X
تبلیغات
رایتل

اندر مقامات استحمام (1)

دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 12:34

چهار ساله بودم که خانم جان خیال خودش را مِن باب حمام بردن من راحت کرد. شک ندارم که دنبال بهانه می گشت تا از مصیبت عظمای استحمام پسر بچه ای نحس و زبان نفهم -که من باشم- رهایی یابد و چه بهانه ای بهتر از این که یک روز داخل حمام نمره ی فسقلیه انتهای کوچه ی مهر آن قدر شیطنت کردم تا نا غافل لیز خوردم و سرم به لبه ی سکوی حمام گرفت و خون تمام راه آب حمام را قرمز کرد. بعد از آن روز خانم جان اعتصاب کرد و بقچه ی حمام من را زد زیر بغل آقای پدر...
آقای پدر برای استحمام هم -مثل خیلی کارهای دیگر- مراتب و شئون خاص خودش را داشت. سنگ پا را ابزاری فانتزی و بی فایده می دانست و در عوض به کیسه و سفیدآب دلبستگی و علقه ی فراوان داشت. شامپوی تخم مرغی ِ داروگر را معجزه ی بشر معاصر بعد از اکتشاف و استخراج گِل سر شور می دانست و لنگ و قطیفه اش را چونان کت و شلوار دامادی حراست می کرد. حتی لیف حمامش هم با لیف های مرسوم توفیر داشت. بافتنی نبود، تکه ای پارچه ی کتانِ لطیف بود که خانم جان به شکل کیسه دور دوزی اش کرده بود.
برای من اما جالبترین قسمت ماجرای حمام رفتن با آقای پدر زمانی بود که قالب صابون را روی لیف کتان می گذاشت و پشت و روی لیف را با وسواس به صابون آغشته می کرد و بعد با دهان بادش می کرد. یادش به خیر، وقتی لیف باد کرده ی انباشته از کف را روی سرم می گذاشت و فشار می داد به یکباره کل هیکلم  زیر کف گم می شد. حس خوبی بود، تصویر کردنش سخت است، تو گویی به قاعده ی یک حباب یا به حجم کف های سیال روی تنت سبک شده باشی.
خلاصه این که از تلاش خستگی ناپذیر و البته بی فایده ی آقای پدر برای سفید کردن رنگ شکلاتی پشت گردنم که محصول کوچه گردی های ظهر های تابستان بود که بگذریم، حمام رفتن با آقای پدر را دوست داشتم. تا آن روز کذایی...

و این حکایت ادامه دارد

نظرات (46)
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 12:36
می رم بر می گردم ...(آیکون یه زنبیل گل گلی)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهر جان بذار من دکمه ی انتشار پست رو بزنم بعد زنبیل بذار
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 12:39
اااااااااا
احیانا اینجا یه ادامه مطلب نبود ؟؟؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پاکش کردم تا شما باشی همون دفعه ی اول خریدتو کامل بکنی
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 12:44
هاااااااااااااااله
قبول نیس
یکی جر زنی کردآ
قرار بود من اول بشم
نشون به این نشون
اینم زنبیلم (~~)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
زنبیلت فقط دسته داره، قبول نیست
در ضمن ما یه عذر خواهی به شما بدهکاریم
تعطیلات عید فرصت نشد خدمت برسیم. کلن دو روز بیشتر میهمان شهر شما نبودم
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 12:45
خوب پس حالم خوبه ...
داشتم به خودم شک می کردم ...
آخه خیلی اتفاقی اومدم تو بخش مدیریت و چشمم خورد به وبلاگ هایی که جدید آپ شده بودن ... (بگید خوب)بعد شما رو دیدم و ...(بگید خوب) اومدم دیده واویلا پست ادامه مطلب داره پس احتمالا طولانیه(بگید خوب) ... گفتم پس زنبیلم رو فعلا بذارم و بعد دوباره بیام ادامه اش رو بخونم (دیگه نگید خوب٬ تموم شد)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ادامه اش رو فردا می نویسم، ان شاء الله
شرمنده که پاک شد
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 12:45
بابا من تا رفتم ادامه مطلب رو بخوونم و برگردم کمنت رو گذاشت آ
الهی زنبیلت پاره بشه خریدات بریزن رو زمین هاله
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بچه ها با هم دوست باشین، همو نفرین نکنید، گیس هم رو نکشید
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 12:49
ئه توام اینجایی داداش جعفری نژاد بی معرفت!!!
خوبی؟
سال نو مبارک
صد سال به این سالا
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز
روناک جونی ما خوبه؟
عذرت رو می پذیرم به حرمت اون همشهری عزیزم
بهش بگین مریم گفت:قذای بیرم دلم تنگ بیه رای
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلامت باشی مریم جان
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 12:50
بخدا من دختر خوبی ام
این هاله اس که پاش گیر کرده به پام و افتادم زمین سر اول صف
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خلاصه که این دو روز عمر رو به دعوا نگذرونید اصش فرد و زوجش می کنیم روزهای زوج تو اول باش، روزهای فرد هم هاله بانو
جمعه هام که تعطیله و وقت استراحت
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 13:11
این رسم پست زدن و پاک کردن همه گیر شده ها!!
جالب بود..... منتظریم ببینیم ادامه ی حکایت چی میشه پیرمرد!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پست سر جاشه رها جان، ادامه مطلبش پاک شده فقط
ایشالا فردا حاج خانوووم
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 13:25
وقتایی که دور هم جمع میشویم ، نه از گرانی می گوییم ، نه از مملکت و نه از هیچ درد ِ‌بی درمان ِ‌دیگری ...می نشینیم ساعت ها ماجراهای گرمابه رفتنمان را تعریف می کنیم و ساعت ها شه شه کنان می خندیم.
از حق اگر نگذریم ، آن حمام رفتن های قدیم صفایی داشت که این دوش گرفتن های امروزی به پایش نمی رسد...

البته این را هم بگویم که توضیحات ِ‌شما خیلی باکلاس بود. ما گروه سنی ای داریم در جمعمان که وقتی از حمام های قدیم می گوید آدم یاد ِ یک لجنزار ِ‌دخمه می افتد. پای ِ قره قوروت و صابون های یک کیلویی و بخار آب و هیکل های گوشتالو و چه چه میاید وسط ...که در انتها می رسد به یک تپلی ِ سرخ و سفید که بوی گل می دهد

امتیاز: 0 0
پاسخ:
اتفاقن جمع های خانوادگی ما هم خالی از این قسم تعاریف و خاطره بازی ها نیست...
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 13:58
منم یه خاطره بگم؟

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود:

سال ها پیش، خانوم انصاری و آقای انصاری که اون روزها ساکن تهران بودن، دو تا فرزندِ تقریباً هم سن داشتن که از قضا هر دوشون دختر بودن. توی محله شون رسم بر این بود که همه، سرشون به زندگی خودشون باشه و اگه کسی جلوشون مُرد، به یک «آآآآآآخ، بیچاره... خدا رحمتش کنه» بسنده کنن.

یه روزی، آقای انصاری تصمیم می گیره که در یکی از روستاهای کرج، یه خونه باغ بخره و برای مدتی اونجا زندگی کنن... و از قضا، تصمیمش رو هم عملی می کنه.

همین که میرسن به خونه باغشون، می بینن که سبک زندگی مردم اونجا، چقدر با محل سکونت قبلیشون فرق داره! اینجا همه با همدیگه «مال قاتی» هستن!

توی یه روز قشنگ بهاری، خانوم انصاری، طبق معمول، میگرنش عود می کنه و بستری میشه و چند روز از زندگیش رو فقط توی خواب، سپری می کنه.

پیرزن همسایه (دقیقاً شبیه حمیده خیرآبادی بود و با همون رفتار مهربون و مادربزرگانه)، نه تنها حواسش به دو تا دختر کوچولوی این خانوم بود، بلکه این مدتی که بیمار بود، دختراش رو حموم هم می بُرد حتی!

هر وقت با مامان می رفتیم حموم، با ناز و نوازش شُسته می شدیم و با ناز و نوازش تنمون رو با حوله خشک می کرد.

روزی که با خانوم مهربون همسایه (که همه بهش می گفتن: "عزیز") رفتیم حموم، تمام سنگینی و تمام وزنش رو انداخت روی سَر ِ من و خواهرم و دِ بشور! (نه اینکه از روی عمد باشه، کلاً سبک شستشوش، همینجوری بود انگار!)

یه جوری با کیسه من و خواهرمو می شُست که پوست صورتمون یه لایه ش رفت.

با اینحال، انقدر مهربون بود و انقدر محبت می کرد بهمون و انقدر شعر برامون می خوند توی حموم، که ما به خودمون اجازه نمی دادیم گریه کنیم از درد.

وقتی از حموم بیرون اومدیم، صورتمون مثل لبو قرمز شده بود و مامانم وقتی بیدار شد و ما رو اون شکلی دید، از بس خندید، فکر کنم سردردش یادش رفت.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ببین طرف چقدر تو دلش دوست داشته شما رو بسابه...
احتمالا هر دفعه می دیدتون ته دلش می گفته: "مگه یه روز گیرتون نیارم تو حموم"
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 14:05
درود
خاطره حمام عمومی زنانه سعدی شیراز و خوردن کاهو ترشی بعد از حمام و مادر و زن دایی که من و دختر داییم را کشان کشان به آن حمام میبردن را برایم زنده کردید(بس که پوست سرمان را با گل سرشور و پوست تنمان را هم با آن کیسه های خشن و زبر می کندن و بعد از حمام هم چهل تا لباس و روسری و کلاه تنمان می کردن تا سرما نخوریم از حمام فراری بودیم )
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ببخشیناااا اما باید اعتراف کنم حتی اگه هفت تیر روی شقیقه ام بذارن هم راضی نیستم کف حموم عمومی چیزی بخورم
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 14:16
با این خاطره نوشتناشون والا!!!
اون گردن شکلاتی رو خوب اومدی من خوب یادمه!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از کجا گردن شکلاتیه ما رو یادته شما اونوقت؟!
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 14:19
چه باحال بوده کار بابات...

یادمه مامانم مارو که میبرد حموم برامون میوه میاورد..چون وسطش از حال میرفتیم..قشنگ یه لایه رنگ باز میکردیم انقد کیسه میکشید به پوستمون...دلم یه دونه از اون حموم رفتنا خواست..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
می خوای بگم خانم جان یه لیف کتون برات درست کنه فرشته
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 14:24
خاطرات حمامی ندارم انگار هرچی میگردم تو ذهنم
اما منتظرادامه ی ماجرا از جانب شما هستیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اصلن خوب نیست که شما خاطره ی حمامی ندارین
بچه ی خوب هفته ای دو بار میره حموم
برای مشکل شما تماشای روزانه ی کلیپ "حسن کچل" رو تجویز می کنم باشد که خاطرات حمامی تان بروز بنمایند

بیت مرتبط:
من و داداشم و بابام و عموم
هفته ای دوبار می ریم حموم
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 14:30
من فقط حمامایی که با خانم جانم می رفتم تو ذهنم مونده.
وقتایی که مامان سرکار بود و خانم جان می بردم حمام و اشکمو در میاورد از بس من بیچاره رو می سابید:((((
یعنی پوستم کنده بود!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یه نظریه وجود داره که میگه اعتقاد آدم ها به معجزه ی لیف با سن و سال اون ها رابطه ی مستقیم داره

بللله
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 14:34
یادم باشه یه بار این کار رو امتحان کنم فوت کردن تو کیسه رو می گم :))

من فقط یادم میاد آخرش که می شد 6 تا لباس رو با هم می کرد گردنم این مادر گرامی
من هم از اول دیگه اعتصاب نموده باهاش نرفتم دیگه ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فقط مواظب باش کف نپره بیخ گلوت خونت بیوفته گردنمونااا
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 17:45
خیلی باحال بود
کی بقیه اش رو مینویسید؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام رفیق
فردا، به شرط حیات
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 18:44
اتفاقا چندروز پیش مامانت منو صدا زد در و دیوار حمومو نشونم داد که کلی لکه ی کف صابون به سقف پاشیده بود
گفتم "مگه بابا چکار میکنه که اینجور میشه؟"
کیسه حموم بابارو نشونم داد که از کتون بود والبته قد یه روبالشی بزرگ، گفت: "بابا اینو صابونیش میکنه بعدبا دهان بادش میکنه و فشارش میده"
کلی با عاطفه خندیدیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آهای عروس خانوم
نبینم با مادر شوهرت می شینی پشت سر پدر شوهرت صفحه می ذاریااا
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 19:26
آخ آخ آخ آخ ،چرا همه ی آدما تو خاطرات حمومشون یه روز کذایی دارن؟
آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ روز کذایی حمام رفتن بنده زمانی بود که در طفولیت میخواستم خفه شم از شدت کف شامپوی شبنمی که مادر ریخته بود رو سرم از همونجا از هرچی کف و شامپوی زرد رنگ با بوی شامپوی شبنم بدم میاد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من نمی دونم چه اصراری داشتن بزرگترا که علاوه بر رو شویی، تو شویی رو هم جزء برنامه ی استحمام هفتگی بگنجونند؟!
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 22:14
سلامم جان برادر
ایول به آقای پدر با متدهای خاص و مختص به خودشون..
...
خوب ما هم کلی خاطره داریم اونم فک کن با بانوان عجیب و غریب دوران قاجار ....ولی تعریف نمی کنیم بگذار تلافی ادامه مطلب پاک شده دربیاد (آیکون حمایت خاموش و زیر پوستی از بانوی فرز،چابک اول شده) اشاره نامحسوس به هاله جانم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بد جنس نبودی که شما
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 22:39
که اینطور!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 23:23
ممدقلی جان گردن شما رو که نه، به سن من قد نمیده(حمایت زیر پوستی از بانو شمیم یار) گردن شکلاتی بچه محل ها رو گفتم و ایضا آقا دادشم اون قدیما که البته هنوزم آثارش هست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آهان، از اون جهت
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 23:54
در راستای خاطره گویی دوستان عرض کنم که ما رو عمه جانمون می برد حموم (یه همچین مادر خوشبختی داشتیم ما با خواهر شوئرای گلش) آقا ینی آب 100 درجه و به غایت جوش، به همراه مقادیر فراوان صابون سبز که توی چشای عسلی خوشگلمون فرو می رفت و چنگ زدن ممتد و مصرانه موها جزو لاینفک حموم های عمه خانوم ود.
بنده خدا الان میگه چقد اذیتتون کردم. حالا اینا هیچی...
انگار من در بچگی مقادیری فراوان لپ گلی داشتم که احتمالا بعد از حموم گلی تر می شد. بعد از حمام کردن ما از یک گاز محکم لپ سوراخ کن هم مستفیظ می شدیم ینی هنو خوب یادمه تا گریه نمی کردم ولم نمیکرد که!!!
این بود انشای ما
هرررررررررررررررر
(میدونم که خودم باید برم اما مملی جان نمیدونم چه سری هست که با این اینترنت خاک بر سر نفتی مخابرات فقط وب شما باز میشه و من به جای بقیه وب ها این جا رو چند بار میخونم پس باید کامنت اضافه هم بذارم)
امتیاز: 0 0
پاسخ:


خواهش میشه خانووم
سه‌شنبه 20 فروردین 1392 ساعت 02:52
توشویی علاوه بر روشویی!!!!

من از همان بچگی پس مازوخیسم داشتم. چون آنقـــــدر دوست داشتم دلاکی که مادربزرگم را میشست مرا هم بشوید و و بسابد و بمالد و بچلاند و .....
به مسخره کردنهای خواهرم و دلسوزیهای مادرم هم هیچ اعتنایی نمیکردم!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:

والا چی بگم پروین بانو جان
سه‌شنبه 20 فروردین 1392 ساعت 08:56
شما چندسالتونه که کودکیتون مصادف بوده با دوره حمام عمومی؟ هاهاهاها
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حموم عمومی؟!

من گفتم "نمره" بهار جان
من تا 7 سالگی حمام نمره ی بیرون می رفتم و فقط یکی دو بار حموم عمومی رفتم
سه‌شنبه 20 فروردین 1392 ساعت 09:32
حموم عمومی برای من فقط یاداور نوشابه کوکاهای خنک بعدش، عاشق اون نوشابه ها بودم محمد

ای میچسبید ای میچسبید

یاد و خاطره ی نوشابه کوکاهای بعد از حموم عمومی بخیر

در ضمن من هدیه تورو می خواهم، قرارم شده خاموش عزیز به من تقدیمش کنه، اگه زیادی هم کل کل کنی، میام از روت رد میشم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تو هم نوشابه نارنجی.
واااااااااااااااای عالی بود نوشابه نارنجی های تگری

خاموش جان
هدیه رو بده بره، تا تهدیدش رو عملی نکرده
سه‌شنبه 20 فروردین 1392 ساعت 10:44
این مرفهان بی دردو ببین. بعد حموم نوشابه هم بهشون میدادن
این اب 100درجه جوش هم جز لاینفک خاطرات حمام همه هست. چنگ زدن به موها هم ایضن
حالا من هی نمیخام بگم ولی نمیزارین که. همین حرکات شنیع مادرانه باعث شد که بنده از حمام رفتن با مادر استعفا بدم و عر و عور راه بندازم که میخام با بابام برم حموم.از بس پدرها ملایم و مهربان بودند در این زمینه. پدر جان هم اول مارو میشست بعد میگفت اینو بیاین ببرین بعد خودش میرفت حمومطفلکی پدرجان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 20 فروردین 1392 ساعت 12:30
تا اون روز کذایی که همینطور که خودت رو تو حموم میشستی برگشتی و دیدی یه جن پشت سرت واستاده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نوچ
یه چراغتون رو از دست دادین
حالا از کی بپرسم؟!
سه‌شنبه 20 فروردین 1392 ساعت 12:57
هاااااااااا چییییییییییه ؟!!! نکنه باز اونور سرتو شکوندی ؟!!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اونور سرم هم شکسته، اما نه تو حمام آفو جان
سه‌شنبه 20 فروردین 1392 ساعت 13:18
جزیره یکی طلبت
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 20 فروردین 1392 ساعت 13:39
بابا مگه شماها چند سالتونه که خاطرات حمومتون ریشه در حموم عمومی داره؟

با سلام البته...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بابا به خدا حمام نمره هنوزم هست. یکیش تو خیابون منچهری پشت کوچه ی قائد هست. خیلی هم تر و تمیزه... فقط مردونه س
سه‌شنبه 20 فروردین 1392 ساعت 13:45
خب حالا که چند کامنت بالاتر را دیدیم، دریافتم که فقط من نبودم که دغدغه ی سن دوستان را داشتم، همی...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 20 فروردین 1392 ساعت 14:28
آخه سفید مِفید هم بودیم آقای جعفری نژاد.


(اینم عکس اون موقعم:

http://s1.picofile.com/file/7719617204/Photo0454.jpg

).

به قول شما: «شکلاتی» هم نبودیم که خیلی دلش بخواد ما رو بسابه!

امتیاز: 0 0
پاسخ:
وای عالی بود این عکس
آدم باورش نمیشه ماها یه روزی اینقدری بودیم
سه‌شنبه 20 فروردین 1392 ساعت 17:20

سلام:گل

بینهاااایت منتظر ادامه ی حکایت حمام هستیم:دی

:گل ل ل
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عاطی جان

گل ل ل ل
سه‌شنبه 20 فروردین 1392 ساعت 23:15
ادامه شو مینویسی یا به پدر بگیم؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تهدید می کنی؟!
چهارشنبه 21 فروردین 1392 ساعت 00:47
سلام
کاش میشد اسم وبلاگتونو تو میراث فرهنگی ثبت کرد .برای من حکم یه بنای باشکوه و اصیل قدیمی رو داره.البته گاهی هم یاد قهرمان لوتی و مشتی فیلمای قبل انقلاب میندازه.دیگه نمی دونم .خودتون هر کدومو دوس دارین انتخاب کنین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ولی بهتون قول می دم میراث فرهنگی هر جا خودم رو ببینه بی برو برگرد جلبم می کنه بس که عتیقه هستم

لطف داری سحر جان
ممنون
چهارشنبه 21 فروردین 1392 ساعت 08:41
لایک به کامنت سحر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
چهارشنبه 21 فروردین 1392 ساعت 10:37
هیشکی از این مملی خان جان خبری نداره؟ هر کس خبر داره بگه و خانواده ای رو از نگرانی در بیاره(آیکون گوشه چپ روزنامه جام جم صفحه ...)
خو برادر من چرا وعده سر خرمن میدی؟ بیا بنویس دیگه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوست داشتم اما نشد
چهارشنبه 21 فروردین 1392 ساعت 13:03
بهارهای دنبال هم میگه شما پیرمرد هستن ؟


امتیاز: 0 0
پاسخ:
بهارهای دنبال هم راست میگه
چهارشنبه 21 فروردین 1392 ساعت 14:27
******سال نو مبارک******
چه جالب بود و باحال و چقدر
حمام دلچسبی بوده حتما
با تاخیر سال نوتون مبارک
ایشاله درکنار روناک عزیز
سالهای سال وبهاران به
شادی وخوشی سپری
بشه....................
یاحق...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سال نوی شما هم مبارک آوا جان

متشکرم دوست من
چهارشنبه 21 فروردین 1392 ساعت 19:07
یاده حموم رفتنای خودمو عمه افتادم
همیشه افقی وارد حموم میشدم توضیح میدم عمه محترم دست و پاهامو میگرفت بزور منو میبرد حمام توی حمامم ای بساااااااب
با این که 25سالمه خاطره حموم عمومی زنانه هم دارم که
/\ /\
\/ فیلتر \/
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم میونه ی چندانی با حمام رفتن نداشتم. شاید واسه همین آقای پدر بهم نوشابه نارنجی می داد، به عنوان باج سبیل
چهارشنبه 21 فروردین 1392 ساعت 22:55
یعنی فردای اونروز که پست رو گذاشتی نیومده داداش؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
میاد... تو راهه
چهارشنبه 21 فروردین 1392 ساعت 23:19
حدیث قدسی داریم که هر کی ملتی را منتظر ادامه مطلب بگذارد یهو دیدین سوسک دید و ترسید...

نه که ما منتظر ادامه مطلبیم ها ...نهههه
کاملا خونسردی خودتان را به همین منوال حفظ نموده
بر مواضع خود استوار باقی بمانید

غر زدم چقد..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نشد که بشه... وفای به عهد رو عرض می کنم
عذر تقصیر
پنج‌شنبه 22 فروردین 1392 ساعت 16:57
عَی باباع
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ما شرمنده
پنج‌شنبه 22 فروردین 1392 ساعت 21:25
ما هم عّــــــــــِی باباع (ستاد حمایت از جزیره)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ما شرمنده
پنج‌شنبه 22 فروردین 1392 ساعت 23:05
به مریم راد:
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد