X
تبلیغات
رایتل

ارومیه ی چشمانت...

یکشنبه 27 مهر 1393 ساعت 13:01

از خدا که پنهون نیس، از شما چه پنهون:


پاییز بود، مثل الانا. باد می یومد، وحشی، عین امروز. نشسته بودیم ته حیاط دانشگاه روی سکوها، بی کار و یله عین دیوونه ها خیار گاز می زدیم، بی نمک، با حسام. یهو زد به سرم، پا شدم دست حسام رو کشیدم گفتم بیا. پرسید کجا؟! گفتم بیا. رفتیم در یکی از کلاسا. 105 بود به گمونم. همونی که یه در شیشه ای بزرگ داشت که تو حیاط باز می شد. دیوار به دیوار اتاق ورزش. به دختره گفتم: شما نمک داری؟! گفت نمممک؟! گفتم آره نمک. گفت نه، ندارم. گفتم رفیقاتم ندارن؟ بلند پرسید: بچه ها نمک دارین؟ همشون با هم، یه صدا و بلند گفتن: نه نداریم. خندیدم، به حسام گفتم: نگفتم ات این دخترا هیچکدومشون نمک ندارن.

تازه دو زاریشون صاف شده بود. لجشون گرفت. دوباره یه صدا و بلند گفتن: خیلی بی ادبی، بی معنی!!


خندیدیم، اومدیم، باز رو همون سکوها نشستیم، بی کار و یله عین دیوونه ها. اما به چشمات قسم به یه ماه نکشید که ناغافل نمک گیر نگاهت شدم. حکمن عقوبت سبک سری ِ اون روزم بود. یه عمر جاهلی کردیم و پایه ی همه رقمه پا خوردنش بودیم الا این یه فقره. آخه آه هم این همه دامن گیر. پشت بند دل گیر کردن اون بندگان خدا بود که دلم این ریختی گیر کرد پیش چشمات.


چند وقت پیشا نشسته بودی رو کاناپه با گوشیت ور می رفتی. سرم گرم بود به کتاب و اینا. ناغافل پرسیدی: دیگه برام عاشقونه نمی نویسی؟ نیگات کردم. یه جور باحالی گفتی: هوس کردم خب.

دستپاچه شدم. حرفم نیومد!!

گفتی: نکنه سرد شدی بچه؟ نکنه نُطقت کور شده؟ حال ِ حوصله ات خوبه؟ سازی؟


تو دلم گفتم: سرد؟! کور؟! نه به خدا. مگه دِل دیگ شله زرد نذریه که کنار بمونه یخ کنه. مگه عاشقیت حلواس که یخ کنه و بماسه و از دهن بیوفته. مگه خواستن، تصدیق رانندگیه که 10 سال به 10 سال ببری تمدیدش کنی. مِهر معشوق مُهر میشه تو سینه ی عاشق. نقل این حرفا نیس که.


 تو دلم گفتم: اصش مگه میشه پای سفره ی چشمای شما نشست و نمک نگاهتون رو خورد و نمکدون شکست خاتون؟! کسر لاتیه، از ما بر نمیاد به خدا...


تو دلم گفتم: می نویسم.


بعد زیر چشمی نیگات کردم، زیر لب گفتم: ارومیه ی چشمانت نمکی ترین زیستگاه دنیاست، به خدااااا


نظرات (17)
یکشنبه 27 مهر 1393 ساعت 13:59
تو این قحط سال احساس و آدمیت و عشق..این جور دوست داشتنها محشره دیگه نوشتنش میشه قیامت ...به خدا...

الان خیلی ها زیر سقف همین آسمون حاضرن نصف عمرشونو بدن یه همچین عاشقونه ای بشنون...یه جمله کوتاه دوستت دارم گوش دلشون رو نوازش کنه...

وجسارت وبزرگی و عظمت میخواد بعد چند سال هنوز اینجور نمکگیربودنت رو فریاد بزنی...

خدا ساز دلتون رو هیچوقت ناکوک نکنه...خدا برای هم عاشق نگهتون داره...الهی آمین
امتیاز: 2 0
یکشنبه 27 مهر 1393 ساعت 14:04
حظ کردم....لذت بردم....تا عمق جونم نشست....
الهی دست به خاکستربزنی طلا بشه محمدجان...
الهی خدا همه جوره مراقب این عشق مقدستون باشه و هوای دل مهربونتون رو داشته باشه...
میدونی محمد تنها کسایی که تو فیس بوک وقتی چشمم میفته به عکس تو و روناک و همینطور بابک و خانواده اش همیشه ازته دلم برای بودن و سلامتیتون دعا میکنم...از بس دوست داشتنی و خواستنی هستید به مولا....خداحفظتون کنه عزیزای دل که لحظات ناب زندگیتونو با ماها به اشتراک میذارید....
امتیاز: 2 0
یکشنبه 27 مهر 1393 ساعت 14:55
گوشه صغحه جوگیریات عنوانه ارومیه چشماتو که دیدم خوشم اومد به خیال اینکه وبلاک ابرچندضلعی الان باز میشه یهویی دیدم آقا اجازه است.
یادم رفته بود شماهم عاشقانه قشنگ مینویسی
...
عشقتون همیشه باطراوت.
امتیاز: 1 0
یکشنبه 27 مهر 1393 ساعت 16:04
چقـــــــــــــدر
خوب بود عزیز ...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 27 مهر 1393 ساعت 21:34
عااااالی بود .... بدون هیچ حرف اضافه ای و حتی کمبودی !

عاشقانه هایتان مستدام
امتیاز: 1 0
یکشنبه 27 مهر 1393 ساعت 21:56
سلااااااااام
چه خوب که دوباره می نویسید اون هم اینقدر زیبا...
زنده بااااد هم خودتون هم عشقتون
امتیاز: 0 0
یکشنبه 27 مهر 1393 ساعت 22:34
اون چشمها نمک گیر شدنم داره...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 27 مهر 1393 ساعت 23:31
عالــــی بود
عالیـــــــ


شاد باشیـد همیشه کنار هم؛ همیشه ی همیشه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 28 مهر 1393 ساعت 05:40
سلام
چه خوبه این. ساده، صمیمی، روان، دقیق، ادبیات درست، چفت و بست محکم، نمکین، دِلی. پر می زنه و آروم می شینه رو دل آدم این پست.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 28 مهر 1393 ساعت 15:30
ای خدا...

خیلی نامردین که رفته بودین و از اینا نمی نوشتین...

من چی بگم؟

دوباره: محشر بود و ماه بود و عالی بود...
حرف جدیدی نیست.

خدا بانو رو سلامت نگه داره.
با لبای خندون..
با تن سالم..
با دل آروم..
خدا شما رو براشون نگه داره.
امتیاز: 1 0
دوشنبه 28 مهر 1393 ساعت 20:24
واقعا لذت بردم.دست گلتون درد نکنه.چقدر خوبه که باز مینویسین.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 28 مهر 1393 ساعت 22:45
محشر مثل همیشه
چقد دل ما هم برای عشقولانه نوشت هاتون تنگ شده بود برادر جان
+سلامت و شاد باشید در کنار هم
امتیاز: 1 0
سه‌شنبه 6 آبان 1393 ساعت 10:26
نمیدونم چند بار دیگه باید این متن رو بخونم تا سیر بشم.
از دیروز هرچی میام کامنت بذارم نمیشه. نمیدونم چی بگم که حسمو درقبال این متن بگه. فقط بگم یه حس شیرینی داره این متن.
بار اول که خوندم بغض کردم :)
امتیاز: 1 0
جمعه 10 بهمن 1393 ساعت 05:39
عشقتان مستدام
شورتان بی پایان!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 11:16
محشششر بود یه عاشقانه ساده اما دلنشین با یه قلم شیوا چن پستی که امروز خوندم همینطور بوده
چرا من اینجا رو زودتر پیدا نکرده بودم
یعنی چن دفعه اومدم ها اون موقع که جوگیریات دوره میکردم اون موقع که میرسیدم به پستهای ده تا برترین ماه
"""راستی چرا بابک دیگه از این پستها نمیذاره؟"""
اما انگار بروز نمیشد وبلاگتون منم دیگه فراموش کردم...
امتیاز: 0 0
شنبه 16 خرداد 1394 ساعت 22:58
عالیییییییییی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 25 خرداد 1394 ساعت 09:10
اصش مگه میشه پای سفره ی چشمای شما نشست و نمک نگاهتون رو خورد و نمکدون شکست خاتون؟

ای جان ... خوش به حال روناک جون
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد