجا منتشر کردم و نشستم به خواندن حرف و نقل و نظر خواننده های عزیز سایت که صد البت شما عزیزترید با چند تایی هم رفیق شدیم که صد البت شما رفیق ترید...

الغرض؛
چند وقت قبل یکی از رفقا و خواننده های عزیز سایت پیشنهاد داد چند تایی از داستانک هایم را به محضر یکی از آشنایانش که از قضا ناشر است و دستی به آش شلم شوربای فرهنگیجات این مرز و بوم دارد برساند، باشد که مقبول افتد و...
به هر جهت دیدم این سال ها رفیق بوده اید و صاحب نظر، دیدم این خانه سرِ پا بودن در و دیوار نیمدارش به برکت وجود با صفای شماهاست، دیدم انگیزه ی نگارش بسیاری از داستان هایم -اگر نگویم تمامش- لطف و نگاه آدم های اینجا بوده، خواستم پر رویی کنم و خواهش کنم میان شلوغی های روزمره تان اگر پا داد 5 تا از بهترین داستانک هایی که اینجا خوانده اید را برایم کامنت کنید تا برسانم به دست رفیق شفیق مان و بنشینم به انتظار نسخه ای که آشنای ناشرش برایم می پیچد. پس و پیش کمال سپاسگزاری ام را از مساعدت شما عرضه می دارم.

***

و اما دیّم:
دوست عزیزی امروز برایم کامنت خصوصی گذاشته بود. گویش ساده ی توام با نگاه ارزشمندش عجیب به دلم نشست. با کسب اجازه از ایشان خط آخر کامنت که نشانه ی لطف و مهربانی ایشان به اینجانب و این خانه بود حذف کردم و باقی را دست نخورده کپی کردم در ادامه ی مطلب. خواندنش خالی از لطف نیست...

  سلام جناب جعفری نژاد.هی با خودم گفتم بگم یا نگم این موضوعی که می خوام بنویسم رو.اما گفتم شاید اگر بگم خیلی بهتر باشه.افطاری دادن خیلی ثواب داره فرقی هم نمی کنه به چه کسی افطاری بدی اما برای بیشتر شدن ثوابش اگر خواستی به آدم های فقیر هم این روزها نذری بده.خصوصا اینکه ماه رمضون هم هست و شیرینی هایی مثل زولبیا بامیه یا غذاهایی مثل حلیم و آش و شعله زرد و امثالش که در این ماه بیرون خیلی به چشم می خوره خیلی از آدمهایی که بضائت مالی ندارند با حسرت از کنار مغازه ها رد میشند و چشم انتظارند.من خودم چون شاغل نیستم و پدر خرج رو بر عهده داره و می خوام همه کارهاش رو هم خودم انجام بدم پول توجیبیهام رو جمع می کنم و نون و خرما می خرم.و بعد چهارده لقمه به نیت چهارده معصوم درست می کنم و میدم به آدم های فقیر.و حتی تا قبل از اینکه کمکم رو انجام بدم یا مواد غذایی رو بخرم و تدارک ببینمش اعضای خانواده خبر ندارند و بعد از انجام کارها مطلع میشند در صورتی که من هم می تونم به جای اینکارها پولم رو واسه ی خودم نگه دارم و چیزهایی که دوستشون دارم رو بخرم.اما با خودم میگم مگه اگر مثلا حالا فلان چیز رو نخرم آسمون به زمین میاد؟کارهایی که انجام میدم کاملا دلیه و وقتی می بینم افراد دیگری هم انجام میدند یا تشویق میشند برای انجامش حس خیلی خوبی بهم دست میده.وقتی هم میرم بیرون میرم می گردم فقرا رو پیدا می کنم و اول به اونها میدم و وقتی دیدم دیگه فقیری پیدا نکردم اضافه اش رو به آدم های دیگه میدم.سر جمع ده هزار تومان هم نمیشه خریدی که می کنم اما اثرش رو توی زندگیم می بینم و تهش حس خوبی دارم.می دونم خودت هم آدم رئوفی هستی و حتما دست یاری برای دیگران داری.توی این روزهای خاص هم به یادشون باش.
من مخصوصا این نظر رو برای شما گذاشتم چون دیدم بازدیدتون هم بالاست و اگر این مسئله و دعوت دیگران برای انجام کارهای خوب در حد توانشون انجام بگیره خیلی بیشتر دیده بشه و مطلبتون خونده بشه و دیگران هم در وبلاگ خودشون در این مورد پستی بنویسند و همین کار باعث بشه دست نیازمندی گرفته بشه و دلی توی این روزها شاد بشه.من خودم در مواقع دیگه هم به طرق مختلف به نیازمندان در حد توانم کمک می کنم و این رو گفتم که بگم فقط در مواقع خاصی نباید به کسی کمک کرد اما در این مواقع خاص شاید خیلی بیشتر چشم انتظار باشند. و یک مسئله دیگه اینکه اگر خواستید مطرحش کنید ترجیحا عنوان کنید که فقط کمکها به یک صورت نباشه.مثلا اگر توانش رو دارند گاهی کمک مادی گاهی کمک پوشاک گاهی موارد دیگه.و فقط هم به یک موسسه و یک محله ی خاص کمک نکنند.مثلا همه وقتی حرف از کمک میاد یاد شیرخوارگاه آمنه و سایر جاهای معروف می افتند که حتی اگر ما و شما هم کمکی نکنیم خیلی ها پشتشون هستند در صورتی که جاهای دیگه ای هم هست که شناخته شده نیست.شهرستانها رو هم فراموش نکنند و اینکه نگیم حتما باید خیلی پولدار باشم تا کمک کنیم.
اگر کسی توانش رو داره که بیشتر کمک کنه که هیچ اما اگر وضعیت مالیش در حد معمولی هست نباید حتما نذری پلو و خورشت و یا غذا و اجناس گرون قیمت بده.می تونه مثلا مثل من پول توجیبی هاش رو جمع کنه و با همون مقدار پول برای تعداد زیادی از افراد چیزی بخره و بهشون بده و دلشون رو شاد کنه.مثلا اگر پولش کمه چیزهای ارزون تری بخره اما با خودش بگه حتی اگر چیزهایی که خریدم ارزونه اما قراره برای تعداد بیشتری بخرم و دلهای بیشتری رو شاد کنم تا اینکه مثلا همون پول رو بده و چیزهای گرون بخره و به چند نفر بیشتر نتونه بده و زودی تموم بشه.و خواهشا کمکها و نذری هاتون رو اول به افراد نیازمند بدید.مثلا فقیرهای خیابون،کسانی که سر چهار راهها می ایستند،دستفروش ها،یتیمها،معلولین و غیره که فکر می کنید می تونید گره ی کوچیکی ازشون باز کنید و بعد حالا اگر واقعا دیگه کسی رو پیدا نکردید اولویت رو بدید به سالمندین و بچه ها و سایر مردم.

یکسری از این توصیه ها رو می کنم چون می بینم خیلی ها به این جزئیات توجه نمی کنند و کاری که می کنند به دست نیازمندش نمیرسه.یا در موارد خیلی بدتر برای چشم و هم چشمی و خودنمایی اینکار رو انجام میدند و مثلا نذریشون رو بین در و همسایه ای که زیاد هم مشکل مالی ندارند پخش می کنند.یا مثلا ماه محرم خیلی از آدمها با دیگ میاند که نذری بگیرند و توجیهشون اینه که نذری امام حسین ثواب داره.بله،ثواب داره.اما یک دیگ؟همون یک دیگ شاید چندین نیازمند رو بتونه سیر کنه.در کل ایام سال هم که نذری پخش کردن خیلی شایع نیست و یک ماه رمضونه و یک ماه محرم.اگر نذری دیگه ای هم پخش بشه اکثرا به در و همسایه و آشناهای خودشون میدند و در موارد محدودی به نیازمندها کمک می کنند.خود من حتی یک لقمه از این نذری هایی که درست کردم رو نه خودم خوردم و نه به بابا و مامانم دادم.
اسمم رو نمی نویسم چون هدفم از نوشتن این کامنتها این بود که توسط وبلاگ پر بازدید شما این ایده مطرح بشه و شاید اگر یک وقتی کسی یادش رفته یک تلنگری بهش وارد بشه و یک فرهنگ سازی هم هست.و در صورت تمایلتون برای مطرح کردن این موضوع ممنون میشم از بازدید کننده هاتون بخواهید که در بخش کامنتهای پست پیشنهادهای خودشون برای نحوه ی کمک کردن به افراد نیازمند،چگونگی پیدا کردن محله هایی که نیازمند دارند و نا شناخته هستند،یا موسسااتی که وظیفه جمع کردن کمک ها رو بر عهده دارند اطلاعات بدند و این یک مرجعی بشه برای افرادی که می خواهند کمک کنند و تشویق بشند به انجام کارهای خوب.
و در نهایت باز هم تاکید می کنم که بطن عمل و نیت قلبی آدم ها مهمه نه مقدار پولی که قراره خرج کنند.و مطمئن باشند همونطوری که خودشون دل کسی رو شاد کردند خدا هم روزی دستشون رو می گیره و شادی به خودشون هم بر می گرده.اگر خودتون هم برای وبلاگی که فکر می کنید اگر این مطالب در وبلاگش قرار بگیره می تونه بازده خوبی داشته باشه و افراد بیشتری رو به انجام این کارهای خوب تشویق کنه همین کامنتهای من رو براشون بگذارید و یا اصلا بهشون بگید که در صورت تمایلشون پستی در این خصوص بگذارند یا پست شما رو به اشتراک بگذارند من به شدت استقبال می کنم و رضایت کامل دارم و فقط برام مهمه که این مسئله برای مردم جا بیافته

نظرات (29)
یکشنبه 6 مرداد 1392 ساعت 22:14
سلامم
کار خوبی میکنی جان برادر..
منم خودم گاهی با خودم دعوا میکنم از این همه تنبلی..آخه یه دونمونه شبیه به این منم تو ذهنم دارم اما هنوز به منسه ظهور نرسیده..
و اما داستانک ها رو خصوصی بکامنتیم جناب؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام فاطمه جان

چرا خصوصی؟ البت اگه اونطور راحت تری نقلی نیست
یکشنبه 6 مرداد 1392 ساعت 23:02
سلام محمد جان
بخش اول: وااااااااااااااااااااااااااااااای ذوق مرگ شدم از این که یه روز قراره اسمتو رو جلد یه کتاب ببینم فک کن...وای خیلی هیجان انگیزه
رو دوتا چشمام برادر جان می شینم از اول همه ی داستان های دوتا وبلاگت رو می خونم و نظر کم ارزش خود را اعلام می داریم!!!
البته نظر قطعی همون داستان هاییه که روناک جونم بپسنده

بخش دوم: دستت درست رفیق که منتشرش کردی اونم به دیده ی منت
جاهایی که سراغ دارم ای میل می کنم
خیلی ملتمس دعاییم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بی خیاااااااااال رفیق
هنوز که نه به بار ِ نه به دار ِ
فعلا بذار ببینیم اصلا نوشته هامون مال این حرفا هست یا نه
:-)
یکشنبه 6 مرداد 1392 ساعت 23:07
سلام .
چه خوب که بالاخره آقا راضی شدید به این کار ...
ایشاالله که با موفقیت و خوبی پیش بره و کتاب هم چاپ بشه و ما هم جزو اولین کسایی باشیم که با امضای نویسنده کتاب را تهیه می کنیم .
..
داستان های کوتاه آقای بلاگر...
چقدر گفتیم تا بالاخره داره به واقعیت می رسه ...خوشحالم ...
اسم داستانها را هم چشم .هرچند که هر کدومشون سبک و سیاق خاص خودش رو داره و زیبایی خودش رو ..اما چون گفتید پنج تا ..چشم ..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امیدوارم چیزی که صلاحه اتفاق بیوفته
اما تقریبن شک ندارم که هنوز کلی چیز باید یاد بگیرم. خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنم
یکشنبه 6 مرداد 1392 ساعت 23:31
قلمت که خواندنی است برادر..چشم.

مرسی از عمومی کردن آن خصوصی که اتفاقا امروز برای من هم آمد و من مانده بودم که باید چه کنم دقیقا.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون تیراژه جان...
یکشنبه 6 مرداد 1392 ساعت 23:44
خب من چون خیلی الان ذوق مرگ این پست شدم و باید خوب و دقیق جواب بدم یه کم فرصت می خوام.
داستان رو نفرستید لطفا تا من کامنتم رو بذارم.زیاد طولش نمی دم.قول میدم.
از طرف نیلوی بااعتماد به نفس بالا:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)
دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 00:40
عاقا من باید یه نسخه کتاب با امضا داشته باشم. ناسلامتی ما حق آب و گل داریم اینجا :دی

در مورد کامنت دوستمون هم خب باید روش فکر کرد. البته توی خونواده ی ما رسمه که در تمام ایام سال و نه فقط ماه رمضون وقتی غذای خودمون رو درست میکنیم یه خورده بیشتر میذاریم و برای سالخورده ای که کسی رو نداره یا فقیر آبرومندی که از جایی کمک نمیگیره می بریم که خب البته طیفش محدوده! ولی در حد وسعمون همچین کارایی می کنیم
البته خب شهر ما کوچیکه و اکثر افراد نیازمند رو خود افراد می شناسن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حق آب و گل رو خوب اومدی :-)
دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 02:48
"دیّم":

با اکثر صحبت هاشون کاملاً موافقم.

در مورد معرفی:

1. با ماهی 25 هزار تومن، میشه سرپرستی یکی از کوچولوهایی که تحت پوشش کمیته امداد هست رو قبول کرد (برای اطمینانِ خیّر، بعد از سه ماه، به طرف اجازه میدن با بچه رو رودررو بشه.)


2. شناسایی کسایی که آبرومند هستن و در عین حال صورت خودشون رو با سیلی سرخ نگه میدارن، یه راهش اینه که از طریق مدارس دولتی اقدام بشه. البته مسلّمه که منظورم هر مدرسه ی دولتی ای نیست. مدرسه ای که به درستکاریِ مدیریتش اطمینان باشه. از این بابت که چون شما رو با اون خانواده رودررو نمی کنن تحت هیچ شرایطی... بنابراین باید اطمینان داشته باشید کمک تون رو (خواه نقدی خواه غیرنقدی) به دست نیازمندش میرسونه و به عنوان کمک به مدرسه، صرف هزینه های جانبی مدرسه نمی کنه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
موافقم...
دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 11:27
آقا اجازه
من خیلی خودخواهانه شدیدا خدا خدا می کردم شما کاراتونو یه کتاب چاپیش کنین
میگم خودخواهانه چون نیتم خالص نبود آخه می خواستم هی فرت وفرت کادوش بدم و البته ذکرکنم که نویسنده اشو می شناسماااا کارش خیلی درسته

دیگه اینکه خب چرا پنج تا؟ چرا با آدم اینکارو میکنین خب من همه اشونو دوس دارم نمیشد حالا که داره میشه همش چاپ بشه؟؟

(من اصلا کار کارشناسی ازم برنمیادا گفته باشم
کلا دلی این داستانهایی که انتخاب کردم بیشتر تر دوسشون داشتم)
1. من+تو منهای تنهایی
2. مسافر ویژه(فک کنم اولین داستانی بود که ازتون خوندم)
3. سپید مثل شب
4. حضور
5. آغاز یک پایان
...
در مورد کامنت هم نمی دونم چرا این روش کمک کردن یه کم .. یعنی شاید ...حالا!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)

شما به ما لطف دارین آبجی خانووم
دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 12:20
آقا اول سلام
دوم بگم خیلی چسبید زیر و رو کردن آرشیو این بچه داستانا
سوم بگم که انشالله کتاب چاپ شد من فقط با امضا نویسنده ش تحویل میگیرماا گفته باشم
چهارم، دیگه امر فرمودی اطاعت میکنیم(ترتیبش مهمه):
1-چندتا داستان پشت سر هم هستن،بهار تابستان......بهاری دیگر،، اینا رو باهم یک مورد حساب کن
2- داستان یک ملاقات ویژه
3- باز باران
4- پرنده کوچک خوشبختی
5- من+تو منهای تنهایی

نقش خیال و میراث رو هم خیلی دوس داشتماااا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از وقتی که گذاشتی قاصدک جان
دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 12:57
حضور
آغاز یک پایان
من+تو منهای تنهایی
مجموعه بهار تا بهاری دیگر
میراث

با تچکر :))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس خانوووم
دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 13:21
سلامم جان برادر
خوب صد البت که نظر ما نمیتونه کارشناسانه باشه...بیشترک نظر عشقیه
و بیشترش رو دوست داشته بودیم چون گفتی 5 تا چشم..

1:میراث
2:باز باران
3: نقش خیال
4:سپید مثل شب
5:آغاز یک پایان
.....

داستان یک ملاقات ویژه
یکی بود یکی نبود...رو همینقدر دوست داشتم ها
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون فاطمه جان
شما صاحب نظرین خانوووم
دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 15:03
َََََََََََََََََََََََََََََََ
مبارکا باشه. تو دیگه از همین الان برای ما یه نویسنده ای. ما کتابتو چاپ شده میبینیم. اصن کتاب 20امت رو هم چاپ شده میبینم من.
خب دیگه واجب شد ازت شیرینی بگیریم:دی
5تا هم به روی چشم


مورد دوم رو هم طولانی بود و به خاطر افت قندخون نتونستم تا ته بخونم،ایشالله دفعه بعدی میخونم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
زیادم مطمئن نباش جزیره جان

این قصه سر دراز دارد
ما تازه داریم می ریم سراغ خوان اول :-)
دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 15:28
1-پرنده ی کوچک خوشبختی ...
2-" من + تو ... منهای تنهایی "
3-یک سوء تفاوت جُزمی
4-اون پست بهار ....تا بهار دیگر هم که شامل چندتا پست میشه که یادمه در مورد یه موضوع بود و خیلی هم قشنگ بود.
5-کاسکو
خب پستای داستانکتو خوندم مجدد. جالبیش اینه که فک مبکردم کاسکو رو توی جوگیریات خونده بودم!!!نگو تو این وبلاگ خونده بودم:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خانوووم

همچین بی ربط هم فکر نکردی جزیره جان
کاسکو ادامه ی داستانی بود که بابک تو جوگیریات نوشته بود و از بچه ها خواسته بود براش دنباله بنویسن و من دنبالش رو تو وبلاگ خودم نوشتم
شما باهوشی آبجی خانووم :-)

ممنون بابت وقتت که می دونم این روزا حساااابی مشغوله
دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 15:29
البته من سپید مثل شب و داستان یک ملاقات ویژه رو هم دوس داشتم ولی گفته بودی 5تا دیگه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 18:30
سلام .
خب واقعن برای من یکی سخت بود انتخاب کردن . هر کدوم از داستانها فضای خاص خودش و زیبایی خودش را داشت . اما بین این داستانها ...

یکی بود یکی نبود
سرود رهایی
حضور
نقش خیال
بهار-تابستان -پاییز-زمستان
زرد به رنگ خزان
آغاز یک پایان

و اگر امکانش باشد قصه ی یک کوچولو هم محشر است ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

ممنون فرشته جان
دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 20:55
سلام...
چه ایده خوبی، چه هیجان انگیز!
پرسه زدن تو داستان هاتون صفای خاصی داشت. البته من بیشتر از پنج تاشون رو دوست دارم. ولی به هرحال این لیست من.

سرود رهایی
سپید..مثل شب
تشییع خاطره ها با بیل مکانیکی
سپاس
قربانی

البته مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید، یک سوتفاوت جزمی، داستان یک ملاقات ویژه، داستان یک آغاز و نقش خیال جزء تاپ تن بودند که هر کدوم به دلیلی رقابت رو به اون 5 تای بالایی واگذار کردند.

به امید چاپ کتاب آقای بلاگر. باشد که نسخه اوربجینالی که بنده می خرم رو امضا بفرمایند!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما لطف دارین خانم
ممنون، خیلی زیاد
سه‌شنبه 8 مرداد 1392 ساعت 11:22
من کامنت گذاشتم براتون.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 8 مرداد 1392 ساعت 12:04
سلام داداش
من هی گفتم داستانات رو بده برای انتشار تو هی نگوش
من هعی جیغ زدم برو به یه انتشاراتی خودتو معرفی کن تو هی نگوش
حالا میدونم محمد... بخدا دلم روشنه یه نویسنده بنام میشی
ازونا که کتاباشو میدن بهش تا با امضای خودش بخریمش
از همین حالا امضا بده بهمون

قسمت دیَم را هم خواندیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-))
سه‌شنبه 8 مرداد 1392 ساعت 12:13
فرهنگ بی فرهنگی
پرنده کوچک خوشبختی
زلال مثل آب جاری مثل رود
دنباله دارهای زیبایی که با هیجان دنبالش میکردیم:بهار،تابستان،پاییز،زمستان،بهاری دیگر
کاسکو

برو ببینم چیکار میکنی برادرجان... برات دعا میکنیم موفق بشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هیچ جا نمی ریم همین جا هستیم

ممنون مریم جان که وقت گذاشتی
سه‌شنبه 8 مرداد 1392 ساعت 16:59
سلام
منم چندوقتیه که شروع کردم به داستان کوتاه.که البته میخوام کم کم بلندشون کنم!!
وقت کردم دوتا از داستاناتونو بخونم.
پرنده کوچک خوشبختی
من + تو ... منهای تنهایی
از پرنده بیشتر خوشم اومد.خیلی قشنگ بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون و امیدوارم موفق باشی
در اولین فرصت داستانهاتون رو خواهم خواند :-)
سه‌شنبه 8 مرداد 1392 ساعت 17:04
سلام.هی میرم وبلاگهایی که براشون این کامنت رو گذاشتم می خونم.
از بین اون چند تا آدم که براشون کامنتم رو گذاشتم فقط سه نفر این مطلب رو در وبلاگشون گذاشتند.هی با خودم میگم یعنی چرا؟من که حرفی خلاق عقایدشون نزدم.از طرفی میگم من که اصلا آدرس وبلاگم رو نگذاشتم و اصلا اسمم رو نگفتم که بالفرض بگند که واسه بالا رفتن بازدیدش رفته این کامنتها رو گذاشته یا برای معروف شدن اسمش در اینور و اونور.از طرفی میگم که من که برای خودم کمک نخواستم و فقط گفتم به دور و اطرافی های نیازمندی که در جامعه می بینید کمک کنید و به مکان خاصی هم اشاره نکردم که تبلیغات محسوب بشه.از طرفی میگم شاید حوصله ندارند.و از طرفی میگم شاید اگر حرفهای دل من رو توی وبلاگهاشون بگذارند فکر می کنند کلاس وبلاگشون پایین میاد.نمی دونم.یک کمی دلم گرفت و چشم انتظار بودم.اما خب حق انتخاب میدم بهشون و اجباری نیست.خیلی ممنونم ازتون. براتون بهترین ها رو آرزو می کنم.خوشحالم برای چاپ کتابتون.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوست من
منظور و مقصود شما اطلاع رسانی بوده و خب این اتفاق هم به صورت نسبی افتاده
دوستان دیگر هم حتمن دلایل خودشون رو دارن، بالاخره بعضی مواقع مشغله ی زندگی اجازه ی بعضی کارها رو نمیده یا شاید اساسن تفاوت سلیقه ای با شما داشتن
به هر جهت بعید می دونم دلیلی واسه دلخوری باشه
باز هم ممنون بابت نکته ای که یادآوری کردی
سه‌شنبه 8 مرداد 1392 ساعت 18:11
واااای چقدر این "فرمایشات دیگران" خوشگله.منم دلم خواست :)
من ظهر کامنت گذاشتم منتها نمی دونم ثبت شد یا نه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوندم نیلو جان و شدیدن سپاسگزارم از راهنمائیت
سه‌شنبه 8 مرداد 1392 ساعت 19:24
سلام
عذر تقصیر بابت تاخیر
راستیتش از همان حول و حوش ده و یازده یکشنبه که این پست را دیدم، هر روزش را قصد کردم که داستانک های هر دو وبلاگ را بخوانم و بگویمت... هر روز هم بسمل اش را گفتم اما دریغ که سردرد مزمن این روزها اجازه ی مطالعه ی غیرکاغذی به این حجم را نمی داد... تا شد امروز... که سه چهار باری همه را خواندم و این شد نتیجه:

تابستان
http://www.jafarynejad.blogsky.com/1391/04/31/post-44/
زرد به رنگ خزان
http://www.jafarynejad.blogsky.com/1391/05/25/post-56/
سپید ... مثل " شب "
http://www.jafarynejad.blogsky.com/1391/10/07/post-98/
آغاز یک پایان
http://www.jafarynejad.blogsky.com/1391/10/11/post-99/
قربانی
http://www.jafarynejad.blogsky.com/1392/03/23/post-165/

و امیدوارم بهترین رخ دهد... نمی دانم چیست... اما امیدوارم که همان رخ دهد... فقط اینکه قلمت شایسته ی قلابی هست که زیر پایش گرفته شود... خیلی هم شایسته اش هست...

موفق باشی آقای بلاگر... آقای رفیق...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از زحمتی که متقبل شدی سارا جان
امیدوارم درد هم به همین زودی ها شرش رو از سرت کم کنه
سه‌شنبه 8 مرداد 1392 ساعت 22:18
سلام محمد جان
خوشحالم که تصمیم گرفتی نوشته هایت را منتشر کنی. کیوان ارزاقی را میشناسی؟ وبلاگنویسی است که بعد از مدتها دل دل کردن سرانجام کتابی منتشر کرد که چقدر هم خوشبختانه موفق و پرفروش بود. و حالا هم دارد کتاب دومش را مینویسد. و خدا شاهد است، بی تعارف، قلم تو بنظر من خیلی قشنگ تر از قلم اوست. امیدوارم موفق شوی.
معرفی داستانها هم، من تا فردا شب نمیتوانم بروم و مرورشان کنم. انشاءالله میروم و نظرم را برایت مینویسم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما اینجا همیشه یکی از مشوق های من بودین و همیشه کامنت های پر از انرژی تون به من حال خوبی داده پروین بانوی عزیــــــز

ممنون از لطفتون و ممنون از وقتی که می گذارین
سه‌شنبه 8 مرداد 1392 ساعت 22:32
سلام برادر جان
چقدر خوبه که بلاخره به فکر سر و سامون دادن به نوشته های نابتون افتادین، دست اون رفیق هم درد نکنه برای معرفی..
.
چه حال خوبی داشت دوباره خووندنه داستانک ها-همچنان تازگی شون رو حفظ کردن- که این نشون دهنده معرکه بودن قلم نویسنده است..
..
چه کلاسی بذاریم ما
ضمنا از پذیرش کتاب بدون امضا معذوریم
...
و اما داستان ها:
1- من+ تو..منهای تنهایی
2- بهار تا بهار
3- داستان یک ملاقات ویژه
4- یکی بود یکی نبود
5- تشییع خاطره ها با بیل مکانیکی

*البته "باز باران" و "سپید مثل شب" هم عالی بودنا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کلاس بذارین؟! با کتاب من؟
بابا ما اگه یک در هزار نویسنده هم بشیم از اون بی کلاساش می شیم :-))

ممنون از وقتی که گذاشتی زهرا جان
چهارشنبه 9 مرداد 1392 ساعت 08:55
1- داستان پسر دست فروشی که باید به مترو می رسید و آن بزرگ مردی که همه آنچه باقیمانده بود را از او خرید

2- زنی که صدای شکستن گلدانی در اتاق رشته افکارش را پاره کرد و به هوای دیدن آنی که دیگر نیست ..

من این دو تا رو خیلی دوست داشتم
باید دوباره به پست هایتان سری بزنم
3 تای دیگر را می آیم می گویم خدمتتان :)
هر چند کارهای شما همه خوب است :)
موفق باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون مریم جان
چهارشنبه 9 مرداد 1392 ساعت 09:56
سعادت گرچه کم رنگ است
ارادت همچنان باقی ست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما رفیقی، رفاقت که کم رنگ نمیشه که خانوووم
چهارشنبه 9 مرداد 1392 ساعت 21:38
الان چند روزیه دارم فکر می کنم به حرف خودم که گفته بودم یکسری از موسسات معروفند مثل محک و اگر ماها هم کمک نکنیم افراد زیادی پشتش هستند.الان که فکر می کنم می بینم برخی موسسات بایستی بهشون کمک زیادی بشه چون با زندگی و مرگ طرف ارتباط داره و از طرفی درمان سرطان خیلی هزینه بر هستش.پس حرفم رو اصلاح می کنم و میگم کلا برای موسساتی مثل محک کمک کنیم اما در کنارش به موسسات دیگه که معروف نیستند(خصوصا در شهرستان ها)هم کمک کنیم.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 10:14
سلام محمد جان ، چقدر خوشحالم که میبینم داستانکهای تو قراره به چاپ برسه ، اگه بگم همشو خوندم دروغ گفتم ، ولی مطمئنم نوشته های تو ارزش خوانده شدن و چاپ شدن را دارد .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فعلن که هنوز قرار نیست :-)

ایشالا تا هر چی صلاح باشه

ممنونم از نظر لطفی که به من و نوشته هام دارید :-)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد