X
تبلیغات
رایتل

انتخاب عنوان از انتخاب لواشک روی پیشخوان مغازه های دربند هم سخت تر است!!!

دوشنبه 19 آبان 1393 ساعت 10:22

بیست کیلومتری اردکان ِ یزد، یک منطقه ی وسییییع در دل کویر را دیوار چیده بودند و سیم خاردار کشیده بودند و برجک علم کرده بودند و صدایش می زدند: پادگان ِ آموزشی ِ فلان. البت به غیر از این ها که گفتم یک حمام فسقلی داشت که آبش همیشه ی خدا یخ بود و بوی تخم مرغ گندیده می داد. یک سلف سرویس درندشت هم داشت که تا همین امروز، برای من، کاندید دریافت عنوان مزخرف ترین و اشتها کُش ترین نهارخوری ِ دنیاست. این ها بود، به انضمام سی چهل واحد آسایشگاه جهت اسکان سربازان و چند واحد دستشویی و یک سری چیزهای دیگر که ندانستنش از شما چیزی کم نمی کند و نگفتنش چیزی از نوشته ی من.


آسایشگاه سربازان صرفن دیوار بود و کمد و پنجره و تخت های سه طبقه. البت در هم داشت که کاربردی ترین مورد مصرفش صدا و سوز وحشتناکی بود که از درزهایش نفوذ می کرد به داخل و بیشتر شب ها خوابت را با کیفیتی نا مطلوب تبدیل به کابوس می کرد.

گفتم که تخت ها سه طبقه بود. چیزی شبیه ِ همبرگر بیگ مک! بدون پنیر، با پتوی سبز به جای کاهو. طبقه ی وسط می خوابیدم هر چند طبقه ی اول خالی بود و مستاجری نداشت اما سرد بود و ترکیب سرما و بوی پوتین های کف آسایشگاه هیچگاه انتخاب من نبود. روی من هم! نه بگذارید اینطور بگویم طبقه ی بالا هم پسری بود از اهالی یکی از شهرستان های نزدیک پایتخت. دو سه سالی از من بزرگتر بود. هیکلی فربه ای داشت با صورتی پهن و سرخ و تپل که در معیت چشمان ریزش تصویر یک سینی ِ مسی با دو عدد نخود را تداعی می کرد. پزشکی خوانده بود. عمومی. توی یکی از بهترین دانشگاه های پایتخت. آمده بود شر آموزشی را کم کند و برود برای طرح و تخصص و الخ. از پسرک همین ها یادم هست به علاوه ی اسمش که گفتن ندارد و بوی عطرش که حتی اگر روزی اسمش را هم فراموش کنم آن را فراموش نخواهم کرد. تند بود. بوی عطرش را می گویم. یک جور تند ِ تو مخ. یک جور که شب ها وقتی یه پاف نا قابلش را حرام خودش می کرد آسایشگاه بوی اسپری فلفل می گرفت و من به عنوان موجود زنده ای که در نزدیکترین نقطه ی شعاع اثرش قرار داشتم آنقدر بال بال می زدم تا خوابم ببرد، شاید هم بیهوش می شدم. نمی دانم!


الغرض؛

امروز وقتی روی پله های مترو، وقتی بوی آشنای عطر مردی میانسال، راه مشامم را گرفت و به کسری از ثانیه سیستم بویایی ام را در نوردید و به اعصابم رسوخ کرد و کلهم فلجم کرد نا غافل یاد پسرک افتادم. یاد روزی که برف می آمد و از آسایشگاه با پالتو و کلاه و دستکش زدیم بیرون و دیدیم سرباز صفرهای نگون بخت را جلوی چشمان ما، روی زمین سخت از شن و سرد از برف، بدون پالتو حتی، روی زمین دراز نشست می دهند که مرد شوند مثلن یا نمی دانم چه؟!

گفتم چه کار به این بنده خداها دارن؟ گفت حقشونه بابا. شاکی شدم، گفتم چطور مگه مال بابات رو خوردن؟ گفت سرباز صفر هستنا، باید یه فرقی با ما داشته باشن خب. گفتم چه فرقی بابا، آدمن هاا، از من و تو هم بچه تر. گفت بالاخره باید یه فرقی باشه بین کسی که کلی درس می خونه با کسی که نمی خونه و دنبال مزخرف بازی بوده. گفتم بیخیال بابا. از کجا می دونی؟ شاید کسی نبوده خرج تحصیلش رو بده. شاید نزدیک ترین دبیرستان به دهاتشون کلی راه بوده. شاید سال کنکور ننه باباش مرده. دستاش رو کرد تو جیب پالتوش، پوزخند زد گفت: این که دلیل نمیشه. حقشونه! و رفت...


امروز روی پله های مترو وقتی بوی آشنای عطر ِ مردی میانسال راه مشامم را گرفت به این فکر می کردم که افکار آدم ها هم مثل خیلی چیزهایشان بو دارد. مثل عرق زیر بغلشان، مثل جوراب پایشان، مثل دهانشان وقتی که ناشتا هستند، مثل حرف هایشان وقتی نمی اندیشند و مثل غرورشان، البت گاهی. به این فکر می کردم که غرور ِ آدم ها گاهی بوی تعفن می دهد.


+ راستی هر قدر این جا به زور می نویسم، توی هفتگ انگیزه دارم و به روزم. بخوانید قول می دهم پشیمان نشوید...

( تعداد کل: 206 )
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       206    >>