X
تبلیغات
رایتل

رقص پنبه ها...

دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 09:56

تفاوتی نمی کند آدم دیروز باشی یا آدم صد سال قبل...
روزگار که می رود آورده هایش را هم با خود می برد. دستت کوتاه می شود از دوست داشتنی های دیروز. دور می شود، خاطره می شود لذت روزی که گذشته و این هم می تواند خوب باشد و هم بد...

***

همیشه آخر هفته ها می آمد. همیشه از ته کوچه، سوار یک دوچرخه ی 28 ، از همان هایی که زنگ آهنی داشت و زین بلند ، از همان هایی که روی ترک بند تمامشان یک خرجین دستباف بود. کمان دو چوبه اش را کنار دوچرخه می بست. رکاب می زد و آمدنش را به سبک و سیاق مرسوم تمام هم صنفی هایش خبر می داد "آی ِ لحااااااف ... دوزیـــــــــــه". آخرش را یک جور خاصی می گفت، یک جوری که آن روزها دوست داشتم تکرارش کنم. آن قدر که گاهی صدای دور و بری ها در می آمد و کلافه می شدند...

داخل حیاط، کنار درب می نشست. تشک ها را کف حیاط پهن می کرد و تکیه اش را می داد به دیوار. "موشه" را بر می داشت و زه کمان را لای توده ی به هم چسبیده ی پنبه ها می کرد و می نواخت. صدای خوردن موشه به کمان نظم داشت، آهنگ داشت . کمان را می نواخت و خودش هم زیر لب ترانه های کوچه باغی ِ آن زمان را می خواند. می خواند و حیاط خانه پر می شد از "رقص پنبه ها"...

شب، وقتی که خانم جان تشک ها را پهن می کرد وسط پشت بام، می خزیدم وسط تشکی که پنبه اش را استاد اصغر زده بود، با همان کمان ساده ی پیزوری. می خوابیدم و انگار می کردم که توی آسمان، وسط توده ی ابرها و مجاور با ستاره ها خوابیده ام.

می دانی ؟! بعضی از ما آدم ها ذاتا موجودات کج سلیقه ای هستیم. "خواب خوش" روی تشک های پنبه ای ِ نرم را می دهیم، در عوض بدن درد ِ خوابیدن روی "خوشخواب" نصیبمان می شود...


+ به مریم راد عزیز، به عاطی خانم :گل و خورشید پور امینی با استعداااااد...

برچسب‌ها: نوستالژی، لحاف دوز
نظرات (22)
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 10:34
این یکی من رو یاد سریال قصه‌های مجید انداخت. از این سکانس‌ها زیاد داشت. اینجا هنوزم پشت امامزاده صنف لحاف دوزها و پنبه زن ها هستند که هر موقع از اون کوچه رد بشی آهنگ پنبه زدنشون به گوش میرسه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کامنت شما جا افتاده بود، عرض شرمندگی و اینااااا

بله محل قدیم ما هم یک دکان کوچک هست هنوز که زیاد هم رونق ندارد کار و کاسبی اش البته :-)
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 10:43
اصن پارگراف آخر پستت له کرد منو

+آقا اجازه؟ چرا عنوان نداشت این پست؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اشتباه لُپی بود خانم، اصلاح شد

ممنون که تذکر دادین :-))
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 11:44
من هنوز یه دست لحاف تشک اصل مال قدیم رو دارم. هر شب بساط پهن کردن تو بهار خواب داریم که خنک بشه و وقتی میخوابیم توش خنکای لذت بخش شبای کویر وارد تنمون بشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوش به حال شما

ما که نه پشت بوم داریم، نه تراس، نه بهار خواب... یه اتاق خواب داریم اندازه یه کف دست، دلمونو خوش کردیم زنده ایم :-))
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 12:28
یادم است میرزا صدایش می کردند کودک بودم اما فکر می کردم چقدر هنرمند است که با یک تار هم می تواند بنوازد ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هنر ینی چرخاندن زندگی از کنار همین یک تار...
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 14:21
من دوستم دارم آدم دیروز باشم اما.
دلم برای تشک های خانم جان تنگ شده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آدم دیروز رو دیروز موندنی نکرد، مرامش موندنی کرد. مرام مختصات زمانی نمی شناسه. باش دوست من، مثل دیروزی ها
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 16:12
چقد اینجا خلوته
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همه نشستن ببینن کلید بالاخره به قفله می خوره یا نه :-))
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 17:34
چقدر قشنگ بود....
نوشته های شما واقعا به دل آدم میشینه...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
لطف داری دختر خانم گل
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 17:41
ا...
آقا دست شما درد نکنه.
ا.. هول شدم...
از کجا فهمیدین آقا؟
من از بچگی آرزو داشتم شما یه پست به من تقدیم کنی؟
(2 خط آخر با لحن فامیل دور)
آقا واقعا مچکرم. خیلی خوشحال شدم..
آیکون گوله گوله اشک..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
زنده باشی خورشید جان

ایشالا یه روزی می یاد که اونقدر خوب می نویسی که ما بگیم کاش خورشید زیر یکی از پستاش اسم ما رو هم بنویسه :-)
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 19:45
آقا اجازه
مبارک خورشید مهربونمون و باقی دوستان باشه این پست زیبا
این پست رو همون قبلا برا بار اول که خونده بودم هم خیلی دوستش داشتم
آقا اجازه
توی هر پستی یه جمله برام بولد میشه یه جورایی
برا این پست جمله بولد شدم اینه:
"خاطره می شود لذت روزی که گذشته و این هم می تواند خوب باشد و هم بد..."
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هم خوووووب، هم بـــــــــــــــــــــــــــد
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 19:59
اصلا یادم نیست از کی و کجا پای این تشک پنبه ای ها به زندگیمون باز شد!!!!!
ولی الحق که خوابیدن روی تشک پنبه ای که پنبه اش برای سالها زده نشده و گوله گوله شده عذاب الیمی است
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دقیقن واسه همینه که یه همچین شغلی به وجود اومده دیگه :-)
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 20:08
اجازه بدین بنده از فرط خوشحالی منفجر شم:دی

مرسی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی :گل ل ل ل ل

مرسی ک بین اینهمه دوستان خوب خوبتان:دی اسم منو نوشتین:گل ل ل ل


پست هم ک مثل همیشه زیباااااااااااااا:گل

چقدر بد ک ما اینهارو تجربه نکردیم:(


بازم مرسی ی ی ی:دی :گل ل ل
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش میشه
شما هم از دوستان خوب و عزیز منی عاطی جان، شک نکن
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 21:06
این که مربوط به شکم نیست! ولی من یادمه

من نمیفهمیدم چی میگه. یعنی اون آخرش رو خیلی غلیظ تلفظ میکرد متوجه نمیشدم.

خیلی شیرین بود این پست. سپاس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش میشه گلی جان :-)
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 21:46
آقا حس برنده ی طلای المپیک رو دارم...
خخخخخخ
اینا که از رو سکوی اول با تحقیر به نقره و برنزیا نگاه می کنن.
خخخخخخخخخخ
دستتون درد نکنه آقا...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بی خیاااااال، دستمون ننداز دختر خانووووم :-)))
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 21:53
یه دنیاااااااااااااااا ممنون از این محبت که امیدوارم لیاقتش را داشته باشم ...

انقدددددددددر خوشحال شدم در حد یه کادوی تولد بزررررررررررگ ... فکر نمی کردم هیچ وقت اسم ام جلوی این مثبت آخر پست بیاد

بعضی از آدم ها خوب بودن و مثبت بودن رو لحظه ب لحظه به آدم یاد می دن...

تشکر آقای مهندس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ناقابله خانوم مهندس :-)))

ما که خوب نیستیم، خوش به حال اونایی که خوبن و خوب بودن رو بلدن :-)
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 22:03
..و سلام آقای بلاگر.
ما با عرض ِ شرمندگی به دلیل ِ این که نمی تونیم این دفه کوچولوییمان را به رخ شما بکشیم باید عرض کنیم از این یک مورد هیچ خاطره ای در ذهن ِ ما موجود نمی باشد..


+ و اصل ِ مطلب : یه چند تا کامنت داشتم که توشون از شما تشکر کرده بودن که وبلاگ ِ من رو معرفی کرده بودین خواستم بیام از طرف ِ اونا ازتون تشکر کنم:)))


و گذشته از شوخی...بسیار مچکرم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش می شه خانومم

من فقط یه معرفی ساده کردم از قلمی که لیاقت تحسین شدن رو داره

زنده باشید و پر توان بنویسید همچنان
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 22:49
من فقط توی تلویزیون از اینا دیدم :)
ولی روی تشک پنبه ای زیاد خوابیدم،قبلن ها.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما کلن از در خونه زیاد بیرون نمی اومدی نیلو جان. درست حدس زدم آیا؟! :-))
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 23:54
شب های تابستون و خوابیدن روی پشت بوم...پدر و مادرهای امروزی لذت خیلی چیزا رو از بچه ها دریغ می کنند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خداییش خودت اگه بچه داشتی می خوابوندیش روی پشت بومی که یه شب در میون دزد میاد واسه بردن L..N..B :-))
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 08:50
جواب کامنت دونی ِ دو تا پست قبلتر ... چون نبودم الان اومدم ...
نه مشهدی نیستم ، ولی چند سالی قسمتمون شد تابستونا میرفتیم مشهد :)

از اینا یادم نمیاد تو کوچه های ما بوده یا نه ... ولی مغازه هاشون هنوزم هست ... با همون سادگی ...

اون بستنی ِ پست قبل هم ، اولین تجربه ی فروشندگی منو داداشم بود ... یادش بخیــــــــــــر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما هم دستی در اقتصاد داشتین پس؟ آورین آورین :-)
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 20:56
بابابزرگ منم خدابیامرز تو تهرون لحافدوزی میکرد البته اهل اونجانبودا کارش این بود!!! البته دوچرخه هم نداشت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدا بیامرزدشون و نور به قبرشون بباره :-)
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 21:17
هوس کردم بروم روی همان تشک های قدیمی بخوابم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هوس های شیرین، هوس های خنک، هوس های نرم، هوس های بعید :-)
چهارشنبه 3 مهر 1392 ساعت 10:50
:)
نخیـــــــر!!!اتفاقا همه ی مغازه دارها و همسایه های خانم جان ما رو می شناختن از بس من و متین و مهدی بیرون بودیم :)
ولی از اینا نبود خب!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)))
چهارشنبه 3 مهر 1392 ساعت 18:01
اولین بار بود وبلاگتون رو خوندم.نمی دونم چرا خیلی سربع رفتم ولینکتون کردم البته نه برای اینکه بگم شما هم باید این کار رو انجام بدید که اگر وبلاگ من حرفی واسه گفتن داشته باشه شاید این کارو کردید.فقط این که این متن رو خیلی دوست داشتم.ایشالا بازم بتونم بیام واستفاده کنم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

و خوش آمدید :-)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد