X
تبلیغات
رایتل

بازی لحظات ناب و خاطره انگیز

یکشنبه 17 فروردین 1393 ساعت 13:50

تصویر اول:


کلی وقت طول کشید تا زور ِ بهانه گیری هایم به مقاومت آقای پدر چربید و متقاعدش کردم برای خریدنش. کلی وقت هم طول کشید تا زور ِ جیب آقای پدر به خریدنش برسد. و تمام این کلی وقت ها را من هر جایی که BMX آبی دیدم با زین سفید و لا پره ای دلم غنج زد و توی خیالاتم نشستم روی زینش و با تمام ِ زور ِ پاهایم رکاب زدم. آن قدر توی خیال رکاب زدم تا رسیدم به آن بعد از ظهر ِ اوایل تابستان که بابا آمد. از ته ِ کوچه آمد. با اسب که نه، با محبوب ِ آبی پوش ِ من آمد. تصویر آقای پدر ِ که از ته کوچه می آمد و مرکب رویایی ام را به دنبالش می کشید اولین و ملموس ترین تصویر و تصور من از وصال است. از التهاب و اضطراب ِ خواستن و شور و اشتیاق ِ رسیدن به خواستنی ها...


تصویر دوم:


از اول هم به شدت مخالف تیرکمون بود. سنگی یا مگسی یا هر کوفت دیگر هم فرق چندانی برایش نمی کرد. اما بعد از این که آن تیر ِ کذایی از چلّه ی تیرکمون ِ من رها شد و درست نشست دو انگشت پائین تر از چشم آبجی خانوم، قضیه حالت امنیتی به خود گرفت. مجبور بودم تیرکمون و متعلقاتش را هزار سوراخ قایم کنم، تا تیرکمون از فنا شدن و من از شماتت و مواخذه و گاهی هم پیچاندن گوش و پس گردنی در امان باشیم. اما خب فسقل خانه جای زیادی برای جاساز کردن ِ تیرکمون نداشت و خیلی زود جایش لو می رفت و عواقب سر پیچی از فرمان آقای پدر و پنهان کاری و پدر سوخته بازی ِ متعاقب آن به صورت تصاعدی دامن ام، پشت گردنم و گاهی اوقات حوالی گوش هایم را می گرفت. باغچه آخرین و مناسب ترین مکان برای پنهان کردن تیرکمون از چشمان تیز بین آقای پدر بود. ادوات ممنوعه را توی کیسه گذاشتم و لای خاک باغچه پنهانش کردم...

ظهربود. باز هم تابستان. توی حیاط سرم به مرغ و جوجه ها گرم بود. دو تا گنجشک، نر و ماده، دو تایی، "با هم" از روی شاخه های درخت آلبالوی توی حیاط پر زدند و نشستند روی کابل های برق توی کوچه. وسوسه شدم. جوری که کسی متوجه نشود تیرکمون را از لای خاک بیرون کشیدم. تیر گذاشتم و نشانه گرفتم و با اطمینان از این که مثل همه ی دفعات قبل تیرم خطا می رود رهایش کردم. اما خورد و حیوان زبان بسته از روی کابل پایین افتاد. یخ کردم. حتی جرات نداشتم درب حیاط را باز کنم و توی کوچه را نگاه کنم. از آن روز، تا همین الان، هنوز و همیشه، هر بار صدای پرنده ی ماده که از روی کابل های برق جفتش را صدا می زد توی گوشم می پیچد از خودم، از حماقت های روزهای کودکی و نوجوانی ام، از تیرکمونی که دیگر هیچ وقت دست نگرفتم، و از تمام تیرهایی که درست وقتی که نباید به هدف می خورند متنفر می شوم، متنفر می شوم، متنفررررر می شوم...


تصویر سوم:


باور بفرمائید برای هیچ مردی! نه بگذارید اینطور بگویم. باور بفرمائید برای هیچ مرد عاشق ِ مغروری، هیچ لحظه ای، هیچ تصویری، هیچ دقیقه و ثانیه و آنی، سخت تر، نفس گیر تر، ماندگار تر و مردانه تر از زمانی که می خواهد به عشقی که وجودش را لبریز کرده اعتراف کند نیست. شیرین است عین عسل، و سخت عین پوست بادام...


کنج ِ دیوار آجری ِ حیاط پشتی ِ دانشگاه سرم را از ترس ِ چشمان دخترک پائین انداخته بودم و مِن مِن می کردم. اصلن انگار چشم ِ معشوق و زبان ِ عاشق از ازل بنای ناسازگاری داشته اند با هم. گیرایی ِ نگاه معشوق، قبل از دل و هر عضو دیگر، دست و پای ِ زبان عاشق را می بندد، پنداری. من هم لال شده بودم آن روز. نمی دانم چقدر! اما کلی طول کشید، کلی این پا و آن پا کردم، کلی عرق ریختم و آه ِ جگر سوز کشیدم، کلی آسمان را نگاه کردم و سنگریزه های روی زمین را با پا این ور و آن ور کردم. خلاصه که کلی یخ کردم و گُر گرفتم تا به هر مصیبتی بود درد ِ دلم را گفتم. بعد ایستادم منتظر جواب. بعد دخترک لبخند گیجی زد. بعد نگاهش را دزدید و بدون این که چیزی بگوید، آرام راه افتاد و همینطور که دست چپش را آرام روی آجرهای دیوار ِ حیاط پشتی ِ دانشگاه می کشید، رفت. رفت و من سالهاست که هر بار دست چپ دخترک را توی دستم می گیرم تصویر آن روز جان می گیرد توی تمام ِ جانم...


تصویر چهارم:


تصویر اولین بوسه... همین! (می دانید؟! بعضی تصاویر و لحظات زندگی بدون شرح هستند. شرح و بسط زایل شان می کند. کلام کم می آورد برابر شور انگیز بودنشان. زندگی پر است از اولین ها. اما شک ندارم برخی از این اولین ها را حلاوتی دگر است)


تصویر پنجم:


همین چند روز قبل بود، اواخر اسفند 92. با روناک، کوچه ی خودمان را به مقصد ِ خانه ی پدری قدم می زدیم. گرم صحبت بودیم که ناگهان متوجه دختر خردسالی شدم که توی پیاده رو می دوید، نه مثل خیلی از بچه های معمولی، شبیه تمام ِ کودکان کم توان ذهنی می دوید. از پشت سرش هم زنی سالخورده با چند متر فاصله نفس نفس زنان می آمد و مدام صدا می زد: "وایسا رویا جان، وایسا مادر"

دخترک به ما که رسید، نگاهی به صورتش انداختم و لبخندی زدم و آرام گفتم: "وایسا مامان بزرگت بیاد عمو" اما توجهی نکرد و باز هم دوید و ما هم راه خودمان را رفتیم. به فاصله ی چند ثانیه، پیر زن فریاد زد: "وای الان می ره وسط خیابون" 

کله ام سوت کشید. برگشتم و دویدم سمت دختر بچه. چند قدم مانده به خیابان بهش رسیدم. با زبان خودش گفت: "برم" با لحن بچه گانه گفتم: "نمی ذارم که" خواست کلک بزند و از کنار دستم فرار کند. دستش را خواندم و نشستم روی زمین و  عین بچه ها دستهایم را باز کردم جوری که سد راهش باشد. خنده ی بلندی کرد و با ناز گفت: "برم" من هم خندیدم و گفتم: "نمی ذارم که خوشگل خانوم". بعد دستش را گرفتم و با چرب زبانی آوردم سمت پیرزن که حالا دیگر نفسش گرفته بود و چند متر آنطرف تر به دیوار تکیه داده بود. دستش را که توی دست پیرزن گذاشتم چنان خنده ی دلنشین و لبریز از شیطنتی کرد که تمام وجودم بهار شد. شک ندارم تصویر لبخند آن روز دخترک و خوابی که یکی دو شب بعد دیدم حالا حالا ها حال دلم را خوب می کند...



+حسب الامر دوست و برادر بزرگم بابک اسحاقی عزیز که اینجا مامورم کرده بود به وظیفه :-)


++ این که تمام امروز وقتی داشتم سعی می کردم 5 تا از بهترین تصاویر زندگی ام را قاب کنم و بکوبم جلوی چشمان دوستانم ذهنم پر شد از خاطرات و تصاویر آزار دهنده ای که از قضا برجسته تر و ماندگار تر توی خاطرم نقش بسته اند اصلا نشانه ی خوبی نیست. هیچ گاه آدم غمگینی نبودم، هیچگاه زندگی آنقدر که به خیلی ها سخت می گیرد به من سخت نگرفته، هیچگاه احساس بدبختی نکرده ام اما این که من -و بعضی از ما- در ثبت و نگهداری ِ تصاویر تلخ و تاثر انگیز مهارت بیشتری داریم اصلن واساسن ناراحت کننده است. این که خوشی های ما خیلی زود آب می شوند دردناک است. به اندازه ی یک بیماری ِ پنهان دردناک است، به اندازه ی پوکی ِ استخوان، دردناک است که ثانیه های آدمیزاد پوک باشد.


+++ تصویر دوم همیشه برای من یک تلنگر بوده و هست. برای همین نخواستم بین این 5 تصویر جایش خالی باشد.




نظرات (71)
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 00:04
دست بابک اسحاقی درد نکنه که باعث شد این وبلاگ محبوب ما هم به روز بشه...عالی بود...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 02:44
سلام
تصویر دوم خیلی درد داشت، آدم یاد اشتباهایی میفته که هیچوقت هیچوقت دیگه نمیشه جبرانشون کرد و دردشونم تا ابد میمونه انگار...
تصویر سه و چهار خیلی خیلی شیرین و دلنشین بودن البته ما تصویر چهارمو خیلی ندیدیم
منم هر چی فک کردم تصاویر تلخ موندگار خیلی یادم اومد اما شیرین یا لااقل اونقد شیرین که ناب باشه نه متاسفانه...
چه خوب که اینجا آپ شد...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 09:03
سلام
ممنون که روی آقای اسحاقی را زمین نیانداختید. ممنون که باز هم نوشتید. حیف از این قلم و نگاه لطیف که ننویسد و خوانده نشود.
مثل همیشه لذت بردم.
مانا باشید.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 09:07
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 09:13
سلام آقای بلاگر ...خوشحالم که باز هم اینجا نوشتید. ممنون. و یک تشکر هم خدمت آقای اسحاقی بزرگوار.که بانی روزها و خاطره های خوب اند.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 09:26
مثل همیشه . formidable . ممنون که دوباره لبخندمونو به این صفحه باز کردید . از آقای اسحاقی هم ممنون که بانی این امر خیر شدن
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 11:04
این تصویرهای ناتمام.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 11:12
مرسی بابک اسحاقی عزیز که باعث شدی سکوت جعفری نژاد عزیز با این 5 تصویر بشکنه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 11:41
قربون بابک گل بشم که بالاخره تورو از خر شیطون اورد پایین و یاعث شد تو دوباره اینجا بنویسی

می دونی محمدحسین بازی تصاویره دیگه، راستش یه تصویر که تو ذهنم من هک شده، تصویریه که از وبلاگ دوستای عزیزم تو ذهنمه

تصویر وبلاگ بابک نازنین، تیراژه خواهری، محسن خان عزیزم، توی با معرفت و مشتی و دوست داشتنی، وبلاگ شیرزاد با اون قالب سیاه که عکس یه پسر با کلاه که تا رو صورتش کشیده، وبلاگ هاله عزیز، وبلاگ دل آرام خارجی خواهری، وبلاگ وانیا، ویلاگ حنانه فلوت زن، وبلاگ کوروش، وبلاگ می سا، وبلاگ جزیره شیطون و عزیز، وبلاگ آبی نیکولا خانم، وبلاگ فرزانه خانم، وبلاگ مینوی خیابان شصت و ششم یوسف آباد، وبلاگ محمدِ گل و فرهاد مجیدی، وبلاگ نیم جدی، وبلاگ سهبا، وبلاگ خارخاساک هفت دنده، وبلاگ مریم شیرزاد، ...
خیلی شد نه؟!! اره محمد، تازه خیلی بیشتر از ایناست تو ذهنم، یه تعداد از دوستامم یادم رفته

کلی تصویر دارم از لحظات قشنگ و تلخ و غمگین و همراه با خنده و گریه تو این وبلاگا

حالا اگه توی بدجنس نمی خوای بنویسی، اشکال نداره اما بدون من یکی اگه ساکت بیام و برمم این خونه رو با تصاویر قشنگی که برام ساخت دوست دارم

بخاطر همینه که میگم قربون بابک برم که توی لجبازو و عزیز دل رو مجبور کرد که دوباره بنویسی اینجا

خیلی نوشتم اما دوست دارم از تصاویرت بگم

تصویر 3 از همه بیشتر به دلم نشست، انشالله خواهر عزیزم، روناک مهربونو همیشه همیشه همیشه خدا برات حفظ کنه و کنارهم 120 سال زندگی کنید و همینجور عاشق باشید و عاشق تر بشید

تصویر اخرم محشر بود، از اون تصویرها که شاید ظاهرش بی اهمیت باشه اما باطنی داره اندازه یه دریـــــــــا

تصویر 2!!! نمی دونم اما وقتی خوندم بغض گلمو فشار داد، انگار که خودم اون کارو کردم و حستو گرفتم وقتی چشمامو بستم و خودم محمد دیدم تو اون لحظه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 11:43
تصویر 3م و 5م عالی بود..
.
ممنون از اینکه سکوت سنگین این خونه رو شکستین.. و ممنون از بابک عزیز برای دعوتتون به بازی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 11:45
امثال شما وآقای اسحاقی با قلمتون معجزه می کنید.
تصویر سه رو خیلی دوست داشتم.یه جورایی برام ناشناخته بود.چون داستان عاشقی های دختران رو زیاد از زبون دوستام شنیده بودم اما داستان عاشقی هیچ پسری رو تا حالا از زبون خودش نشنیده بودم.ایشالا سالهای سال در کنار هم خوش وخرم باشید.
اون نکته ای که با دو تا بعلاوه گفتین هم خیلی نکته خوب وقابل تاملیه.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 12:21
بعد از مدتها چشممان به جمال قلم بی مثالتان روشن جناب جعفری نژاد....مثل همیشه ماه بود بر دل آسمان بلاگ...مخصوصا اون اعترافات عاشقانه ش...حقیقتا قشنگ ترین لحظه های زندگی وقتیه که یه اتفاق بین دو تا دل میفته....لحظه های نابتان مانا
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 14:11
تصویر اولین بوسه
شاید اگر بازی طعم ها بود می نوشتمش
طعم اولین بوسه هیچ وقت فراموش نمیشه
اصلا مگه بوسه تصویر داره؟
من که چشمامو می بندم شما چطور ؟

ممنون محمد
عالی بود همه تصاویر
مرسی که قبول کردی بازی کنی
قربانت
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 16:46
bah bah injaro... cheghad man del tange blogestanam. lanat be tamoome sar sholooghiaye donya.

mineshinad be del kalamatetan...
enshallah ke hamishe khoobi bashad. enshallah ke hich kas door az joftash nayoftad. enshallah ke hich vaght jaye daste banoo miane dast hayetan khali nashavad.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 18:58
به تو و روناک بانوی مهربان هم خیلی بابا و مامان شدن میاد جعفری نژاد.
اصلا یکسری آدم انگار به دنیا میاند که مامان بابا بشند.خوش به حال بچه هاشون...
خیلی خوب نوشتی و با احساس.مثل همیشه.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 19:06
وه که چه تصاویر ماندگار و زیبایی
برقرار باشید ...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 19:20
:) نمیدونم باید از آقا بابک تشکر کرد یا از شما؟ شاید از هر دوتون
و از اشک که در لحظات خوب هم ...

ممنون آقای جعفری نژاد
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 22:21
عالی بود حس خوب رو خیلی خوب منتقل کرد ...

صدای خنده ی دختر بچه و صدای بچه گونه انگار تو ذهنم پیچید .... قلقلک روحه ... برم :)
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 02:13
خیلی عالی بود,نتونستم بدون کامنت گذاشتن رد بشم
اشکم جاری شد,ممنون که نوشتین
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 06:23
ممنون که بازهم نوشتید،وتمنا دارم بازهم بنویسید.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 08:37
عالی بود مهندس ... گاهی چه آرزوهای کوچیکی میشه دنیا و خاطرات آدم ها ...
تصویر سوم و چهارمت خدااااااااست ....

بهتر بود شماهایی که به بازی دعوت شده بودید ، بعد از نوشتن ... شما هم دوستای دیگه ایی رو دعوت میکردید ...
اینطوری بازی خوب جناب اسحاقی هم گسترش پیدا میکرد ...

مثلا تیراژه .... به نظرم چه خوب اگ اونم بازی می کرد ....
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 10:03
سلام
خداروشکر که طلسم ننوشتن شما شکسته شد.
گزینه ی دو که تلنگر بود ولی بین اون 4تا مورد دیگه گزینه ی اخرو خیلی دوست داشتم.
و با مطلب آخرت موافقم، من خودم که به شخصه همیشه تو زندگیم منتظر اتفاقای خییییییییلی بزرگ بودم که اساسن هم رخ ندادن، همین باعث شده که از اتفاقای خوب کوچیک دیگه غافل بمونم و یا حتی فراموش کنم که یه روزایی بودن که یه سری اتفاقات رخ دادن که از ته دل شاد شدم
اونقدر ارزوهای دست نیافتنی واسه خودم جور کردم که هرچی به مغزم فشار میارم هیچ 5لحظه ی شیرینی گیر نمیارم تو زندگیم و این واقعا دردناکه، ولی تا دلت بخواد 5لحظه ی تلخ موندگار گیر میارم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 10:05
خدا را شکر که قفل قلم این وبلاگ باز شد و باید از بابک عزیز که کلید این قفل بود تشکر کرد
زندگی‌تان سرشار باد از ناب‌ترین ها
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 13:53
این تصویر آخری چه حس خوبی به آدم میده ...
هر چند که اون تصویر بوسه واسه اونایی ک تجربه ش کردند مطمئننا تداعی کننده یه عالمه حس خوب ونابه..
مرسی محمد جان..
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 16:10
لبخند دخترک لبخند خدا بود
من عاشق حلاوت خنده های کودکانه ام
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 19:36
به به..سلــــــــام
خدا را شکر.دوباره جشمم به به روز شدن این خانه روشن شد،اون هم با چنین پستی

مرسی برادر ِ جان
ممنون که نوشتی و ما را مهمان این سطور شیرین کردی
هر 5 سکانس خواندنی بود
تصاویر شاد و ماندگار زندگیت مستدام و پررنگ باشه

اینجا که کرکره اش رفته بالا دیگه...مگه نه؟
خیالمون راحت باشه؟
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 20:41
الهی بابک خیر و بهره ببینه که باعث شد تو بنویسی...
آلبوم زندگی تو و روناک نازم پر از تصویرهای قشنگ... منم تصویر آخرین دیدارمون رو توی ذهنم نگه داشتم، تا دیدار بعدی...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 21:42
وای که چقدر شماها قشنگ مینویسید
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 22:07
سلام سلام
خوشحالم برگشتین ینی خیلی خیلی خوشحالم

همه ی تصاویر قشنگ بودن ولی سومی یه چیزه دیگه بود خدا برای هم نگهتون داره
امتیاز: 0 0
جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 00:56
بعضی تصاویر قابل بیان نیستن
خیلی خوب بودن مخصوصن تصویر آخر ممنون که نوشتید
امتیاز: 0 0
جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 13:54
خوش اومدین، این دیوار تنهایی برای قلم دل دل می کرد...

من هم تصویر روزی که بابام با دوچرخه قرمز که رباتهای رنگی روی دسته هاش داشت رو هرگز فراموش نمیکنم و برام یکی از بهتربن ها بوده!
امتیاز: 0 0
شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 14:21
عالی بود عالی فقط همینو میتونم بگم...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 24 فروردین 1393 ساعت 14:12
سلام دوست خوبم لحظاتتون رو خوندم جالب بود
اگه تشریف بیارین و خاطره بازی من رو هم بخونید خیلی خوشحال میشم
منتظر خوندن نظرتون هستم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 13:23
مثل همیشه

:گل ل ل ل
امتیاز: 0 0
شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 18:21
tavalode khanoom fatemeye zahra mobarak.
tabrikate mano be banooye mehraboonemoon beresoonin.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1393 ساعت 22:32
سلام
آقای جعفری نزاد تسلیت عرض میکنم
روحش شاد
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 ساعت 11:51
سلام
آقای جعفری نزاد تسلیت منم پذیرا باشید
خدا رحمتشون کنه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 ساعت 14:27
سلام همشهری
نبینم غمتونو . عموها بوی بابا میدن .
خدا به شما و خانواده صبر بده . سایه پدرتون مستدام
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 ساعت 22:27
سلام. تسلیت میگم و خدا بیامرزدشون.روحشون شاد.
امتیاز: 0 0
شنبه 13 اردیبهشت 1393 ساعت 22:45
سلام جناب جعفری نژاد خیلی تسلیت میگم
امیدوارم غم آخرتون باشه
امتیاز: 0 0
یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت 06:50
همینطوری زل زدم به صفحه و دارم سعی میکنم یادم بیاد دقیقا من هفده فروردین و فرداش کجا بودم که اصلا ندیدم اینجا آپ شده.
همینطوری که صبحی دلم یه دفعه تنگ شد برای اینجا و اومدم و مات موندم که پس چرا من جا موندم؟
چرا اصلا ندیدم که قدر یک صفحه هم که شده نوشتید اینجا.
من کلی دلم برای کلمه های این خونه تنگ شده بود.برای حال و هواش.خیلی وقتا دلم میخواد وبلاگ ها رو که بالا پایین می کنم ببینم اینجام به روز شده و خیلی وقتا دلم می خواد اینجا هنوز یه نفر بود که...
همینقدرش هم مرسی.به خاطر خوب شدن حالِ اول صبحِ چهارده اردیبهشتم مرسی :)
امتیاز: 0 0
یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت 06:59
کامنتم که ثبت شد تازه کامنت بچه ها رو دیدم و بعدش رفتم ف... و...
تسلیت میگم منم.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ساعت 19:54
میتونست جالب باشه اگه این نبود و کلا" یه چی دیگه بود مثلن
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 ساعت 10:27
سلام. چرا دیگه به این خونه سر نمی زنید؟ هر روز به امید اینکه پست جدیدی از شما باشد به این خانه سر می زنم. امیدارم که هر کجا که هستید خوب وخوش باشید وبه زودی چراغ این خانه هم روشن شود.
امتیاز: 0 0
جمعه 16 خرداد 1393 ساعت 00:17
سلام آقای بلاگر...
امتیاز: 0 0
جمعه 16 خرداد 1393 ساعت 00:17
اسمم یادم رفت ..ببخشید.
امتیاز: 0 0
جمعه 23 خرداد 1393 ساعت 11:54
خیلی زیبا نوشتید کاش میشد زمان به عقب برگرده و این تصویرهای دوم رو از بین برد
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 5 تیر 1393 ساعت 12:00
هعی.. چه روزهایی داشتیم اینجا
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 12 تیر 1393 ساعت 11:58
اومدیم که بگیم هنوز شما واین خانه را فراموش نکردیم.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 17 تیر 1393 ساعت 10:20
چقدر جایتان اینجا خالی است آقای بلاگر ..
امتیاز: 0 0
( تعداد کل: 71 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد