X
تبلیغات
رایتل

مثنوی هایم با تو (4)

چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 10:48

ماندنی ترینم؛

همان روز، همان روز که آمدی با بارانی بلند سفید، رنگ ابرها. همان روز که آسمان پشت پلک هایت کبود بود یا یک جور آبی ِ بارانی. همان روز که قدم های کوتاهت کوچه پس کوچه های دلم را به قد و بالایت کوک ِ ریز زد. همان روز که هزار دستان صدایت الی الابد توی گوشم لانه کرد. همان روز مومن شدم به این که آمده ای مقیم شوی، بماااانی، ریشه کنی...


روشنایی ام؛

تو ماهی، منیری، نقض ِ آشکار ِ تمام قوانین تابیدنی. با من باش، من ِ تاریک، من ِ تنها، من ِ بی قاعده. با بی قاعده بودن دلم راه بیا، بتاااااب، روشنم کن، روزم کن. با من باش، با دلم راه بیا، بیا خورشید را دور بزنیم، باهم. ماهم، منیـــــرم...


نازنینم؛

شک ندارم، بامداد نگاهت روشن می کند این گستره ی وسیع ِ ظلمات را. طلوع کن با صفا، نور بیاور، با دست نه! دستانت را به من بده. با کاسه ی چشمانت، نور بیاور، طلوووع کن با صفا.


می بینی؟! می چشی؟! هوای این روزهایم بوی فلفل می دهد، تند و آتشین. نسیم باش دخترک، وزیـــــــــــدن بگیر. 


مه جبینم؛

تقصیر من نیست که پیشانی ات پیشانی نوشتم شده. اخم نکن بانو، چین مینداز به سرنوشتم. لبخند بزن، شکوفه باران کن، بگذار لبانت غنچه کنند، بوسه می خواهم، هفت تا، فقط...



نظرات (34)
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 10:54
این پست رو خوندم نه خوردم اون هم با چاشنی "دلا دیدی،محسن نامجو"...حالم خوب شد!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحالم... :-)
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 11:00
بسیار هم خوب بود این پستتان! مثل همیشه البته!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون رفیق جان :-)
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 11:08
ای جانم.......... چه خوب بود
پ.ن: بالاش بنویسید مجردا نخونن... :))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مجردا بخونن...
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 11:39
سلام مطالب وبلاگتون خوندم خوشم اومد واقعا خسته نباشین
دوست ذاشتی یه سر هم به ما بزن 2 تا مسابقه بزرگ داریم شاید خودت جایزهاشو گرفتی
http://foorush.mihanblog.com/
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سهم من رو تخس کنید بین بچه ها حالش رو ببرن :-)
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 12:08
عالی.. بی نظیر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خودتی :-)
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 12:19
دارم تصور میکنم مخاطب این کلمات بی همتا با خوندنش چه قشنگ بر آسمان ستاره باران سرمیسایند...مثل همه کلمات و نوشته های زیبایتان...نه ! عاشقانه ها همیشه تکند و بی همتا...به جای خودش زیبا و خواندنی و دلچسب بود....خدایا شکرت که هنوز در این درندشت بی در و پیکر پر از پستی و حقارت آدمهایت عشق در اندک خانه هایی باقی ست هنوز قلبهایی هستند که عشق را سرمی کشند و قلمهایی که از عشق اینگونه عاشقانه میسرایند آنقدر که حتی اگر خودت اینکاره باشی و مثنوی های عاشقانه ات شهره باشد دلت میخواهد بغض کنی و اشک شوق بریزی و دوباره و چند باره بخوانی....ماهم..منیرم.....لذت بردم جناب جعفری نژاد...عشقتان بر مدار و مهرتان بر دوام ان شاءلله
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عشق را نمی دانم، اما "دوست داشتن" غرور آفرین است. قوی می کند آدمیزاد را، اعتماد به نفس ایجاد می کنم توی تک تک سلول های بدن آدمی که دوست می دارد و دوست داشته می شود.
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 12:20
"همان روز که قدم های کوتاهت کوچه پس کوچه های دلم را به قد و بالایت کوک ِ ریز زد."

گفتن که ندارد .. از محشر هم بهتر بود حتی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون مریم جان :-)
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 12:43
چه خوب بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوبی از خودتونه...
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 12:57
فقط میتوانم بگویم
سلام خاتون خوبی های دل محمدحسین
چقدر دلم برای نگاهش تنگ شده
چقدر دلم گرفت وقتی گفت نمیتوانند روزهای تعلیل را به شهرمان بیاید
دوست داشتم ببینمش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ایشالا نوبه ی بعد...
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 13:06
هزار دستان صدای خاتونتان جاویدان رفیق....
مبارکتان باشد تا همیشه این کوک ریز زده شده ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ارادتمندیم رفیق جان :-)
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 13:20
آخرش رو خیلی دوست داشتم. "اخم نکن... "
عااالی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من هم همیشه آخرش را مشتاق ترم :-)
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 13:26
اصن یه حالی داره مردا با قلم خودشون از خودشون واسه عزیزترینشون بنویسند ... واسه خانومشون ... اصن یه حالی داره نگفتنی با صدای خودشون ، با حال خودشون نوشته ی خودشون رو بخونند واسه بانوی دلشون ... اصن یه حس غروری داره ... یه حس خوب ... بنویس برایش بگذار حس غرور چاشنی لحظه های با تو بودنش شود .

میدانی یادم آمد به ترانه ی فرزاد حسنی و اجرای زنده در برنامه صبحی دیگر ...
هر چند گفتند لوس بازی است و ... اما من لذت بردم از دکلمه اش و چقدر حس کردم خوش به حال آزاده شده است ...
یه چیزی پشت چشماته که مغناطیس و رد کرده
شبای قبل تو باید به این تقویم برگرده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
می نویسم، هنوز حرف دارم، زیاااااد
و این خوب است، به گمانم
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 14:01
محمد جان ، رفیق؛
قلم بی نظیرت اعجاز می کند، چین های پیشانی دخترک( خطوط سرنوشتت) کلاف کاموا هم که باشد با این همه صداقت و عشق تو باز می شود...
شک نکن
زندگی ات را با تمام وجودت نفس بکش ، عشقت را با چاشنی همین کلمات بی نظیر و عمیق ات؛تزریف کن به نفس های روناک... آن وقت می بینی شکوفه باران می شود؛ غنچه...هفت هزار ...

پ.ن: برای هزارمین بار خدا رو شکر می کنم که تو و روناک ات هستید، به قول نیل دونالد جهان به نور شما محتاج است

این حال و هوای خوش ، گوارای وجودت رفیق
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما همیشه لطف داشته اید به من و قلمم
ممنون رفیق
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 14:37
عالی ی ی ی ی ی بوود!

:گل ل ل ل ل ل ل ل ل

خیلی هم عالی!!!

خیلی هم :گل ل ل ل ل ل
امتیاز: 0 0
پاسخ:
گل به خودت، خارجیش میشه Goal back یا Own Goal یا یه چی تو همین مایه ها :-)))
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 15:28
مجردا خوندن و دلشون خواست... راضی شدی :)))
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 16:50
"عشق را نمی دانم، اما "دوست داشتن" غرور آفرین است. قوی می کند آدمیزاد را، اعتماد به نفس ایجاد می کند توی تک تک سلول های بدن آدمی که دوست می دارد و دوست داشته می شود..."
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 21:31
راستشو بگو چیکار کردی که با این متن منت کشی کردی
چقدر چسبید این متن عاشقانه در زیر شرشر بارون. همه بخونن و یاد بگیرن کاش، که زندگی چقدر راحت میتونه شیرین بشه..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هیچی رفتم سر کیف لوازم آرایشش خط چشم و رژ لبش رو برداشتم باهاش تو دفتر نقاشیم یه خانوم خوشگل کشیدم، تنها...
با خوشگل بودنش مشکلی نداشت هااا، تنها بودنش غصه دارش کرد انگار :-)
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 22:50
ای جان دلم
تو برای روناک میگی و من چهره خندان و شیرین روناک توی ذهنم میاد و حظ میکنم برای عشقتون.
مانا باشه این حس های زیبا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بس که مهربونی شما آبجی خانوووم
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 23:34
این پست بی نظیر بود آقای نویسنده...
قلمتون پررنگ..عشقتون پررنگ تر..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون...
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 00:00
عشق کلمات را به رقص باد می کشاند و چنان کوه را در هم می درد که چون پر میان ابرها خود نمایی کند. من به قدرت عشق ایمان دارم و وقتی مردی اینچنین برای معشوقش قلم را به بازی می کشاند جز تحسین و تعظیم در مقابل نسل جاودان عشق چیزی ندارم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سر بلند باشی رفیق
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 02:27
ﻋﺎاااﻟﻲ ﺑﻮﺩ...ﻋﺸﻘﺘﺎﻥ ﭘﺎﻳﺎ و ﺷﻴﺮﻳﻦ ....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
زنده باشید
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 06:39
سلام

وچقدراین نوشتنها معجزه میکند...

عشق آسمانیتان مانا

دل هر دوتون همیشه شاد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
علیک سلام

و ممنون، خیلی
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 09:44
عی بابا
ادم این پستا رو میخونه لذت میبره.اقا تعداشو بیشتر کنین لدفن منم هویجور سعی میکردم مثه دلی چهره ی روناک بانو رو تصور کنم ولی خب من ندیدمش واسه همین گفتم حسشو تصور کنم .هیچی دیگه کلی از تصورش ذوق کردم
همچین مستدام باشین،هم عشقتون هم خودتون، هم نوشته هات،اصن هم ما،اصن همه اقا. مگه ما بخیلیم؟!ایکون قاطی کردن:دی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امثال تو جنبه ی همین سالی یه دونه رو هم ندارن، زرتی قاطی می کنن حالا میگی زیاد تر بنویسم از اینا؟!! عمرررررن :-))
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 15:36
خداروشکر برای این عشق
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 18:19
همه اش خوب بود اما آن کلماتی که برای مخاطب قرار دادن استفاده کردی خیـــــــــــــــــــــــــلی خوبه....

وچقدر خوبه این جمله"با بی قاعده بودن دلم راه بیا"
مخصوصا وقتی تو زندگی عملی بشه...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله، "راه آمدن" مایه ی دوام و قوام زندگیست :-)
جمعه 1 آذر 1392 ساعت 13:08
خواندنی بود و سطر هایی بسیار دلنشین ....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
موتو شکرم :-)
جمعه 1 آذر 1392 ساعت 18:04
سلام جناب
از خواندن این سطور بی نهایت لذت بردم
عشق زیباتون مستداااام
شادی همیشه مهمان دلهاتون باشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خواهر جان

زنده باشی
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 04:34
"مه جبینم؛

تقصیر من نیست که پیشانی ات پیشانی نوشتم شده. اخم نکن بانو، چین مینداز به سرنوشتم"

میدانی جعفری جان؟
تو و بانویت من را یاد آقاجان ها و خاتون های قصه ها میاندازید..کنارتان نشسته ام در کافه ..مهمان خانه ی گرمتان بوده ام..با هم گفته ایم و خندیده ایم..اما هنوز برایم جوری هستید که انگاری از لای صفحات کتاب داستان قدیمی ای جان گرفته اید و آمده اید به روزگار ما. نمیدانم رازش در خنده های شیرین و صادقانه ی روناک بانو است یا قلم گرم و خاص تو..یا هر دو..
اما هر چه هست ناب است و دلنشین..
عشقتان که گرم است و گرمابخش، پس آرزویم این است که جانتان همیشه سلامت باشد دوستان نازنین من.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون رفیق ِ جان :-)
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 13:44
هه!!! آره خیلی زیبا و خوندنی بود!!!
به خصوص وقتی بدونی هر یک ازین سر نوشته ها مربوط یه نفر مجزاست و این جناب نویسنده ی هرزه با زیرکی خاص خودش چهار نفر رو یکجا جمع کرده و زنان احمق تر از خودش دارند با خوندن این متن ذوق می کنند!!!!

چقدر وقیح و کثیف و نجسید شما...............
امتیاز: 0 0
پاسخ:
4 تا؟!

یا شمردن بلد نیستی یا یادت رفته پنجمی رو بشمری :-))
کاش بیشتر اطلاعات می دادی که خوب جماعت روشن شن که من دقیقا چقدر وقیحم :-)))
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 15:00
اهای "حقی که خاموش نمیشی"
حسادت تا این حد؟
چقدر شما قابل ترحم هستید
بخوانیدوبسوزید
امتیاز: 0 0
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 15:10
به چی حسادت کنم؟!!!

من بسوزم؟! عمرا

شخصیت کریه نویسنده و چهار معشوق همزمان داشتنش قابل حسادت کردنه آخه؟!!!!!

خلایق هر چه لایق
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هرررررررررررررررر
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 15:47
گفتم چهار تا ، تا میزان وقاحتت رو خودت تکمیل کنی و به پنجمیش خودت اشاره کنی!
نفرت انگیز آشغال هرزه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
می دونستی IP ای که داری باهاش کامنت می گذاری یک بار دیگه اینجا با یه اسم دیگه ثبت شده؟!!

مطمئنن تمام آدم هایی که از اینجا رد بشن و کامنت های شما رو ببینن می تونن قضاوت کنن که کدوم ما نفرت انگیز تر و آشغال تریم. دقیقن به همین دلیل ترجیح می دم دیگه جوابت رو ندم و به میزان حماقتت لبخند بزنم خانوم :-)
چهارشنبه 25 دی 1392 ساعت 21:58
بی نظیر است قلمتان , نگاهتان .... مانا باشید .
امتیاز: 0 0
جمعه 30 آبان 1393 ساعت 16:28
هیچی رفتم سر کیف لوازم آرایشش خط چشم و رژ لبش رو برداشتم باهاش تو دفتر نقاشیم یه خانوم خوشگل کشیدم، تنها...
با خوشگل بودنش مشکلی نداشت هااا، تنها بودنش غصه دارش کرد انگار :-)


آخی...

بنده خورشید پورامینی هستم و دراین بعداز ظهر سرد جمعه ای نشستم آرشیوتونو شخم می زنم و بعضا بساط آبغوره گیری به راهه..
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد