X
تبلیغات
رایتل

دل های تیله ای...

چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 11:04


نوستالژی مزه مزه کردن گذشته است در ظرف اکنون، معجونی از طعم بلاتکلیف احساس...

نوستالژی نسیم ناغافلیست که از سرزمین های دوردستِ خاطره وزیدن می گیرد و خوشه ی دل آدم را به وزش خودش می رقصاند . نوستالژی میوه ی نارس گذشته است که به لطف تابش خاطره، می رسد و آب می اندازد زیر پوست بودنت...

***
هنوز کوچه پس کوچه های تاکسیرانی خاکی بود. این یعنی از مزاحمت دم به دقیقه ی ماشین های عبوری خبری نبود، یعنی برای خودمان و تیله های شیشه ای مان قلمرو داشتیم، به وسعت یک کوچه ی گـَل و گشاد، یعنی برای کودکانه هایمان حریم داشتیم و حریم کودکانه هایمان حرمت داشت. یعنی کسی برای چاله کندن روی زمین ِ خدا مواخذه مان نمی کرد. حالا چه فرقی می کند اسمش چاله باشد یا "مات"...


یک صبح تا ظهر را کف کوچه زانو می زدیم و به بهانه ی چهار تا گلوله ی شیشه ای کوچک ِ زرد و سرخ می خندیدیم و می جنگیدیم و عشق می کردیم. قهر می کردیم و آشتی می کردیم و دست گردن هم می انداختیم و بلند بلند می خواندیم: " ما دو تا داداشیم، تیغ مداد تراشیم، شبا تو جا..."

کوچه پس کوچه های تاکسیرانی را که آسفالت کردند، حرمت حریم مان شکست. کوچه هایمان شد خیابان، چاله های تیله بازی مان رفت زیر دو لایه قیر سیاه و شن. بعد از آن به قاعده ی هر ماشینی که از آن خیابان گذشت فاصله افتاد بین دل آدم های محل. فاصله که افتاد بین دل هایمان، فراموشی شد ساکن همیشگی محل. این طوری شد که چند تا تیله از فلانی امانت ماند توی جیبم، برای همیشه...


+ به اخوی تپل و نرم و دوست داشتنی ام، میلاد خان دل شیشه ای

برچسب‌ها: نوستالژی، تیله بازی
نظرات (31)
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 11:32
... خیلی خوب بود .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوبی از خودتونه :-)
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 11:52
دوم:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نقره...
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 11:56
که پستی رو به آقا میلاد تقدیم کردی

هعی من فخظ یه تیله داشتم توش سبز بود. که اونم گم کردم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هیییییی بابا، دختر باس نظم داشته باشه :-)
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 11:58
منو هیچ وقت تو تیله بازی هاشون راه نمیدادن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کیا؟ چرا؟ بد کاری می کردن خو :-)
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 12:06
به یاد اون تیله هایی که سبز و خاکستری بود ..............
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دارم، زیااااد :-)
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 12:10
ما که گوله بازی نمی‌کردیم اما وااای که چقدر من این گوله ها رو دوست داشتم. اعتراف میکنم همیشه دلم می‌خواست گوله‌ها رو بخورم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ینی گوله بخوری؟ شهید می شی که
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 12:18
آهان راســـــــــــــــــــــــــتی یادم رفت بگم هدرتون مبارک.
ماهم خونه قلبیمون از این حوض ها داشت البته دایره نبود یه هشت ضلعی بود. مام تابستونا پرش می کردیم. و پاهامون رو میذاشتیم توش و خنک می شدیم. آخی دلم خواست :(

ضمنا بچه زدن نداره که! خودم دارم میرم :دی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 12:49
خواستم یه حرف از نوع فیلسوفانه مخصوص باغبان خدمتتون عرض بنمایم که عنوان خورد به چشمم بنابراین من به حرمت همه دلهای تیله ای سکوت میکنم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 13:05
آقا اجازه
تیله بازی میکنی مواظب باش نره تو چشه یکی!!! کور میشه نطقش!!!
این که دیگه جمله فلسفی نبود میشد سکوت رو بشکنم و بگم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من که می دونم تو تا حرفت رو نزنی آروم نمی گیری

پس بگو و آروم بیگیرررررر :-))
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 13:27
خیلی جالبه!نصف بیشتر نوستالژی های شما اصلا ب سن من قد نمی ده!و یا حتی بخاطر این که شما آقا هستی و من خانم:دی(کشف خووبی بوود:)).) این نوستالژی هارو امتحان نکردم!ولی عجیــــــــــــــــــــــــــب می نشینند در دلم!
و این بخاطر زیبایی کلام شما و قدرت قلمتونه بی شک!

مرسی که انقدر اینجا خووبه:دی!

:گل
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی از خودت که اینقدر خوبی آبجی خانوم :-)
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 13:46
"دخترا که تیله بازی نمی کنن" مامانم می گفت. من اما عاشق تیله بودم . شیش پر و سه پر و دو پر! به خاطر همینم هست که الان تو خونمون پر تیله است. پای گلدونا. توی کاسه روی میز! داغونم اصن!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نیستی... داغون نیستی :-)
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 13:58
درود


خواندن این پست شما من و یاد اون دوستم انداخت که روز آخر سال کلاس چهارم ابتدایی با هم قهر کردیم و شاید هر دو فکر می کردیم سال بعد دوباره همکلاسیم و فرصت آشتی هست و همان تابستان ما از شیراز کوچ کردیم و سالهاست که منتظر فرصتی برای آشتی کردن هستیم (عید همون سال که تعطیلات رفتیم شیراز رفتم که برم در خونشون با هم آشتی کنیم اما از اون محله رفته بودن)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یه عمر دیر رسیدیم...
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 14:31
کلا رفتین تو کار نوستالژی ها!!! هِی دل مارا آب کنید!!منم 1 کیسه پر تیله های خوشکل بچگی رو چند روز پیش هدیه کردم به کوچولو!!!!هروقت نیگاشون میکردم دلم میگرفت!گفتم برن پِیِ زندگیشون!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم از هدیه کردن خاطره هام خوشم میاد. احساس می کنم اینطوری پخش می شن عین گل قاصدک :-)
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 16:29
من الان یه عالمه تیله دارم ، یادمه بازی نمیکردم ، ولی مدلش را ، رنگهاش را دوست داشتم ، وقتی داشتم اثاثهای منزل را بسته بندی میکردم همسرم گفت اینها را رد کن بره ، گفتم نههههه ، دوسشون دارم ، و گذاشتمشون توی کارتون .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به خیریت ایشالا مامان سمیرای عزیز :-)
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 20:02
چه تعریف جالبی از نوستالوژی

تیله باز نبودم و نیستم(احتمالا نصف عمرم بر باد فناست!!!) ولی تیله ها را دوست داشتم و دارم

شما و همه ی دوستانِ جانی که پستهای اخیرتون را بهشون تقدیم کردین سلامت و شاد باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون آبجی خانوووم :-)
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 20:53
سلام
ما به تیله میگیم " هلمات"..
بچه که بودم خیلی دوس داشتم قورتشون بدم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
شما دومین نفری هستید که توی این کامنتدونی جمعیت کلونی تیله ها رو و بقاشون رو تهدید می کنید، حواسم هست :-)
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 20:57
من راستش از مقوله تیله و بازی های احتمالی و اینها سر درنمیاوردم اما برام همیشه طرح هایی که داشتن جالب بود.


"دل شیشه ای" چقدر به میلاد میاد...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عین دل آدم ها گاهی ساده، بعضی وقتا پیچیده، بعضی وقتا ماااات و ناپیدا :-)
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 21:06
تیله بازی
کارت بازی
تشک بازی حتی!...
با چه چیزهایی حال می کردیم :))

خیلی خیلی خیلی این پست رو دوست داشتم آقای جعفری نژاد عزیز :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحالم جناب :-)
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 22:14
بازی های ما دهه شصتی ها کجا بازی های بچه های این دو دهه کجا؟؟؟
سلام آقا داداش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام آبجی خانوم :-)
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 22:15
من در عجبم این میلاد کجا چاقه؟؟؟
گناه داره بچه
هی بهش میگین چاق آخه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 21 شهریور 1392 ساعت 01:45
من و پسرخاله،پسر دایی م هم یه عالمه تیله داشتیم.
ولی همیشه توی حیاط خان جانم بازی می کردیم.
همیشه هم اونا تیله هامو کش می رفتن.
ولی الان تنها کسی که یه عالمه تیله رنگی از اون روزاش داره توی کمدش منم :)

+دیگه همسنم با پستها فکرکنم :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بالاخره خدا جای حق نشسته :-)
پنج‌شنبه 21 شهریور 1392 ساعت 01:47
*من بیچاره جمعه یه امتحان دارم به چه سختی!!!
بعد یه عمر درس خوندن هنوزم ولی درس عبرت نگرفتم شب امتحانی نباشم،حالا توی حیاط این خوابگاهه نشستم که بخونم. باید تا صبح م بیدار بمونم،
ولی دیگه الان دیدم خیلی زیاده و تموم نمیشه و کلن روی اعصابمه گفتم یه کم بیام اینجا حالم خوب شه.دوباره برگردم.
خونه ی خودمم نرفتم حتی:)

بعد تا سیستممو روشن کردم خانم روبرویی م میگه مطالعه میکنی عزیزم؟
میگم نه نفس میکشم :)
هیچی دیگه چند دقیقه ست همینطوری زل زده بهم ببینه چطوری نفس میکشم آیا؟دیگه دارم خفه میشم :))

یه جمله دیگه م بگم قول میدم برم بخونم.
رفته بودم قم،بعدش واسه اولین نفری که از بچه های نت دعا کردم شما بودید.جبران لطف تون.

دیگه رفتم واقعنی :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امتحانت خوب شه آبجی خانوم
حالت بهتر شه رفیق جان

ممنون، خیلی زیاد :-)
پنج‌شنبه 21 شهریور 1392 ساعت 03:02
با همه ی کوچولوییمان و با همه ی دختر بودنمان ما هم از تیله بازی خاطره های خوشی داریم...مخصوصا با عمو کوچیکه ی عزیز ِ جان.


و البته که نوستالژی مزه مزه کردن گذشته است در ظرف اکنون، معجونی از طعم بلاتکلیف احساس...
نوستالژی نسیم ناغافلیست که از سرزمین های دوردستِ خاطره وزیدن می گیرد و خوشه ی دل آدم را به وزش خودش می رقصاند . نوستالژی میوه ی نارس گذشته است که به لطف تابش خاطره، می رسد و آب می اندازد زیر پوست بودنت...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با همه کوچولوییتان یه همچین پست های حال خوب کنی می نویسید؟
دست مریزاد :-)
پنج‌شنبه 21 شهریور 1392 ساعت 09:59
محمد شوکه شدم در حد لالیگاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اصلا انتظار نداشتم منم جزو این افراد تقدیمی باشم

واقعا گل از گلم شکوفت

بخدا می گم محمد

انقدر ذوق کردم که نگو

خیلی حال دادی

چقدر این پستتو دوست داشتم

اخه منم کلی تیله داشتم، مخصوصا یه تیله سفید که شاه تیله هام بود و کلی پزشو به بقیه می دادم

محمد واقعا دلمو بردی پسر

خیلی ماه ای ی ی ی ی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شوکه نشو داداش گلم
شما در مورد ما چی فکر کردی؟ معلومه که تو توی لیست عزیزترینایی، ینی معلوم نبود؟!
پنج‌شنبه 21 شهریور 1392 ساعت 10:01
در مورد صفتی هم که بهم دادی نمیدونم چی بگم، خیلی چسبید

به مریم:
مریم جان شما هنوز بنده رو از نزدیک ندیدی بخاطر همینه که فکر میکنی من خیلی لاغرم خواهر جان

باید این برادر تپل را از نزدیک زیارت کنی تا بفهمی که این بنده های خدا دور از واقعیت نمی گن
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 21 شهریور 1392 ساعت 10:17
آقا اجازه
دیر رسیدم جملهه چی بود؟؟؟
ولی یه چیز دیگه یادم افتاد بگم
من همیشه کامنتهای آقا میلاد رو توی وبلاگها میدیدم و میخوندم فکر می کردم چرا مهربونیو لطافتی که توی نوشته هاشون هست با این عکس آواتارش همخونی نداره!!
آخه من همیشه شکل کوسه می دیدمش بعد یه روز که دقیق نگاه کردم دیدم این عکس دلفینه که چشمای من در اثر آلبالو گیلاس چینی کوسه دیده!!
سلامت و موفق باشند باشید باشیم ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از شفاف سازیتون "همشهری" :-)))
پنج‌شنبه 21 شهریور 1392 ساعت 17:06
پس مشتاق دیدار خان داداش توپولوی من
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 21 شهریور 1392 ساعت 20:34
دوتا دایی. دو تا داداش. سه تا پسر عمه./ پسرایی که من باهاشون بزرگ شدم چون تنها دختر متولد شده در این چندخانواده بودم. آخه انگشتم قوت نداشت، میزدم چند سانت هم نمیرفت :دی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 22 شهریور 1392 ساعت 01:52
اقا محمد افای جعفری. سلام...
مزه مزه کردن خاطرآت از ویژگی های پبر شدنه...
ولی خدابی خوب موندی داداش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نچ، پیر شدیم...
جمعه 22 شهریور 1392 ساعت 02:02
تیله خیلی دوست داشتم عاشق رنگای توش بودم... خدا می دونه به چه سختی تیله ها رو می شکستم که بینم اون رنگای وسطش چبه....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
رنگ نبود که یه چیزایی بود پلاستیکی یه حالتی مثل تیکه ی فیلم رادیولوژی
شنبه 23 شهریور 1392 ساعت 07:24
یادش بخیر//کلی تیله رنگارنگ داشتم...یادش بخیر....چقدر شیشه ای و دوست داشتنی بودن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دارم هنوز... صرفا جهت دلسوزوندن شما :-)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد