X
تبلیغات
رایتل

مراقب پولک هایتان باشید، ماهی ها...

دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 12:35
نوروز 92، ماهی های توی آکواریوم 8 سال را رد کردند، این یعنی پیر شده اند. یعنی اگر ماهی نبودند و مثلا آدم بودند حالا وقتش بود که بنشینند گوشه ی اتاق و تکیه بدهند به مخدّه و دل بدهند و به دلِ پُر قوری و سماور و دست بیاندازند دور کمر باریک استکان...

یا مثلا بروند توی فلان پارک ِ فلان محله، یک گروه "سابقن خشن" تشکیل بدهند و برای پیر زن های محل که با مانتوی کوتاه و جوراب رنگ پا، توی پارک قدم می زنند ایجاد مزاحمت کنند و یا دور نیمکت های سنگی بنشینند و تخته نرد بزنند، تیغی...

شاید هم یکی از همین روزها مجبور می شدند غصه دار و ناگزیر، بقچه ی دل شان را بزنند سر چوب روزگار و کوچ کنند به نزدیکترین "خانه ی سالمندان"...

اما خب پر واضح است که ماهی های توی آکواریوم آدم نیستند، ماهی اند. یعنی همین آب دم نکشیده ی توی آکواریوم را به هزار لیوان چای عطریِ فرد اعلاء ترجیح می دهند. یعنی دست و پنجه ی تاس ریختن ندارند و دلهره ی مارس شدن را نمی فهمند. یعنی تُنگ و آکواریوم خانه ی اول و آخرشان است.

ماهی های توی آکواریوم آدم نیستند، اما "پیـــــــــر" می شوند. پیر می شوند و گوشه ی آکواریوم کز می کنند و پولک هایشان را یکی یکی می سپارند به آب و این یعنی آرام آرام بی دفاع می شوند، یعنی بدنشان آماده می شود برای میزبانی از آخرین اتفاقِ آبکی زندگیشان، برای میزبانی از "مرگ"

***
شماره های توی گوشی ام را زیر و رو می کنم همینطور صفحه ی دوستانم را توی فیض بوق. آن هایی که مدت هاست ازشان بی خبرم و میلی هم برای خبر گرفتن ازشان ندارم یکی یکی پاک می کنم و Unfriend ...

دوباره شماره ها را نگاه می کنم و دوستان فیض بوقی را هم. از کودکی ام فقط مسعود و حمید و وحید مانده اند. از تمام سال های مدرسه رفتنم فقط یک نفر مانده که دبیر فیزیک دوره ی دبیرستانم بود. از دوره ی دانشگاه چند نفر که اکثرشان ایران نیستند و آنهایی هم که هستند شعاع بودنشان از چند صد کیلومتر فراتر می رود. دوره ی سربازی هم که دوره ی کچلیست، حتی در زمینه ی رفاقت! بدبختانه روزهای سربازیم از رفیق هم کچل است.
ما بقی، تمام دوستان وبلاگی اند و رفقای اینجا...

الغرض؛
تصمیم گرفته بودم که چند وقتی را نباشم. کلی دلیل داشتم برای ننوشتن. اما از ریختن پولک هایم ترسیدم! از غریبه شدن توی این دنیا ترسیدم و از این که این آخرین سنگر را هم ببازم.

+ این پست به انضمام کلی تقدیر و سپاس تقدیم به نیمه جدی  صرفن به این جهت که بداند من و کلی آدم دیگر، قدرش را می دانیم :-)
نظرات (80)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 12:52
برای من هم زیاد پیش اومده. زیر و رو کردن فون بوک و اسامی کسایی که خیلی وقته سراغی ازشون نگرفتی و سراغی ازت نگرفتن... باورت میشه! بعضی وقت ها به سرم میزنه بهشون زنگ بزنم،ولی از این میترسم که وقتی گوشی رو برداشتن خیلی عادی بپرسن :ببخشید شما؟ !!!

+ خوبه که هستی آقای بلاگر . لطفا باش!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

من هم متشکرم از بودن شما :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 13:07
____________.♥.
____________.♥♫♥.____________.♥. *
____________.♥♫♥♫.______-.♥♫♥. *
____________.♥♫♥♫♥._-.♥♫♥♫. *
_____________.♥♫♥♫♥♫♥♫♥♫♥. *
______-.♥♫♥♫♥♫♥♫♥♫♥♫♥. *
_.♥♫♥♫♥♫♥♥♫♥♫♥♫♥♥♫♥♫♥. * . *
______-.♥♫♥♫♥♫♥♫♥♫♥♫♥. * . * . * ..
___________.♥♫♥♫♥♫♥♫♥♫♥. * . * . * ..
____________.♥♫♥♫♥._-.♫♥♫♥. * . *. * . * ..
____________.♫♥♫♥.______-.♥♫♥. * .* ..
____________.♥♫♥.____________.♥. * . *.
_____________.♥

┊  ┊  ┊  ┊
┊  ┊  ┊  ★
┊  ┊  ☆
┊  ★



(ヅ) این یک پیام دوستی از طرف تاراست
به من سر بزنید و اگر تمایلی به تبادل لینک داشتید مرا با نام "رزرو هتل تارا" و به آدرس http://ihb.ir لینک کنید و اطلاع دهید با چه نامی لینکتان کنم.
بدو بیا منتظرتمシ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عجله کار شیطونه عمو جون :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 13:15
دوتا ماهی ِ عید من امروز مردن
بغضم ترکید

شما هیچوقت غریبه نیسی و نمیشی برادر

جونت سلامت :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدایشان بیامرزد :-)

ممنون آبجی خانم
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 13:24
اگر میبینی به سکوت احتیاج داری، یه مدت سکوت کن
این ترس ریختن پولک هاتو هم پرت کن توو کوچه!
رفیقی که رفیق باشه، همیشه به یادت میمونه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون رفیق..
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 13:29
سلام آقا....
اول از همه روز کارمند رو خدمت شما تبریک می گیم آقای بلاگر نویسنده ...
دوم :
بی اغراق بگویم شاید برای خیلی از ماها اینجا یکی از آن سنگرهایی است که هنوز میشود در ان آرام نشست و با خیال راحت دو کلام حرف حساب شنید و قضاوت نشد ...و آخرش هم که می خاهی بروی کمی سبک شده باشی و بروی ...بس بی زحمت در باره ی رفتن و ننوشتن و اینها حتما تجدید نظر شود ..لطفن ...

و در آخر اینکه بنده هم اینجا مراتب قدردانی و ارادت و تشکر خود را خدمت نیمه جدی عزیز اعلام می دارم .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون بابت تبریک و به خاطر لطف همیشگی تان:-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 13:40
نمیدونم تا حالا این ابیات رو از نظامی خوندی یا نه
واسه من یه تلنگر بزرگ بود :)

نباید تیز دولت بود چون گل

که آب تیزرو زود افکند پل

چو گوی افتان و خیزان به بود کار

که هرکس اوفتد خیزد دگر بار

نروید هیچ تخمی تا نگندد

نه کاری برگشاید تا نبندد

مراد آن به که دیر آید فرادست

که هرکس زودخور شد زود شد مست

نباید راه رو کو زود راند

که هرکه زود راند زود ماند

نبینی ابر کو تندی نماید

بگرید سخت وآنگه برگشاید

بباید ساختن با سختی اکنون

که داند کار فردا چون بود چون؟

کنون وقت شکیبایی ست مشتاب

که بر بالا به دشواری رود آب

چو وقت آید که آب آید فرا زیر

نماند دولتت در کارها دیر

بد از نیک، آنگهی آید پدیدت

که قفل از کار بگشاید کلیدت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نخونده بودم و به عوضش امروز سه بار خوندم و حظ کردم :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 14:02
با خواندن این پست و دیدن اسمم به عنوان کسی که چنین نوشته ی رفاقت ناک و رفاقت پروری به او تقدیم شده ، روحیه ی نیمه جدی و به قول محمدرضا "روحیه ی دلقک مابم" آمد سراغم و خواستم یک کامنت نیمه جدیانه برایتان بنویسم.
اما دیدم با بعضی چیزها نمی شود شوخی کرد.یکی از آن چیزها هم همین نوشته ی با اصل و نسب شماست که از خوش شانسی و خوش اقبالیم ، اسم حقیرم زیر آن حک شده است.
در نتیجه فقط توان این را دارم که با همین زبان قاصر ،هزاران بار ازشما تشکر کنم و بگویم شاید یکی از بهترین هدیه هایی که توی 34 سال عمر از خدا گرفته ام آشنایی با دوستان بی نظیری چون شماست.
باز هم سپاس. ازین که با بودنتان ، آدمی مثل من را به دنیا و زندگی امیدوارتر می کنید. ممنونم بابت این لطف بزرگ.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چوبکاری می فرمایید خانوم
رفاقت شما تاج سر ماست بدون تعارف :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 14:37
درود

جناب جعفری نژاد میدانید همه ما آدمها نیاز داریم به دیده شدن و خوانده شدن و ... و در یک کلام میترسیم از گمنام بودن

همیشه به نام و خوش نام باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از گم شدن بین آدم ها هم :-)

ممنون
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 15:03
دلم را به روی عالم و آدم بسته ام ....
مگر "دلبستگی" همین نیست !!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام...

:-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 15:41
سلام آقای بلاگر،برای من همین چند روز پیش اتفاق افتاد که از بس خبری ازم نگرفتن و خبری ازشون نگرفتم،خیلی راحت حذف شدن
اگه دوس داشتین به من هم سر بزنید،خوشحال میشم مطالبم رو بخونید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 15:57
یه دنیا اسم و شماره تلفن توی گوشی از کسایی که خیلی وقته ازشون بی خبرم دارم٬ اما هر بار که می خوام پاکشون کنم دلم نمی یاد ... می گم شاید یه روزی یادم بیفتن و بخوان بهم یه اس ام اس بزنن٬اونوقت خیلی بده که نشناسمشون ....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما بس که مهربان و رقیق القلب تشریف دارید رفیق جان :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 15:58
سلامم محمد جان
حق میدم بهت...گاهی عجیب از خودت ،دنیایت و دنیای دور و برت و آدمای این دنیا دلت میگیره....از رفتن ها...از آمدن ها که بعضیاشون باقاعده و بعضیا هم بی قاعده ان...
القصه از اینجا هم گاهی دل آدم میگیره و هوس رفتن میکنه
ولی خودت خوب میدونی که هیچوقت کامل نمیتونی اینجا رو ترک کنی....درست و غلطش رو نمیدونم از این بابت که باید دلخوش بود یا نه به اینجا....ولی به قول خودت بعضی دوستی های اینجا از اوناست که تا آخر عمرت فراموش نمیکنی به هیچ وجه..و همیشه گوشه های ذهنت یه سری خاطرات ناب سوسو میزنه...حتی اگه ازشون هیچ شماره ای نداشته باشی مگه نه؟...
منم از نیمه جدی عزیز ممنونم برای انتخاب شعرهای جانانه اش برای بیان احساسش تو بازی وانیا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام آبجی خانوم

بعید می دونم بشه راحت از این جا دل کند

موافقم باهات فاطمه جان :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 16:06
خوشحالم که فهمیدی اگه ما وبلاگی ها تحویل نگیریم به هیچ دردی نمیخوری
ای مطرود اجتماع !
ای رانده شده از رفقا !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-))

حالا که خوشحالی بیا عمو یه چیزی در گوشِت بگه، بیا جلو نترس :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 16:07
محمد !
میگم ایشالا قصد سفر به شیراز داری ؟
تو از این ولخرجی ها نمی کردی که پست به کسی تقدیم کنی .
خداییش بیا من پول دو شب هتلتون رو میدم این نیمه جدی بنده خدا کارمنده گرفتاره آوار نشین سرش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شیراز که نمی رم
اما تو پول دو شب هتل رو بده من مرد نیستم اگه هم مقصدم رو به شیراز تغییر ندادم :-))
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 16:41
آقای اسحاقی شما که اینقدر دست و دلباز هستید خوب بیایید پول دو شب هتل من رو هم حساب کنید منم برم مسافرت ....
تازشم من یه نفرم و آقای جعفری نژاد دو نفر ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همین رو بگو به خدا

احتمالن اضافه کاریاشون رو دادن جوگیر شده، خاصه خرجی می کنه
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 17:46
بعضی ها هیچ وقت غریبه نمی شن رفیق... حتی اگه سالها دور باشن یا در سکوت. بعضی ها توی یه گوشه از قلب و ذهنت همیشه هستن چه خودشون بدونن یا نه... آره رفیق
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون رفیق :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 18:24
خوشحالم واست رفیق
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تو کلن آدم خوشحالی هستی :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 20:15
جعفری نژاد Unfriend مون نکنه صلــــــــوات.
+در بخش کامنتهای جوگیریات دیدم که نوشتید قراره برید مشهد.اگر میشه برای من هم دعا کنید...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
صلوات کافی نیست باس نذر کنی :-))

به روی چشم...
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 20:16
آخرین سنگر سکوته...
سنگر آخر... دلم ریخت... آخه این چه مدل نوشتنه... آخه مگه مجبوری از ته دل و با تمام حست بنویسی... مگه مجبوری انقدر خوب منتقل کنی مطلبت رو...
آره اینجا برای منم با اینکه دنیای بیرونم خیلی شلوغه اما آخرین سنگره... یه سنگری که دلم میخواد محکم بچسبمش... دلم نمیخواد از دستش بدم...

به چه کسی هم تقدیم شد... نیمه جدی عزیزم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شمام اگه بخوای بعید می دونم این دنیا از سرکار علیه با اون دل مهربونتون دل بکنه :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 20:41
منصوره این بد اصفهونیم اومد مشهد و تو نیومدی


من ازت عذر میخام جعفری جان ، این کامنت اصن مناسب این پست نیس ولی چاره ای نداشتم خداییش
تو ندید بگیرر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از تو انتظاری ندارم، کلن ازت راضیم :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 21:03
دیدی یه موقعایی انقد حرف داری که حرف زدنت نمیاد..
الان از اون موقع هاست..
.
فقط یه چیز
وقتی گنبد طلایی ش رو دیدی، اون گوشه کنارای دعاهای قشنگت اگه شد یادی هم از ما کن برادری.
..
خوش بگذره بهتون
التماس دعا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به روی چشم خواهر جان :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 21:22
عزیز دلمی کیانا. :*
منم خیلی دوست دارم همتون رو ببینم.
اومدید شمال به منم بگید همدیگه رو ببینیم.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 21:24
خدا را شکر بخاطر بودن خوب هایی مثل تو و نیمه جدی عزیز
امتیاز: 0 0
پاسخ:
و شما هم...
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 21:59
از پستی که به مناسبت تولد تیراژه خانم کافه تیراژه نوشته بودید رسیدم به اینجا و بسی از این کشف خودم مشعوف بودم و اینطور شد که خوندن اینجا شد یکی از علاقمندی های تابستان کسالتبارم. چون قلمتون بدجور به دل میشینه. پس امیدوارم خوندن نوشته هاتون رو دریغ نکنید از خوانندگان خاموش و روشن اینجا. چراکه غریبه ای مثل مرا هم به اعتراض وا می دارید. مانا باشید...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما هم نگاهتان را...

سلام :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 22:23
خداروشکر که نخونده بودی:))))

+اوا؟ برادر عازم مشهدی انشالله؟
بابا خوش به سعادتت
سلام برسون خدمت اون بزرگوار
:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به چشم :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 22:25
سلام محمد حسین خان
۱-روزتون مبـــــــــــــــارک...انشالا که هر روز شاهد موفقیت و پیشرفت در زمینه شغلت باشی

2-خدا را هزار هزار بار شکر می کنم که از تصمیمت مبنی بر نبودن برگشتی...ممنون که این سنگر را برای ما سرپا نگه می داری

3-لطفا لطفا لطفا در حرم یاد من هم باشی...خیلی سفارشمو بهش بکن
سفرتون پربار و بی خطر انشالا...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
1- ممنون آبجی خانم مربااااا

2- :-)

3- شک نکن که به فکرت هستم خواهر جان
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 22:26
سلام برادر من
بمون بخاطر دوستات
کفشهای نیمه جدی به راه افتادند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام...
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 23:02
اشک جمع شد گوشه چشام الانه که چیکه کنه
...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ما شرمنده :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 23:16
دوباره سلامم
کلاغا خبر دادن یحتمل داری میای مشهد داداش...
خونه ما به حرم نزدیکه ها گفتم که نگی نگفتی...اینجوریاست خلاصه...
حالا خواستی بیای حرم قبلش یه ندا بده ما بریم مسافرت جان برادر
میگم من برم تا کیانا نیومدده به جرم آبرو داری نکردن ما رو بکشه...
آهان در ضمن لایک به کامنت کودک فهیم جان اینا...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

ممنون که گفتی خانوم :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 23:28
اول از اینکه آدم خوب تا دنیا دنیاست خوبه و خوب میمونه ، این از این.
دوم اینکه رفتی مشهد ما را هم از دعای خیرت بی نصیب نکن یا نذار خلاصه نمیدونم دعامون کن که محتاج محتاجیم ،همین.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به چشم سمیرا خانوم عزیز :-)
دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 23:42
هیچی......:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شرط می بندم تو از اونایی بودی که زنگ میزدی فرار می کردی یا مثلا تو گوشی تلفن فوت می کردی

زهلم گتمیششششش، به قول بهارمون :-)
سه‌شنبه 5 شهریور 1392 ساعت 00:04
سلام
دروغ چرا محمد .... شده بعضی وقتا یا شاید هم خیلی وقتا حسودیم شده به دوستی ها شما اینجا....
من اما هیچ وقت تکلیفم رو با اینجا معلوم نکردم.... همیشه انگاری ترسیدم... بعد رفتم... ولی تنگ شد .. خیلی تنگ... دوباره اومدم ...دوباره دوستشون داشتم ولی بعضی وقتا حس پاشنه کفشه یکی خورد زیر چونه ام... هیچ وقت هیچ چیزی گرمم نکرد اینجا ... با اینکه همیشه دوستشون قد آدمهای واقعی زندگیم .... نمی دونم شاید هیچ دوستم نداشتند... اما درگیر شون می شدم... ولی باور نمی کردند حاضرم تا کجاها خوب باشم که باشند کنارم.... ولی باور نکردن ... باور نکردند فکر کردند دوروغم .... نمی دونم شاید خودشون دورغ بودند که راست بودنم رو باور نکردند....
با همه ی این ها دوستون دارم همه تون.... هر هستی سلامت باشی و برقرار...
راستی مراقب مبل نارجی ها ی من هم باش .. یادت که نرفته گفتی فابل نداره!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام یسنا جان

مبلت سر جاشه، خیالت راحت :-)
سه‌شنبه 5 شهریور 1392 ساعت 00:06
در کل برای اثبات ِ تعلق خاطرم به این نوشته ها و این کامنتدونی های با صفا _که همیشه در سکوت میخوانمشان _همین بس که وقتی رسیدم به جمله ی
تصمیم گرفته بودم نباشم ... چیزی درون دلم فرو ریخت !
باشید لطفاً ... :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هستم رفیق :-)
سه‌شنبه 5 شهریور 1392 ساعت 00:46
نداشتن دوست ترسناکه
اما من از بس دوستای بد رو تجربه کردم ترجیح میدم دوستام همیت مجازیا باشن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بعد از اینکه یه مدت اینجا زندگی کنی می فهمی اینجا همیچنیم مجازی نیست. نه خوبیاش مجازیه نه بدیاش :-)
سه‌شنبه 5 شهریور 1392 ساعت 08:35
میگم همه ی اینهایی که گفتی واسه یه ماهی 8 ساله زود نیست ؟!!!! ( یعنی اگه آدم بودند رو میگم ) ...
اصن تو به ماهی ها چیکار داری واسشون پست میگذاری ... اصن اونا هم تو آکواریوم از دست تو نباید آسایش داشته باشند ؟!!!

امیدوارم ما همینطوری دوست وبلاگی بمونیم تا سالیان سال ...
بعد فکر کن ... من یه گوشه ی این مملکت دیگه نباشم ... دیگه واسه همیشه نباشم ... بعد تو ندونی من نیستم دیگه واسه همیشه ... بعد بی خبر باشی ... بعد بگی اینم حذف کنم از فیس بوق و ایی صوبتام ...
بعد خیلی غصه داره به نظر من ...

راستی اگه یه روزی ما بمیریم کی بیاد تو وبلاگمون بنویسه نویسنده این وبلاگ رفت واسه همیشه ؟!!!1
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همه ی اینا که گفتم واسهیه ماهیه پیر اصلا زود نیست :-)

حرفت غصه داشت، نگیرفیقم خر بود نفهمید :-|
سه‌شنبه 5 شهریور 1392 ساعت 09:05
چه جالب منم یه وقتی اسم و نشون خیلی ها رو از گوشیم و اما نه از ذهنم حذف کردم. آدما رو هرقدر هم که حذف کنی باز یه جایی موندگار میشن حتی اگه شده به حجم یه اپسیلون از خاطره ها.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شاید :-)
سه‌شنبه 5 شهریور 1392 ساعت 09:42
آفو راست میگه..‏.‏ چه جوری بفهمونیم مردیم
دور از جون همه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آدم باس زور بزنه که زنده بودنش رو به آدما بفهمونه، مردنت رو خیلی زود می فهمن خودشون، خیلی زود تر از اینکه بو بگیریم

دور از جون تو و همه :-)
سه‌شنبه 5 شهریور 1392 ساعت 09:59
راستی میخواستم بگم چیه هی تهدید میکنی که نمی نویسم و اینا؟هان؟ برادر من مگه الکیه؟ کوپن شما برای این نوع عرایض تموم شده ... دیگه نشنوفم ها شیر فهم شد؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تو دوباره اینجا شاخ و شونه کشیدی بد مشهدی؟! :-))
سه‌شنبه 5 شهریور 1392 ساعت 10:37
شما همه‌ی این کارها رو توی 8 سالگی انجام می‌دادی؟ نه شاید هم هر یکسال عمر یک ماهی رو با ضریب 5 حساب کردی.
من فکر میکنم ماهی‌ها و هیچ جانور زنده‌ای دلشون نخواد به جای آدمیزاد باشن چون زندگی برای اونها همین 1 روز تا چندین ساله و دیگه تموم دیگه نه حسابی و نه کتابی در پیشه. اما آدمیزاد چی بعد از این همه پستی و بلندی توی دنیا تازه بعدش باید برای یک یک کارهاش حساب پس بده.
برای دوستی‌ها هم رسم زمونه همینه به قول معروف از دل برود هر آنکه از دیده برفت. مثلا با اینکه من هر روز میام به اینجا سر میزنم و کامنت میذارم شما سری نمیزنی دیگه چه برسه که دیگه چراغ خاموش هم باشم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
8 سالگی که نه، اما وقتی "پیر" بشم شاید یکی از این کارها رو بکنم. ماهی های من هم پیر شده اند. فرقی می کنه 8 سالگی پیر باشی یا 80 سالگی؟! :-)
سه‌شنبه 5 شهریور 1392 ساعت 15:05
بد اصفهونی (به قول کیانا جونم) دارم میام تهران و اینک نوشابه شما پس از یکسال بهه مقصد می رسد.:دی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مبارک باشه اما کور خوندی اگه خیال کردی من با یه نوشابه رضا می شم و می تونی اون لوح رو بپیچونی
تا یکی شبیه اونی که زدی شکوندی برام درست نکنی تو تهرون موندگاری بد مشهدی :-)
سه‌شنبه 5 شهریور 1392 ساعت 15:05
راستش اینطوریه که از همون روز اولی که اومدم اینجا،(دو سه تا پست قبل پستی بود که برای دوستتون ناصر بود) از همون روز تا الان اینجا یه جور متفاوتیه برام.
اینجا و همه ی مهمون هاش،همه ی دوستاتون.
یه عالمه م از همون روز دلم خواست منم جزء همین آدم ها باشم.
این درست که شما لطف دارین و به منم مثل بقیه می گین رفیق،ولی رفیق این خونه شدن اینقدر برای من حرمت داره که می دونم به این زودی ها لایق ش نمی شم.
برای همینه خیلی وقتهام اجازه زدن خیلی حرف ها و شاید خیلی دخالت ها را به خودم نمی دم.
ولی این که گفتین تصمیم گرفنه بودین یه مدت نباشید،ته دلم رو لرزوند،گفتم بدهکار دلم می مونم اگه نیام و نگم چقدر دلبسته ی اینجا شدم...
و چقدر دلم نمی خواد یه روزی باشه و شما دیگه اینجا نخواهید بنویسید...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
راستش اینه که از خوندن کامنتت اینقدر کیف کردم که گفتنش فقط حسم رو خراب می کنه.

در ضمن راست ترش اینه که جنابعالی از رفقای عزیز این خونه هستین، حالا می خوای باور کن می خوای نکن :-)
سه‌شنبه 5 شهریور 1392 ساعت 16:29
واسه ما بی سروسامون های
بلاگستانی دل کندن ازحریری
ترین خونهء دلی سخته و به
نظرم ناشدنی.که اگه می
شد تاحالا شده بود.......
پایدار باشید و پابرجا و
ماندگار...................
یاحق...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون آوا جان

چه فازی داد اون عبارت "حریری ترین خونه ی دلی"، باز هم ممنوووون
سه‌شنبه 5 شهریور 1392 ساعت 17:17
ما که هیچ وقت جور نمیشه بریم مشهد، تنها کاری هم که از پسمون بر میاد اینه که وبال ِ گردن ِ‌اونایی بشیم که عازم ِ‌مشهدن و یه عکس از حرم، اونم از زاویه ی خوب ...اونم به فرم ِ طلبکارانه بخوایم...
خلاصه اینکه...مدیونی اگه فراموش کنی.

سفرتون بی خطر

راستی خوشحال میشم تو بازی ِ‌وبلاگی شرکت کنی.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به روی چشم، فراموش شدنی نیستین که فراموش کنیم

قضیه ی بازی رو هم خوندم. قدیما یه چیزایی تو جیبم می ذاشتم اما خیلی وقته دیگه چیز خاصی نه به خودم آویزون می کنم، نه تو جیبم می ذارم :-)
سه‌شنبه 5 شهریور 1392 ساعت 23:12
سلام..
دور هم جمع شده ایم برای کم نیوردن!
دیوار خانه مان را هم سفید گذاشته ایم برای یادگاری های دوستان.
چشم به راهیم دعوت قبول میکنید!؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدا وکیلی شما خودت رو بذار جای من، با کسی که نمی شناسی می ری سیزده به در؟!!

اقل کم یه اسمی، یه نشونی...
چهارشنبه 6 شهریور 1392 ساعت 16:38
قاصدک راست می گه آقای بلاگر...اگه واقعا به سکوت احتیاج دارید...سکوت کنید...سکوت هم مثل ِ بغضی می مونه که اگه گریه نشه اذیت می کنه...خیلی اذیت می کنه...اقای بلاگر.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سکوت، بغض میشه...
لااقل واسه من اینطوریه راحله بانو جان :-)
چهارشنبه 6 شهریور 1392 ساعت 23:03
براتون حتما درست می کنم. دارم پی گِل می کردم، متاسفانه کم پیدا میشه گِل درست درمون که زود ترک برنداره و نشکنه....
رفاقت شما بیشتر از همه دنیا برام ارزش داره شما اصلا جون بخواه فراگیان عزیز....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نفرمایید خانم، زنده باشید
چهارشنبه 6 شهریور 1392 ساعت 23:50
نه اهل اذیت نبودم...اما یه وقتایی نمیتونم حرفمو بزنم...یه وقتایی دلم میگیره از یه چیزی سکوت میکنم ...کلا منو جدی نگیر خیلی...(میدونم که این کارو میکنی البته)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تو یکی از جدی ترین...

بی خیال، خودت می دونی آبجی خانوم
پنج‌شنبه 7 شهریور 1392 ساعت 11:03
آقا سفر خوش بگذره :) خدا به همراتون
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 7 شهریور 1392 ساعت 13:45
هیشکـــی به من پست تقدیم نمیییکنه چرراا پ؟؟

ولی من همش دام پست تقدیم این و اون میکنم آخه این انصافه؟؟

نرینا (منظورم از این جا نرین )
بمونینا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 8 شهریور 1392 ساعت 18:34
سلام ؛

واقعیتش اینه که دلیل خیلی خوبیه که باشیم و بنویسیم...
ترسیدن از ریختن پولک ها.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام :-)
( تعداد کل: 80 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد