See Your Folks ... حتی یک نظر در روز

سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 14:30

درست خاطرم نیست توی کدامیک از شماره های اخیر همشهری جوان، مطلبی را خواندم درباره ی سایتی که با دریافت یک سری اطلاعات ابتدایی در مورد مراجعه کننده به سایت و والدینش، تعداد ملاقات های مراجعه کننده با والدینش را قبل از فوت آنها تخمین می زند.


در اولین نگاه همچین حساب و کتابی برایم مسخره و غیر قابل باور بود.

این که قرن هاست کلی آدم مدعی و اسم و رسم دار، خودشان را به در و دیوار ِ علم و عرفان و سِحر کوبیده اند تا بتوانند ولو به قاعده ی ستاره ای کوچک، آسمان تاریک آینده ی بشر را روشن کنند و روزها و اتفاقات پیش رویش را حدس بزنند و هنوز که هنوز است نتوانسته اند و حالا سایتی پیدا شده که با پرسیدن چند تا سوال دم دستی و به قیمت 4 تا کلیک نا قابل به شما می گوید برای دیدن آدم های دیدنی ِ زندگی تان چقدر فرصت دارید برایم مسخره بود و البته قدری هم سوال برانگیز...


چند روزی گذشت تا ور ِ کنجکاو و پرسشگر مغزم به ور ِ منطقی غلبه کرد و برای مواجهه با سایت و بالا و پائین کردنش دلم را به دریا زدم. توی مطلبی که در مجله چاپ شده بود -به هر دلیلی که نمی دانم چیست- آدرس سایت را ننوشته بودند. متوسل شدم به موتورهای جستجو و اول رفتم سراغ سرچ فارسی که مثل همیشه انبوه سایت های تبلیغاتی ِ مزخرف و صفحات فروشگاه های بُنجل فروش اینترنتی کلهم نا امیدم کرد. بی خیال سرچ فارسی شدم و با همین انگلیسی درب و داغان چهار تا کلمه که در حد امکان منظور چیزی که دنبالش بودم را برساند سر هم کردم و دکمه سرچ را فشار دادم.

اولین صفحه ای بود که در نتایج جستجو پدیدار شد و این یعنی قبل از من هم کلی آدم در گوشه گوشه ی این دنیا، پشت کامپیوترهایشان نشسته اند و دل خوش کرده اند به این که جواب یکی از سوالات همیشگی ِ شان را از دل این سایت بیرون بکشند.


 
 ***

صفحه را باز کردم. داخل یک مستطیل سفید چهار تا سوال بود در مورد کشور محل زندگی، سن والدین و میانگین دفعات ملاقات با والدین طی یک سال و در آخر هم دکمه ی اعلام نتیجه...

بار اول جواب سوال ها را وارد کردم و خیلی راحت دکمه ی اعلام نتیجه را کلیک کردم. اما باور کنید، با تمام بی اعتقادی ام به احتمالات، هضم جوابی که روی صفحه ی مانیتور ظاهر شد اصلا برایم راحت نبود. هر جور که حساب می کردم نتیجه ی اعلام شده ظالمانه بود. هر جور که حساب می کردم وقت کم می آوردم. هر جور که حساب می کردم این نتیجه با تمام ظالمانه بودنش، با تمام احتمالی بودنش، با تمام دم دستی بودنش، زیااااد هم از واقعیت دور نبود. یک لحظه با خودم فکر کردم از کجا معلوم همینقدر هم زمان داشته باشی؟! از کجا معلوم این زمان نصف نشود؟ یک چهارم نشود؟ یک دهم نشود؟ 


یاد ندارم تا به آن روز مسائل آمار و احتمال تا این اندازه برایم دردآور بوده باشد! یاد ندارم موقع حل کردنشان -یا حتی هضم کردنشان- اشک ریخته باشم. انتظار داشتم دو تا دست از صفحه ی مانیتور بیرون بزند و دستمال کاغذی تعارفم کند و خیلی قاطع بگوید: "احتمال ِ بَبَم جان، جدی نگیـــــــــر"، یا مثلا یک دست بیاید بیرون و بزند روی شانه ام و بگوید: "مرد بااااش، مررررد"، اصلا دستی بیرون نیاید، اقل کم یک عبارت انتهای صفحه باشد که شوخی بودن محتویات صفحه را تضمین کند. اما نبود، هیچکدام این ها نبود. انگار طراح سایت، با یک نوع بی رحمی خاص، قصد داشت مخاطبینش را شیر فهم کند که "وقت زیادی ندارید حضراااات، حقیقت نزدیک ترین چیز به شماست"...


+ سایت سوال هایش را در مورد پدر و مادر می پرسد اما بر خلاف بعضی ها، اصراری به کشف روابط شما ندارد. دقیقن از  همین اعتمادش سوء استفاده کردم و سوال ها را در مورد افرادی که دیدنشان برایم مهم بود تکرار کردم و جواب هایی که از سایت گرفتم را روی یک تکه کاغذ نوشتم و کاغذ را گذاشتم لای دفتر چرکنویس هایم. شاید به کارم بخندید اما کمترین فایده ی داشتن همچین کاغذی اینست که هر بار در میان روزمرگی هایم چشمم به آن می افتد فکر می کنم با شرایط فعلی، اگر اتفاق خاصی نیافتد، برای دیدن مسعود (که بهترین دوست کودکی ام هست) فقط 223 بار فرصت دارم، برای دیدن مادرم 500 بار و برای دیدن پدر بزرگم فقط ِ فقط 7 بار...


   We’re so busy growing up we sometimes forget that they are also growing old ++

این جمله اولین چیزیست که شما را درگیر این سایت خواهد کرد. ترجمه اش با خودتان، بعد از ترجمه ماندگار تر خواهد شد


+++ این هم آدرس سایت


++++ ممنون که نوستالژی ها را دنبال کردید. باور کنید همه ی دوستانی که اینجا را می خوانند به نوعی برایم عزیزند. کم و زیادش را فقط خودم می دانم و خدا...

نظرات (44)
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 14:56
ما هم میگوییم مرسی...که شما هم چیزهای قشنگ قشنگ مینویسی و ما میخونیم!
ما که میدونیم واسه شما عزیز نیستیم ولی عیب نداره ما واسه دل خودمون میایم اینجا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیز بودن را قبل از اثبات باید احساس کرد، شما هم رفیقید و عزیز آزی جان

خواهش میشه :-)
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 15:25
بیا لینک دادی
سایتشون پکید
واقعا که ...

جواب نمیده فعلا ولی حس می کنم چی میگی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
لامصصب خیلی نامرده کیا
ینی می کوبه تو صورت آدم، با مشت نه هاااا، با کله، این طـــــــــــــوری...
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 15:29
آقا اجازه
منم دلم می خواد برم این سایت رو ببینم
ه خاطر اینکه وقتی به عددها نگاه می کنم دلم هری بریزه و هر بار که یکی رو ملاقات می کنم یادم باشه که یکی از فرصتهای طلایی ملاقاتمه
آقا اجازه
می خوام برم سایت رو ببینم
با اجازه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
برو و ببین :-)
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 15:35
آقا اجازه
واقعا وقتی اون عدد رو دیدم دلم هری ریخت
بدجورا!!!!!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 15:37
آقا اجازه
این جمله آخرش خیلی اذیتم کرد
"times before they are expected to die..."
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این جمله و یکی دو تا جمله ی دیگه اش زیادی صریح و رک واقعیت رو هم می زنه...
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 15:40
یکی اینجا هست که از رفیقش میخواد اون کاغذ رو پاره کنه بریزه دور... چون حواسش رو پرت میکنه به خط کشیدن رو دیوار و شمردن روزا... حواس به دله... و حواس دل تو، کاغذ و خط و چرتکه نمی خواد... دل تو حواسش جَمعه رفیق... جمع...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)

دم شما هم گرم...
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 15:53
محمد حسین جان شاید برای خیلی از ما مهم باشه که بدونیم چقدر وقت داریم برای رفتن و پر کشیدن، ولی من میگم اول و آخر که ما باید بریم ،دانستن همین نکته کفایت میکنه به خوب بودن و خوب ماندن دیگه کی و چه موقعش مهم نیست ، مهم اینه که الان که هستم بدونم که یه روزی نیستم!
پیش بینی سایت را هم بیخیال.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم سمیرا خانم عزیز :-)
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 15:58
اصش، از قصد این کامنت بی ربط رو اینجا می نویسم... چون از قصد می خوام فضای این پست رو بشکنم... (آیکون همینه که هست... حرفیه؟)
اون بستنی ها رو یادته؟... آهان... خب ایتالیا که مهد بستنی دنیاست و اینها هم یه جور بستنیِ نرمِ سیسیلی هستن، در واقع بستنی سنتی اونا محسوب میشن... ناگفته پیداست که نسل ژیگول فعلی از هیچ خوان نعمتی بی نصیب نمی مونن و از این یکی هم بی نصیب نموندن... ولی غریبه که بینمون نیست، زمان ما نبود از اینا... باری... این بستنی ها از خامه و شیر و شیکر و کره ی شوکولات به انضمام میوه و دونه های خوراکی تهیه میشن... روش درست کردنش فرق داره با روش معمول درست کردن بستنی... یعنی یه جوری می زنن که هوا نگیره و پف نکنه...
در ضمن قیمت هر لیترش هم در حدود سیصد و سی چهل تومن هست...!!
اینم عکسش (البته مشغول الذمه نشم، ویفری که با این پول بهت میدن، به این جینگیلی ها نیست که توی این عکسه هست):
http://s4.picofile.com/file/7947033438/ice_cream.jpg

(همچنان همون آیکون بالایی...)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باااااااااااااو دم شما گرم، چه چیزایی بلدی

ینی قسمتمون میشه یه روز یه جایی یه کاسه (تو چی می خورن اینا رو ینی؟!!!) از اینا بزنیم بر بدن، نخورده از دنیا نریم صلوااااات :-))
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 16:36
هرگز دوست ندارم!برم سوالای این سایتو جواب بدم!!!!!!!

شما هم نرو دیگه!

والاااااا

:گل
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:گل
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 16:39
فرصت همیشه کمه. اما میشه کم ها رو غنیمت شمرد و قدرشون رو دونست
من هم به اون سایت نمیرم چون حتی اگر 7 روز هفته و 365بار در سال ببینم پدر و مادرم رو باز هم اون عددی که سایت میده کمه چون عدده و محدود می کنه حس و حال آدم رو و من از این محدودیت خوشم نمیاد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حرف سایت همین است، "غنیمت بشمارید" :-)
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 17:39
:(
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 18:08
با باغبان موافقم...جمله آخر( they are expected to die) خیلی ستم بود. این غربی ها چقدر موقع حرف زدن از مرگ، صریح و بی احساس اند! :-|
امتیاز: 0 0
پاسخ:
صریح و منطقی و سرد :-)
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 20:38
خیلی درد داره. خیلی زیاد...
رفتم و زل زدم به این سوال. "در سال چند بار می بینیدش؟"
چی بگم؟ یکبار؟ دو بار؟ اصلا زل زدن از تو مونیتور به چهره عزیزانت دیدار حساب میشه؟ اگه میشه خوب رقم میره بالا. ولی اینا دیدار نیستا... وقتی نتونی در آغوششون بکشی، بو بکشی عط تنشون رو، ببوسیشون، دیدار حساب میشه؟
لعنت به این مونیتور سرد بی احساس، لعنت به غربت، لعنت به من...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
می فهمم، ناگزیر بودن را می فهمم رفیق...
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 22:03
حس پشت این جملات پاراگراف اخرت رو حس می کنم... این روزها که دربه در داروخانه های شهرم و داروهایی که به سختی گیر میاد... این روزها که بابد ساعتها تو فرودگاه منتطر رسیدن دارو باشیم ... هی حواس خودمو پرت می کنم ...سر خودمو شلوغ می کنم که بادم بره دردهای بزرگتری هم هست... به ابن فکر می کنم ابن عدد چنده برای پدر ؟ چقدز فرصت دارم... کاش عددش بزرگ باشه ...خیلی برزگ.. خیلی ....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کاااااش...
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 22:44
سلام
می دانید آقا ..منظور پستتان را خوب می فهمم...از دیر شدن های زود هم همیشه ترسیده ام ...چون تجربه اش را داشته ام ...و اینکه در این برهوت بی خیالی های توجیه دار این روزها، آدمها به هر چیزی چنگ می زنند تا نبودنشان را توجیه کنند...تا تقصیر را بیاندازند گردن کسی یا چیزی ...

ازچند روز و چند ساعت گذشته و چقدر مانده را شمردن هم بدم می آید...دل داده ام به دل ...می گویم ...می بینم ...می شنوم ...می خوانم ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

خوب کاری می کنید، به راه دلتان بروید :-)
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 22:46
مثل همین حالا ..که دلم می خواهد بگوید خواندن نوشته هایتان را دوست دارم ...حس ساده گی و صداقت و مهربانی دارد...یک جور خاصی خودمانی است ...ادا و اطوار ندارد...

همیشه برقرار باشید و مانا ...و روزهایتان بی دغدغه و سرشار از امید و عشق و شادی در کنار عزیزانتان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون فرشته خانم عزیز :-)
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 22:53
آخه اینم شد پست حالمونو حسابی گرفت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بچه زدن نداره که :-))
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 23:09
چ جرئتی دارین بعضی شماها با وجود کنجکاوی بیش از حدم=فضولی ،اصلا نتونستم رو آدرس سایت کلیک کنم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
زندگی، با تمام واقعیاتش، هر جای بودن ما که بخواهد کلیک می کند...
چهارشنبه 3 مهر 1392 ساعت 00:09
خدای من!این عدد رو باید بزارم یک جا جلو چشمم تا یادم نره .نه،نه ،باید فراموشش کنم ،نه نمیدونم چی کار کنم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)
چهارشنبه 3 مهر 1392 ساعت 00:11
سلام
اولین بار هست که به یمن وجود وبلاگستان و تعریف و تحسینى که از وبلاگتون شده بود با عرایض جالب و خوبتون آشناشدم .
در مورد این پست به نظر من اینطور پیش بینى ها فقط جنبه سرگرمى داره و هیج وقت ملاک حقیقى واسه زندگى نیست چون ما از آینده هیچ اطلاعى نداریم و بهترین و ارزشمندترین زمانى که داریم و باید مغتنم بشماریمش همین زمان حال هست و میرویى ماوراى بشر وجود دارد به نام خدا که در زندگى باید به او امید و ایمان داشته باشیم .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

موافقم با شما و فکر می کنم منظور اصلی طراحان سایت هم همین بوده
چهارشنبه 3 مهر 1392 ساعت 11:17
این پسته از بس حال آدمو میگیره من از دیروز که خوندمش حرفم نمیاد دیگه :(
دیروز یه اتفاقی افتاد خواستم پستش کنم ولی دلم طاقتشو نداره گفتم بنویسمش اینجا...
دیروز همین طوری بی هوا رفتم توی اتاق مامان م داشت لباس عوض می کرد،یه دفعه که چشمم افتاد به تنِ مامان،این پستم خونده بودم قبلش،همه ی تنم یخ کرد...
پوست مامان یه عالمه پیرتر از قبلتر هاش شده بود،یه عالمه لاغرتر،دیگه یادم رفت چرا رفته بودم توی اتاق،برگشتم اتاق خودم و زدم زیر گریه...
بعضی وقتها که آدم به کم شدن و تموم شدن لحظه های با بقیه بودنش فکر می کنه،تهِ دلش خالیِ خالی میشه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اگه بدونی از دیروز چند نفر خصوصی و عمومی شماتتم کردن واسه نوشتن این پست... یکیش همین روناک خودمون

اما راستش، اصلن پشیمون نیستم از نوشتنش. ما آدما، حتی بهترینمون هم، نیاز داره به تلنگرهای بی هوا. ما آدما بعضی چیزا رو خیلی راحت می ندازیم پشت گوش و خیلی راحت فراموش می کنیم. بعد وقتی چشم باز می کنیم که دیگه دیدن اون چیزا محال شده. سایه ی مادرت روی سرت همیشگی آبجی خانوووم
چهارشنبه 3 مهر 1392 ساعت 12:00
برای من که هر روز می بینمشون میانگین رو 365 زدم نتیجه 7300 شد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما نعمت بزرگی دارید. خوش به حالتون :-)
چهارشنبه 3 مهر 1392 ساعت 12:06
همیشه اینجور وقت ها - موقع صحبت از خدای نکرده مرگ عزیزانمون - همیشه سرزنش میشیم که چرا ازین حرف ها میزنی و... هیچ وقت توجه نمیکنیم که بابا! بالاخره که اتفاق میفته. همونطور که تو اون سایت نوشته شده فکر کردن به این قضایا منفی نیست، کلی هم نتیجه مثبت داره! به شرط اینکه تاثیرش آنی نباشه ..

+ پست خوبی بود، مثل همیشه. سپاس.

++ سایت کماکان مشکل داره؟ چرا جایی برای کلیک و اعلام نتیجه نداره!! دلهره عجیبی گرفتم برا جواب با این توصیفات شما

+++ از تموم شدن نوستالژی ها ناراحت شدم. بیست و چند سال بعد دوباره برامون نوستالژی بنویسید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوبی از خودته گلی خانوم گل

++ من باز چک کردم مشکلی نداشت، با یه مرورگر دیگه امتحان کن اگه مایلی...

+++باز هم خواهم نوشت، به شرط حیات :-)
چهارشنبه 3 مهر 1392 ساعت 12:41
به من که جواب نداد بی ادب
امتیاز: 0 0
پاسخ:
می دونه تو اعصاب معصاب نداری مراعاتت رو می کنه نصیب جان :-))
چهارشنبه 3 مهر 1392 ساعت 13:38
واااای دلم ترکید ! من که همینجوریشم سالی سه چهار پنج دفعه میبینمشون.... دلم ترکید ....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ما شرمنده...
چهارشنبه 3 مهر 1392 ساعت 15:32
سلام جناب
پست خوبی بود برای تلنگر زدن به خودمون
ولی من به همین تلنگر بزرگ اکتفا میکنم و جرات رفتن به این سایت را ندارم
ترجیح میدم چیزی ندونم...فقط لحظه را برای دیدن و محبت کردن به اطرافیانم دریابم
واقعا روح و روانم ظرفیت چنین اطلاعاتی را نداره!

و در پاسخ به صحبت کامنتدونی چند پست پایینتر:من سر قولم هستم جنابِ برادر
هروقت تشریف آوردین قدمتون به چشم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام آبجی خانوم

شما عزیزی نرگس جان
چهارشنبه 3 مهر 1392 ساعت 19:36
عاقا پست بنویس دیگه!
مثلا میتونی یه پست نون و آبدار بنویسی و در اون ورود من رو به شهرتون مبارک باد و اینا بگی .... :-)))) تیترش هم مثلا خاموش وارد می شود (بر وزن اژدها وارد می شود)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دیدم چقدر دلگیر شده بود امروز طهرون!!!

شدیدن ذهنم درگیر پیدا کردن دلیلش بود که کامنتت گره ذهنیم رو گشود :-)))

خوش اومدی بد مشهدی. امیدوارم تو شهر دود زده ی ما روزگار خوشی رو بگذرونی :-)
چهارشنبه 3 مهر 1392 ساعت 22:30
به قول شما کوبید توی صورتمان آن هم یک جوری که چشم هایمان حسابی قرمز شد ... راستش پشیمان نیستم از اینکه کلیک کردم ،نمی توانم هم بگویم از تلنگر بی هوایتان ممنون ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
می فهمم...

راستی زیبا می نویسید، و کم البته :-)
چهارشنبه 3 مهر 1392 ساعت 23:37
باشه دیگه. شما یه لوح امانت پیش ما داری دیگه... به موقع اش جواب خوشامدت رو میدم فراگیان خان ....[:S017
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اون لوح امانت نیست. جزء اموال منقول منه و اگه احیانن آسیبی بهش برسه من می دونم و تو و یه ضامن دار دسته سفید زنجونی :-))
پنج‌شنبه 4 مهر 1392 ساعت 08:25
فکر کردم میخوای کلی دری وری به علم آینده نگری و فال و ایی صوبتا بدی ... بع من فکر کردم وقتی آخرش این فحشاتو خوندم بگم که نه آقو مندس ... گاهی همین سر گرمی های جزئی هم به تو امید میده ، هم تو رو به هوش میاره مثل یه تلنگر ... با اینکه تهش میدونی سرگرمیه فقط ...
دیدم نه بابا خودت به اون چیزی که من میخواستم بگم رسیدی ...
می زدی ببینی آدمی مثل منو که ندیدی امکان چند بار دیدنشو داری ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پاشو بیا دیگه، دوباره حواله ات وقتش می گذره این دفعه دیگه تمدید نمی کنند هاااااا

پنج‌شنبه 4 مهر 1392 ساعت 13:26
اتفاقنم بهم گفت 553 بار دیگه ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چقدر کم، چقدر زیاااااد...
پنج‌شنبه 4 مهر 1392 ساعت 13:56
اصلا میخوام برم این سایتِ دستام میلرزه
نمیخوام عددی رو ببینم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
...
پنج‌شنبه 4 مهر 1392 ساعت 13:59
برای مامانم مامانشو زدم!
نوشت 3 بار...
حالش گرفته.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شاید هم نه...
پنج‌شنبه 4 مهر 1392 ساعت 15:58
بعد از اون نوستالژیهای شیرین و البته حزین
چه بدجور ترکاندیمان رفیق..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ما شرمنده تی تی جان :-)
پنج‌شنبه 4 مهر 1392 ساعت 20:56
روناک بانو راست میگه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این که چیز تازه ای نیست
روناک خیلی وقتا راست می گه...
پنج‌شنبه 4 مهر 1392 ساعت 20:58
میگم کشور محل زندگی خیلی تاثیر گذاره برای زودتر یا دیرتر مردن که ازمون پرسید؟
پاشیم بریم فرنگ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تاثیرش در سن امید به زندگی در کشورهای مختلف طبق آمار سال 2011 سازمان جهانی بهداشته منصوره جان :-)
پنج‌شنبه 4 مهر 1392 ساعت 21:53
راستش می ترسم.
یه ترسی گرفتتم. مثه ترسی که موقع ی فکر کردن به آینده، آینده ای که بدون مدرسه س. بدون این روزای خوب،بدون بچگی، بدون کلی آدم خوب...
ولی لازمه. باید بدونم تا لا اقل یه تکونی بخورم.تا یادم بیوفته. فرصت محدود است.
مرسی..
مرسی که یادمون انداختین آقا که هیچی و هیچ کس موندنی نیست.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش میشه خورشید جان :-)
پنج‌شنبه 4 مهر 1392 ساعت 22:02
یه بغضی گرفتتم. خیلی نامردیه.... خیلی.
دلم می خواد مثه بچگیام برم بغل مامانم بخوابم...
برم پیش بابام تا برام غصه ی گربه ی وزنه بردار بگه..
دلم می خواد..
دلم می خواد دیگه از پیششون جم نخورم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
می فهمم چی میگی دختر جان :-)
جمعه 5 مهر 1392 ساعت 06:20
حالا تو دلت را بگذار پیش دل من :(
هربار آش رشته درست میکنم، میگویم کاش مامانم نزدیکم بود و عصر میامد (حالا خبر مرگم عصرها هم سر کارم ها) و می نشستیم توی آشپزخانه و تا بقیه بیایند یک کاسه آش میخوردیم و از همه جا و همه چیز حرف میزدیم. تا یک چیزی خراب میشود میگویم اگر بابا نزدیک بود الآن زنگ میزدم و میامد و فوری برایم درستش میکرد. راه میروم و میگویم کاش نزدیکشان بودم، کاش میتوانستم تا دلم هواشان را میکرد میرفتم به خانه شان. دلم نمیخواهد هر روز تلفنی باهاشون حرف بزنم. دلم میخواهد ببینمشان. دلم میخواهد وقتی مامانم از بیرون میاید، روی مبل دراز بکشد و من پایین پایش بنشینم و انگشت پایش را که درد میکند برایش بمالم. دلم میخواهد پشت بابا را کرم بمالم و بگویم بابا جانم، قول میدهم خارش پشتتان به معجزهء دست من خوب شود و خودم را برایش لوس کنم. دلم میخواهد .....
:((((((((
من که خیلی خیلی کمتر از پیش بینی این سایت میتوانم والدینم را ببینم. مطمئنم :(
امتیاز: 0 0
پاسخ:
می دونی پروین جان
شاید به همین خاطر هست که هیچوقت جرات نمی کنم به مهاجرت فکر کنم...
شنبه 6 مهر 1392 ساعت 15:01
دلم لرزید...واقعا ترسیدم اونم برای من که الان تو خوابگاهمو از خانواده دور :(
آخه چرا با احساسات ما بازی می کنید؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ما شرمنده :-)
یکشنبه 7 مهر 1392 ساعت 10:04
11315 بار کمه ... در عین بی انصافی .. واقعیت تلخیه... تلخ ..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-) بله...
یکشنبه 7 مهر 1392 ساعت 15:46
سلام
قلمت عالیه
من روزنامه نگارم خوشحال میشم با هم تبادل لینک داشته باشیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام...
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 17:40
یکی از دلایل برگشتن من و همسرم به ایران هم همین بود . کم آوردن مامان و بابا و دوست داشتنی ها تو روزایی که خیلی خیلی لازمشون داشتیم واسه دلمون
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 18:41
این سایت گمونم یه متوسط عمر از هر کشوری داره عمر پدر مادر رو از اون کم میکنه ضرب در تعداد دفعات در سال که خودت بهشون میدی میکنه . خیلی هم حقیقت نمیتونیم بگیم چرند و دور از واقعیته گرچه از یه ساعت بعد خودمون خبر نداریم که اصن هستیم که بریم بهشونن سر بزنیم یا نه . بش که فک کنی اذیت میکنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مهم، لااقل واسه من، همون تلنگره هست آهو جان. همون حسی که مجبورت می کنه به محض این که سایت رو بستی پاشی بری گوشی رو برداری و تماس بگیری و حالشون رو بپرسی یا مثلا پاشی بری دیدنشون...
می دونی چی می گم دیگه؟

:-)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد