X
تبلیغات
رایتل

صداهایی که مرا می بَرند!!!

یکشنبه 13 مرداد 1392 ساعت 22:46
مگس آباد* بود و همان یک استخر فکسنی که صبح های تابستان پذیرای تن و بدن خاکی و عرق کرده ی سرباز وظیفه های گردان های آموزشی پادگان 01 نیروی زمینی ارتش بود و بعد از ظهر ها می شد یکی از معدود دلخوشی های تابستانه ی کلی پسر بچه ی ریز و درشت جنوب شهری که شنا کردن را توی قنات و وسط حوض های کوچک پارک ها آموخته بودند و زیر آبی رفتن توی یک استخر نسبتا بزرگ برایشان حسی داشت شبیه حس یک بچه دلفین هنگام شنا در آزاد ترین آب های دنیا...

مگس آباد بود و همان یک استخر فکسنی که پریدن از دایو سه متری اش برای آدمی مثل من که همیشه ی خدا چیزی برای ترسیدن* داشته، شد اولین تجربه ی غلبه به ترس آن هم در ده سالگی...
 
همان استخر فکسنی که امیر دراز را با هزار دوز و کلک کشاندم تا کنار خط نیم متری اش و التماس کردم شیرجه یادم بدهد و پسرک بخت برگشته، بی خبر از نقشه ی پلیدم جوگیر شد و جستی زد و قوسی به بدنش داد و رفت توی آب و خورد کف نیم متری و با کله و دماغ لِه و خونی آمد روی آب و وقتی چشمش افتاد به نیش تا بنا گوش باز ِ من، از همان جا به صورت Remote گرفتم زیر فحش کشداااار. همان جا بود که یقین کردم تا عمر دارم باید بابت شکری که خوردم و بلایی که سر بینی اش -که از آن روز به بعد برای خودش دمااااغی شده بود- آورده ام از دستش کتک بخورم...

همان استخر فکسنی که عاقبت نگرانی های خانم جان من باب تمیز نبودن آبش کار دستم داد و عفونت گوش ناشی از آلودگی آب استخر باعث شد برای سه روز هم که شده "دنیای سکوت" و سکوت دنیا را تجربه کنم. تجربه ای که به قاعده ی زلزله ای هشت ریشتری و به وسعت تمام تنها ماندن های دنیا وهم انگیز بود و ترسناک.

***
آنهایی که می گویند: "سکوت بهترین صدای دنیاست" را نمی فهمم. نمی فهمم و یقین دارم آن ها هم لذت شنیدن هر صبح ِ آواز بلبل اهوازی هایی که نمی دانم دقیقا از چه وقت بی خیال سفره ی پر برکت نخلستان و صفای شط شدند و کوچ کردند به دیار دود و دغدغه، نمی فهمند. لذت سرشار شدن از صدای وحشی ِ موج که هجوم می آورد به بودن ِ آدمیزاد نمی فهمند. لذت صدای رقص ِ لا پره ای های رنگی را لای پره های دوچرخه ی BMX نمی فهمند. لذت صدای ترد و خنک و کودکانه ی جویدن ِ آلاسکا را نمی فهمند. طعم پیروزمندانه ی شنیدن اولین صدای سوت خودت را بعد از کلی وقت فیش فیش و هیش هیش کردن نمی فهمند، و نمی فهمند پدری را که عشق توی قلبش قُلپ قُلپ می کند و لالایی نمی داند و برای آرام کردن گریه ی پسر نوزادش لابد می شود به آواز خواندن و حواسش هست که ثبت این لحظات روی نوار کاست می تواند خوشمزه ترین حس های دنیا را ارزانی کند به نوزادی که بالاخره روزی قد می کشد...

+ محل قدیممان، حد فاصل پل دوم بلوار ابوذر تا تاکسیرانی را بد خواهان و خرده نخاله ها "مگس آباد" می گفتند. بس که به برکت رودخانه ی ابوذر و فاضلابی که درش جاری بود مگس داشت فصل گرما :-))

++ این روزها می ترسم. بیش تر از همه از این که چیزی که می خواستم باشم، نباشم، نشوم.

+++ گوش کنید... صدای آواز آقای پدر است برای نخود سیاهی که در آش جسته پنداری. آقای پدری که لالایی نمی دانست اما عاشق بودن را بلد بود، که پدر بودن را می دانست و می داند.

++++ خط به خط این پست را یک پدر و یک پسر گوشه ی ذهنم بودند. این پست را تقدیم می کنم به بابک اسحاقی و دردانه ی دوست داشتنی اش، که عزیزترین پدر و پسر ِ این روزهایم هستند.

و روح تمام پدران آسمانی شاد...


برچسب‌ها: خاطره بازی، پدر-پسری
نظرات (117)
یکشنبه 13 مرداد 1392 ساعت 23:38
بخد اول شدم محمدحسین بلاگستان
دارم صدای آسمونی آقای پدر رو میگوشم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 13 مرداد 1392 ساعت 23:40
میگم بابای شما قصد تجدید فراش نداره


اون ته صدای یه نی نی هم میاد درسته؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
صدای آقای بلاگر 5 ماهه است اون صدا :-))
یکشنبه 13 مرداد 1392 ساعت 23:54
آقا اجازه
یه جا فک کنم توی یه کامنتی نوشته بودین آقای پدر یه نوار کاست از صدای کودکی شما ضبط کردند و به خاطر همین یه فقره هم شده تا آخر دنیا مدیونشون هستین!!
فک کنم البته
من اینروزها آلزایمرم عود کرده زیادی!
میرم صدارو گوش کنم
با اجازه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله باغبان عزیز

این یه تیکه ی سه دقیقه ای از همون نوارهاست که البته خیلی طولانی تر از این حرفاست :-)
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 00:06
"گریه نکن ای محمد"
چقدر صداشون دوست داشتنی و دلنشینه

خدا به آقای پدر عمر با عزت طولانی عطا کنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون باغبان عزیز :-)
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 00:47
من الان محو ِ لطافت ِ این فایل صوتی شدم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من یه عمره محو و ماتشم :-)
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 01:34
قرار بود اول بشم اما نشد

برم بخونم بیام
امتیاز: 0 0
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 01:37
ولی گاهی فقط باید سکوت کرد و سرشار شد از یه عالمه حس خوب چند خط نوشته....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحالم که حس خوب داشته واست آبجی خانوم
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 01:39


فقط همین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)

همینم از سر قلم من زیاده
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 01:56
این ترس انگاری این روزها در وجود همه لونه کرده ... یکی کمتر ..یکی بیشتر...
پدری و پسریتان همیشه و مستدام آقا!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مخالفم یسنا جان. با کمال احترام، خیلی ها بی چیزی که هستن قانعن و بابتش خوشحالن در حالی که اساسن هیچ چی نیستن :-)
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 02:19
ممنون که وبلاگم رو لینک کردید:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من ممنونم که می نویسید و ممنون ترم که اونقدر خوووووب می نویسید
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 02:27
خدا ایشان و همه پدران نیک را سالم و زنده و سربلند نگه داره همیشه،
عالی بود.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عالی شمائید :-)
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 06:00
آخ آخ... آقای جعفری نژاد. دست گذاشتین روی حساس ترین روزهای زندگی من.

چه خاطره ای رو یادم انداختید!

پدر منم دقیقاً از این کارها می کردن.

پدرم جوونیهاشون تریلی داشتن. این عادتِ صدا ضبط کردن، عادت همیشه ی قبل از سفرشون بود (اصلاً براش فرقی نداشت قراره مثلاً تا فیروزکوه بره و دو روزه برگرده یا خارج از کشور بره و ماه ها دور باشیم از هم). با این میکروفون بزرگ ها بود اونموقع ها، صداشون رو ضبط می کردن و آواز می خوندن و قربون صدقه مون می رفتن و تازه لابلاش حلالیت هم می طلبیدن که اگه احیاناً آخرین سفر باشه... تا ما هر وقت دلمون براشون تنگ شد گوش بدیم.

من چه عذابی میدادم به بابا و مامان موقعی که می خواستم از پدرم جدا بشم و خداحافظی کنم.

وقتی خداحافظی می کردیم، وقتی بابا می رفت و صداش رو گوش میدادم، یه جوری گریه می کردم که انگار دیگه هرگز صدای بابا رو نمی شنوم و قرار نیست ببینمش. انقدر لباس های بابا رو بو می کردم و از شدت گریه نفَسم تو می پیچید.

فکر کنم طرف های پنج سالم بود. یه بار زانوهام رو بغل کرده بودم توی شکمم و انقدر گریه کردم با صدای پدرم، انقدر اشک ریختم و سرم رو کوبوندم به زانوم، که دهنم پر از خون شده بود. مادرم ترسیده بود بنده خدا (یادم که میاد ناراحت میشم). وقتی مادرم دهنم رو می شُست پا به پای من های های گریه می کرد.

پدرم هم، توی ماشین، همیشه اون ترانه ی معین بود که می خوند: «چشماتو واکن و ببین! ببین که بابا اومده! بابا با یک عروسک خوشگل و زیبا اومده» گوش میدادن.

چقدر من با گریه کردن های بی وقفه ام، مادرم رو به گریه می انداختم. نمی فهمید برای ساکت کردنم به چی پناه ببره!

اتفاقاً چند روز پیش با دیدن یه عکس، یاد همون روزها افتادم و یه پستی هم نوشتم. با اینکه این خاطره ها ناراحتم می کنه ولی سعی کردم زیاد هِندیش نکنم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تو کلن ذات خشنی داری مریم جان
خود زنی می کنی خب همه ی جوانب رو در نظر بگیر بچه. آخه این چه کاریه؟ از یه دختر بعیده :-))
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 10:02
بارها و بارها صدای مهربان پدر رو گوش دادم و هر بار بیشتر لذت بردم.
یاد اون زمان ها بخیر.
یادمه پدر من هم ضبط صوت رو میاورد و یکی ما می خوندیم ضبط میکرد و یکی خودش.چه حالی میداد.

ممنون محمد جان که تلنگری به خاطرات ما هم زدی و مجبورمون کردی بریم سراغ نوار کاستهای قدیمی مون.
ممنون گلم.
الهی که سالهای سال پدر محترمت سالم و سرحال باشن و خدا پدر من و دیگر پدران نازنین سفر کرده رو قرین رحمت و آرامش بگرداند.آمین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدا پدرتون رو بیامرزه سهیلا جان

و ممنون :-)
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 10:25
آقای بلاگر 5ماهه!
وای صدای بچگی های خودته؟
ای جان
خوش به حالت محمد
قدر بابای مهربونت رو بدون... یه گنج گرانبهاس
عجب یادگاریِ قشنگی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله صدای 5 ماهگیمه

ممنون مریم جان
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 11:39
بلاگر جان، چقدر خوب که همچین خاطره هایی رو داری :)
خدا به جناب پدر و خانوم جان سلامتی عنایت کنه

+ آقا توو پارگراف پنجم آخر ِ خط ششم منظورت سوت بوده؟ یا من اشتباه میکنم؟

+ صدای گریه ت دیقه 2:40 به بعد :))))))))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اشتباه لپی بوده شما به بزرگواری خود ببخش رفیق جان
بله منظورم سوت بوده

اون صدای گریه نیست قاصدک جان، صدای شیرین کاریه یه کودک 5 ماه است برای پدرش :-))
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 12:16
وای چقدر عالی بود.دستشون مرسی.
من اگه یه همچین چیزی از بچگی هام داشتم فکر کنم تا حلا از ذوقش یه چیزم شده بود :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پس ایشالا حتمن یه همچین گنجی از خودت واسه بچه هات بذار ایشالا :-)
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 12:38
سلام
چقد نت نیومدن سخته :دی
ببین مملی جان شوما کلا اگه یه بار در عمرت شیطنت نکردی اون رو بنویس خب؟ :))

آخی من لالایی خیلی دوست دارم. عمه خانومم همیشه برامون شعرای خوشگل میخوند و داستان میگفت تا بخوابیم

پ.ن: الهی چه نی نی نازی بودی:)) پس بگو چرا اینقد فرهیخته شدی تاثیرات اشعار پدر گرامیه ...

سایه پدر و خانوم جانتون سالهای سال روی سرتون باشه و تنوشون سالم باشه.

دقیقه 2:37 به بعدش خیلی باحاله :دی دقیقا چی میگفتی اونوخت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
غیبت داشتین خانوووم

دفعه ی بعد باهاس با ولی تون بیایداااا

ممنون رفیق :-)
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 13:14
محمد من الان صدارو گوش کردم..واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی معرکه بود...یعنی معرکه ها...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
معرکه خودتی

یکی از معرکه هایی که توی این دنیا شناختم خودتی، بس که زلالی و دوست داشتنی، بس که رفیقی و با مرام، بس که عزیزی برای من و روناک
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 13:51
کاملا باهاتون موافقم درباره ی (آنهایی که می گویند: "سکوت بهترین صدای دنیاست" را نمی فهمم.)
سکوت آزاردهنده ترین چیز در دنیاست..
.
خدا عمر با عزت بده به آقای پدر و خانوم جانتان
تا فرصت هست دستانشون رو ببوسید و ببویید..حتی روایت داریم بوسیدن پیشونی همچین آقای پدری خیر کبیره است
..
با ++++ تون هم خیلی موافقم..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
البته بعضی مواقع سکوت هم جواب می ده زهرا جان
البته فقط بعضی مواقع :-)

این کار رو بارها با افتخار کامل کرده ام و باز هم خواهم کرد

ممنون خواهر:-)
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 14:24
اینگه گفتی
سکوت بهترین صدای دنیاست
آره درست ترین حرف همینه و جز این نیست ... برای همینه که هیشکی نمیدونه من از نشنیدن صدا و از این سکوتش چه لذتی می برم ...اما نگفتم از حسرت نشنیدنش که داغی روی دلت میزاره که هیچوقتی طمع سوختن رو فراموش نمیکنی ... همه چی دو روی سکه داره این یکی هم لذت نشنیدن بعضی چیزا و روی دیگرش حسرت شنیدن خیلی چیزا .. این یه چیزیه من به برکتی خدا حسش میکنم .اصلن از همون اول همه چی سکوت بود ... و صدا یعنی سکوت به علاوه سکوتهایی که شکسته میشن ...
فایل صوتی را هنوز نتونستم بشنوم ...ولی منی که دلتنگ خنده ریسه های دخترم میشم موبایل رو بر میدارم ... یواشکی هم سمعکمو از روی قفسه کتابهام ... میرم تو ماشین مموری را در میارم ... میزنم تو مدولاتور صدای ماشین تا آخر و درجه سمعکم تا آخر ...نمیدونم اینجوری تا کی میتونم بهترین لذت دنیا را ببرم ... ولی به قول خودت عشق تو قلبمون قلپ قلپ میکنه ...محضری ...
ایشالا بچه خودت ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سوء تفاهم شده قربانت گردم
من نگفتم "سکوت بهترین صدای دنیاست" بی وطن عزیز :-)
عرض بنده این بود که زیاد هم با این جمله موافق نیستم.

در مورد باقی کامنتت هم اعتراف می کنم هیچکدام از ما به اندازه ی جنابعالی لذت شنیدن را -حالا به هر طریق، حتی با سمعک- درک نمی کنیم

امیدوارم دختر نازنینت سالیان سال زیر سایه ات شاد باشه و صدای خنده هاش شادت کنه رفیق

و ممنون از آرزوی زیبایی که برام کردی :-)
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 15:13
ای جانم
چه صدای گرمی دارند آقای پدر..چه مهربان است صدایشان..
عمر با عزتشان طولانی باشد و سایه شان همیشه برقرار

به خوب پدر و پسری تقدیم کردی این پست را
ان شا الله که روزی فرزند خودت را ببینم رفیق جان
سلام من رو به روناک بانوی عزیز برسان.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون تیراژه ی عزیز :-)
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 15:14
در مورد سکوت هم...
دوستش ندارم..مگر موقعی که نگاهی با نگاهم گره خورده باشد که بخوام دنیا و زمان از حرکت بایستد و آن لحظه جاودانه شود..مثل نگاه پدرم..
پدرها سایه ی بهشتند روی زمین.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نگاهش جاودان، نگاه تمام پدران هم :-)
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 15:27
منم تصمیم دارم حتما یه فایل صوتی از صدای آواز خودم به جا بذارم برای دخترم مانا یا پسرم دانا.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چی از این بیتر ؟! :-))

یه ویدئو با اون موهای سبزت هم تهیه کن برای دختر و پسرت که هر وقت می بینن روحشون شاد بشه :-))
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 15:40
نه نفهمیدی آقا

یادته گفتم لبخند چه حسیو برام تداعی میکنه؟؟ چراشو نپرس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نمی پرسم

اما مثل دفعه ی قبل برات خنده می خوام، همیشه ی همیشه :-)
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 17:47
حالا شیرین کاری یا گریه!
چه فرقی میکنه برادر؟
مهم نفس عمله...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
موافقم :-))
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 18:58
عجب بغضی داره این پست حداقل برای من
خدا رحمت کنه همشونو
بچه چقد نویز میندازی هیسسسسسسسسسس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ما شرمنده :-))
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 21:45
مراسم عقد خواهرم بود جای همتون خالی عین... کار ریخته بود سرم. :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مبارکا باشه خانوووم :-)

خوشبخت باشن
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 21:48
یک روز نوشتم:
"سکوت آواز خداست... همانطور که فغان، آواز شیطان..."
می دانم که این سکوت و آن سکوت که من نوشتم، دوتاست...

بگذریم...

من هم این سکوت را دوست ندارم... این سکوت، آدمی را پیر میکند... خیالش را زیاد... دلش را مُرده... و روحش را آشفته... این سکوت، آدمی را تنها می کند... نه... نه... من هم این سکوت را دوست ندارم... و آن ترس را... که این روزها شما را هم برداشته... که من را هم برداشته... ولی می دانی؟ این ترس هم مثل همین سکوت است... و همان ها را بر سر آدم می آورد لاکردار... من از این ها بیشتر می ترسم، تا ترس و سکوت... پس بیا نترسیم... هیچ کسی نترسد... هیچ کسی که این جا را می خواند نترسد... آخر، این ترس، ترسناک است...

خدای من چه نوشتم؟... نمی دانم... فقط کاش آنچه خواستم بگویم را گفته باشم...

باری...

اِی محمدِ آقایِ پدر؛
امیدوارم بارن عشق بند نیاید در سرایتان... و در سرای آقای پدرتان... و در سرای آقای پسر آینده تان... شاید هم البته، خانم دختر آینده تان...

همین...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون سارای عزیز :-)

سکوتت رو هم فهمیدم در ضمن...
دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 22:51
:)
دقیقا!یعنی با اینکه من شدیدا با مامان شدن مشکل دارم و بدم میاد و از اینا... ولی از ظهر همینطوری دارم به این کار شکیل و دوست داشتنی فکر می کنم.:))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اینکه از مامان شدن بدت میاد یه احساس و شاید یه عقیده ی شخصی باشه و فضولیش اصن به من نیومده فقط این رو می دونم که ذات آدمیزاد به "نوزاد" هر جونوری به خصوص نوزاد هم نوعش تمایل و علقه داره :-)
سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 00:35
چقدر صدای پدرتان قشنگ است و چقدر سرشار از محبت
ای محمد ناز من ای گل خندان من
چقدر خوب است که این نوار را داری. و چقدر عالی که صدای قان و قونهای تو هم توی نوار است.
پدر من هم برایمان میخواند و صدای گرم و بسیار قشنگی هم داشت. تمام وجودم پر شد از حسرت و عبطه که چرا کسی صدای بابا را وقتی برایمان لالایی و آواز میخواند ضیط نکرد :(
خدا پدر عزیزت را برایت حفظ کند
نو پدر خیلی خوبی میشوی محمد جان. من این را با تمام وجودم میدانم

ببخشید دربارهء پستت ننوشتم. دلم میخواهد فقط بارها و بارها به صدای پدرت گوش کنم و بجز آن به هیچ چیز فکر نکنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اساسن بهانه ی کل پست همین ساحت مقدس مقام پدر بود و بس :-)
سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 11:13
بله ملتفت بودم جناب جعفری نژاد منتها میخواستم بگم اونا که گفتن ....سکوت بهترین صدای دنیاست .....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عرض ارادت، بیش از پیش :-)
سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 11:17
قطعا این نوار و این صدا سرمایه بزرگ و ارزشمندی هست براتون.خوش به حالتون.انشاا... به زودی صدای لالایی خوندن آقای پدربزرگ رو بشنویم اینجا...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون دوست من
امیدوارم :-)
سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 11:31
سلام
چقدر قشنگ توصیف کرده بودین خاطرات بچگی تون رو
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

ممنون و خوشحالم که پسندیدید :-)
سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 12:35
از جستجوی گوگل رسیدم اینجا چند روز پیش و این چند روز چند تا از پستات به علاوه چندتا از داستانتو خوندم
چکیده اش می شه اینکه، تو باید یه چیزی بشی، اگه نشی خیلی خنگییییییییییییی
می بشخینا اما خب باید یه جور ذوق کردنمرو نشون می دادم دیگه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
الان به صورت زیر پوستی به من گفتین خنگ انتظار ندارین که ازتون تشکر هم بکنم :-))

سلامت باشید دوست جدید
و خوش آمدید
سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 15:25
سلام
استاد این ستون که در حاشیه وبلاگ هستا(فرمایشات دیگران) چطور درست کردین اگر لطف نمو ده لینکی چیزی و یا سرنخی بدهید ممنون می شویم
دوم انکه ادم تو دوره نوجونیش یه کاری می کنه بعد وقتی بزرگ می شه حسرت می خوره مثل ما که در دوره بلوغ هر چی یادگاری از دوران طفولیت داشتیم از قبیل عکس طی یک بحران روحی امحاء کردیم حالا هی غصه می خوریم ..
راستی عالی بود...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
استاد نیستم و بعید می دونم یه روز استاد بشم :-)

در مورد ستون حاشیه ی وبلاگ هم لینک حاوی توضیح و تشریح رو براتون کامنت گذاشتم توی وبلاگتون :-)
سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 22:45
آخی یاد بابای خودم افتادم که وقتی دو سالم بود برایم شعر میخوند از من میخواست که تکرار کنم و اون نوار کاست رو تا همین چند سال پیش داشتم که نمی دانم کجا گم و گور شد ..
ای جان اق اقو کردن اون بلاگر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلامت باشن آقای پدرتون و برقرار

بعضی چیزا گم کردنش عقوبت داره، بگرد پیداش کن رفیق :-)
سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 22:52
اق اقو یا قان و قون که فرقی نمی کنه؟ انگار اون اولی رو برای کبوتر ها می گن ... به هر حال منظورم همون صداهایی بود که پیش زمینه صدای گرم پدر گرامیتان بود ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اق اقو هم درسته
اونی که برای کبوترا می گن اگه اشتباه نکنم "بق بقووو" هستش مجید جان :-))

سلامت باشید دوست عزیز
ممنونم، خیلی زیااااد
چهارشنبه 16 مرداد 1392 ساعت 00:41
زنده باشید هزار سال هم شما هم آقای پدر بزرگوار
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون سحر جان

شما و عزیزانتان هم :-)
چهارشنبه 16 مرداد 1392 ساعت 01:14
سکوتو دوس ندارم
ادم پرحرفی ام و از سکوت میترسم حتی!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از سکوت نمی ترسم، توی سکوت احساس تنهایی می کنم.
.
.
.
و از تنهایی می ترسم :-)
چهارشنبه 16 مرداد 1392 ساعت 08:56
الان میتونی ترجمه کنی که اون نی نی ۵ ماهه چی میگه اون وسط؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره
داره قربون صدقه ی آقای پدر خوش ذوقش می ره :-)
چهارشنبه 16 مرداد 1392 ساعت 13:32
موقعی که داشتم صدای پدرتو میشنیدم و لذت میبردم از عشق پدر فرزندی،، به ذهنم رسید که یه روزی (انشالله)شما دختر گلت رو توو بغلت میگیری و این آهنگ رو براش میخونی
اونم برات شیرین کاری می کنه :))))

http://s2.picofile.com/file/7882730535/03_SHAMAEEZADEH_YEK_DOKHTAR_DARAM_SHAH_NDAREH.mp3.html
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ینی میگی منم یه روز واسه دخترم می خونم؟ ینی میشه؟

خو حتمن میشه! وقتی حسن خر صدا واسه دخترش خونده چرا من نخونم؟ هان؟
چهارشنبه 16 مرداد 1392 ساعت 19:56
به امید خدا،، چرا که نه؟!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-))

ممنون دوستم
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 12:20
اشکی شد چشام.
از دست بابا ها.
از دست این عشق و دوست داشتنشون.
اینکه بابا ها فرشتن راسته.
و چقدر زیبا بود آواز پدرتون.
آرامش صداشون و قدرت کلامشون که هر لحظه احساس می کنی میگه من پشتتم.
سلامت باشند.
ان شاا...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ما شرمنده بابت چشماتون خورشید خانم گل

خدا پدر عزیزت رو برات نگه داره
عید رو تبریک میگم خدمت خودت و داوود خان عزیز
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 12:22
به به... عجب صدای جانانه ای...
چه عشقی تو صدای آقای پدر بود... با چه عشقی اسم شمارو صدا میزدن...
خیلی حال خوب کن بود
خدا شما رو برای ایشون نگه داره و سایه آقای پدر هم انشاا... سالیان دراز بالای سر شما باشه
انشاا... برسه روزی که برای بچه ی شما بخونن...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحالم که حالتون رو خوب کرده دوست من

ممنون، خیلی زیااااد
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 16:58
ببین وختی ادم تو یه صفجه ای یه جمله ی بُلد ابی که فونتش هم بزرگتره میبینه خب مسلما دیگه کل متن رو بیخیال میشه


اونوخت الان اون نی نی هه شمایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اخییییییییییییییییییییییی. واقعن از بچگیت بی ذوق بودی به اییییییییییییییییییییییییییییییییییییین قشنگی پدرجان داشته برات میخونده ولی اونقدر سروصدا کردی تمرکز مارو هم بهم ریختی
ولی حالا از شوخی گذشته ایشالله یه روزی برای ما لینکی رو بزاری که پدرچان داره برای نی نی کوچولوی شما و روناک جان میخونه و البته مطمئنم که اون نی نی کم تر از باباش شلوغ میکنه
خدا حفظ کنه اقای پدر رو:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اگه بی ذوق نبودم که رفیقی مثل تو نداشتم که :-))

زنده باشی جزیره جان

عیدت مبارک خانوووم
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 19:14
ایمیل تون رو چک می کنید لطفا؟
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 21:48
عیدتون مبارک حاج آقا :-)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون دوست عزیزم
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 21:50
سلام محمد آقای جعفری
آقا عیدتون مبارک...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون یسنا جان

عید بر شما و خانواده ی عزیزت هم مبارک باشه خانوووم
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 23:11
سلام
عید بر شما و خانواده ی محترم مبارک باد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون پگاه جان
عذر تقصیر بابت تاخیر

عید شما هم مبارک دوست قدیمی و عزیز
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 23:17
اگه بی ذوق نبودم که رفیقی مثل تو نداشتم که :-))

برار جانننننننننننن!!!!!! الان میخواستی از من تعریف کنی یا منو له کنی؟ایکون اعتماد به نفس کاذب:دی، خواستم بدونی من با این جمله ها از پا درنمیام،تو فک کردی ما با این حرفها صحنه رو ترک میکنیم(البته نه اون صحنه های خاک بر سریا:دی اون صحنه های حماسه افرینی .ایکون نصر من الله و فتح قریب
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ما اینیم دیگه :-))
( تعداد کل: 117 )
   1       2       3    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد